ویرگول
ورودثبت نام
بی‌امضا
بی‌امضا
بی‌امضا
بی‌امضا
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

باختِ لحظه‌های نزیسته🌒

آدمیزاد فکر می‌کنه باید دلتنگ لحظاتی بشه که زیستش کرده، اما من الان تو این غروب جمعه‌ی لعنتی دلتنگ لحظاتی هستم که هیچ‌وقت تجربه‌اش نکردم.

مثلاً دلتنگ نگاهی می‌شم از تو که هیچ‌وقت بهم نگاه نکرده، دلتنگ شونه‌ای که هیچ‌وقت سرمو بهش تکیه ندادم، دلتنگ دستایی که هیچ‌وقت لمسش نکردم و نمی‌تونم در وصفش به گرمیاش اشاره کنم.

دلتنگ عطری که هیچ‌وقت ریه‌هام پر نشد ازش، نفسی که هیچ‌وقت روی صورتم نقاشی نکشید، دلتنگ اون تماس‌هایی که تو اوج خستگی از زمین و زمان به محبوبت می‌زنی و اونم با یه جمله «درستش می‌کنیم» به سلول‌سلول تنت آرامش تزریق می‌کنه.

من همیشه برنده بودم تو زندگیم، حتی اگر شانس باهام یار نمی‌شد اون‌قدر می‌جنگیدم که هیچ راهی جز برنده شدن نداشته باشم. خب فکر کن تو با همچین شخصیتی بزرگ شدی و همیشه خودتو محکوم می‌کنی به شدن و تونستن، حالا اولین باری که حس دوست داشتن مثل یک شمع هم قلب تاریکتو هم روشن می‌کنه هم گرم، سهمت از دوست داشتن میشه آدمی که نگاهش به تو فرقی با نگاهش به بقیه نداره، رفتارش و حرفاش هیچ حس تمایزی به تو نمی‌ده، در صورتی که تو میون تمام این هشت میلیارد آدم فقط می‌خوای سهمت از جهان اون باشه و تمام.

تو بهم بگو چطور باید به آدمی که همیشه خودشو محکوم کرده به برنده شدن، امروز بگم تو حالا که قلبت گرم حس جدید و تازه‌ای شده نمی‌تونی هیچ خاطره‌ای کنار اون آدمیزاد محبوب دوست‌داشتنی داشته باشی؟

الان که درد دلتنگی لحظاتی که تجربه‌اش نکردم خودشو محکم می‌کوبه به در و دیوار قلبم، باید بهش بگم آروم باش، من تمام سعی و تلاشمو کردم برای اینکه دوست داشته بشم، اما این بار محکومم به باختن؛ باختن آدمیزاد محبوب و دوست‌داشتنی‌ام.

محکومم به باختن لحظاتی که می‌خواستم کنارش زیست کنم و یکی دیگه صاحبش شده.

داستان
۷
۲
بی‌امضا
بی‌امضا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید