دلتنگی تنها چیزی بود که همیشه همراهم بود؛ توی تمام لحظههایی که تو نبودی.
میدونی سهم من از دوست داشتنت چی بود؟ چند تا پیام کوتاه و جوابهای سرد.
«بد نیستم، تو چطوری؟»
یا گاهی فقط: «خوب نیستم.»
منم با کلی نگرانی، وقتی دستام میلرزید، برات مینوشتم: «چی شده؟»
و تو سردتر از قبل جواب میدادی.
و من کمکم بیشتر تو تنهاییِ خودم فرو میرفتم.
تو حسی که هر روز بیشتر تو دلم ریشه میکرد.
حسی که تو با کوتاهترین جوابها و دیرترین وقتها، تو تلخیِ نداشتنت غرقش میکردی.
آدم برای کدوم خاطره باید دلتنگ بشه؟
برای همین جوابهای سرد؟
برای خوب نبودنهات؟
برای آغوشی که هیچوقت دورم حلقه نشد؟
برای عطری که هیچوقت حسش نکردم؟
برای دستی که هیچوقت لمسش نکردم؟
برای حرفهای عاشقانهای که هیچوقت نشنیدم؟
برای شبهایی که بدون تو گذشت؟
برای بوسههایی که هیچوقت روی لبم ننشست؟
من هر بار بیشتر از قبل تو خودم شکستم.
هر بار که منتظر یه جواب از تو موندم
و تو با سکوت و سردیات، آرومآروم منو از بین بردی.
چطور میشه دلتنگ بود
برای قدمهایی که هیچوقت کنار هم نزدیم؟
برای لحظههایی که دلم میخواست عاشقانه نگاهم کنی؟
یا وقتهایی که میخواستم تو روزهای سخت و خوبم
اولین نفری که بهش زنگ میزنم تو باشی،
ولی تو هیچجای این زندگی نبودی.
دلتنگی شاید مسخرهترین کلمه باشه
برای همهی نداشتنها و چیزهایی که هیچوقت با تو تجربه نکردم.
ولی چرا بازم دلتنگم؟
چرا هنوز وقتی بهت فکر میکنم
قلبم تو سینهام محکم میکوبه
و دستام شروع میکنه به لرزیدن؟
چرا انگار آدرنالین تو رگهام میدوه؟
چرا با خاطرههایی که حتی ازت ندارم
اینقدر دوستت دارم؟
و چرا از کل زندگیِ تو
سهم من فقط دلتنگی شد؟
اسم این حس نه دوست داشتن بود، نه عشق.
یه جور دلتنگی بود…
دلتنگیِ همهی چیزهایی که دلم میخواست با تو تجربه کنم و نشد.
تو برای من همهچیز بودی…
واقعاً همهچیز.
و من برای تو؟
هیچچیز.