یکی دو بار فقط اتفاق افتاد بعد از آن کرشمه های دختر خوابید و از سری دیگر وارد ماجرا شد سینه اش را درید و گیسوانش را فراخت بلند بلند خندید ، بعد متوجه شد که می بینمش پشت کمد دیواری پنهان شد با دست ها صورت خود را پوشاند و سرش را تکان می داد مثل ابری گریست او دختر زیبایی بود اما پیر بود موهای بلندش سفید بودند چین و چروک های زیادی روی صورت داشت قدش قدری کوتاه بود لباسی کهنه و ژنده سراسر سفید و بلند پوشیده بود بیمار گونه به من نگریست و با صدایی لرزان گفت : -از جان من چه می خواهید ؟ من دیوانه نیستم خواهش می کنم رهایم کنید... -من آزاری به شما نمی رسانم فقط آمدم کمی گفتگو کنیم من دکتر نیستم ببینید هیچی همراه من نیست... با حالتی بچه گانه نگاهم کرد بغض داشت خفه اش می کرد از جا برخواست و در آغوشم افتاد و خود را مثل مرده ای به من آویخت با مشت هایش محکم روی سینه ام می کوبید آنقدر این کار را تکرار کرد که مجبور شدم مچ دست های ظریفش را بگیرم و او را کنترل کنم اما دختر بیچاره دستانش را شل کرد و من رهایش ساختم اشک در چشم های معصومش می لغزید روی زمین نشست با تمنا ردایم را گرفت ..._خانم لطفأ کمی به حرف هایم گوش بدهید دارید به خودتان صدمه وارد می کنید من می توانم به شما کمک بکنم ... در همان لحظه ایستاد مرا به دیوار اتاق چسباند و سیلی محکمی زیر گوشم نهاد و با خشاب پر شروع کرد به فحش دادن الدنگ ، ابله ، بی حیا ... به یک باره سکوت کرد نگاهش را از من برداشت چند قدمی دور شد باز به سمت من برگشت این بار سفت و محکم مرا در آغوش خود فشرد و سوگوارانه گریست کمی از رفتار های او تعجب کرده بودم این رفتارها دست خودش نبود صورتش را بر روی سینه ام و پیراهنم فشار می داد و پیراهنم خویس شد موهایش را نوازش دادم و آرام گفتم -حالا می توانم بپرسم نامتان چیست؟ گستاخانه گفت: -مگر آن حمال ها به شما نگفتند ؟ - آ نه گفتند اما یادم رفت -پس بهتر است یادتان بیاید -می خواهم شما را به زندگی عادی تان برگردانم و... میان حرفم پرید و تمسخرانه گفت: -واقعأ؟ -خب بله اگر شما بخواهید... -شما از خوب شدن من چه عایدتان می شود؟ چیزی به ذهنم نرسید بگویم اما بعد لب هایش را تر ساخت فکر کردم می خواهد چیزی بگوید اما در عین ناباوری مرا هُل داد به تخت برخورد کردم تا به خودم آمدم به سمت راهرو فرار کرد چند پرستار به دنبالش دویدند جیغ های بلندش را می شنیدم و کلمات ناهمگون که چیزی از آن ها نفهمیدم چند نفری او را گرفته بودند وقتی از کنارم گذشت روی صورتم تُف انداخت بعد از چند دقیقه به او آرامبخش زدند خودم از پزشک او اجازه خواستم تا دوباره گفتگویی با او داشته باشم هر چند پزشک این درخواست من را نمی پذیرفت و می گفت او در شرایط خوبی نیست اما بالاخره موافقت کرد ... با چسبی پهن دست و پاهایش را به تخت بسته بودند چشم هایش نیمه باز بود فکر می کنم کمی به هوش بود در همان حالت پوزخندی زد و با صدایی خفه شده گفت : باز که آمدی می خواهی بیشتر تحقیرت کنم ها ؟ می دانستم ، تصور می کردم از آن مرد هایی باشی که ... صرفه اش گرفت و نفسی عمیق کشید و دوباره شروع به حرف زدن کرد _ تو از آن مردهایی هستی که می خواهند دست بوس زن ها باشند یا بند پوتین زن ها را ببندند و همیشه لب و لوچه شان را به صورت زنان بمالند اَه حال به هم زن است تو با آن ریش و پشم و یال و ریخت ها ها ها ...کلماتی را خمارآلود زیر لب گفت و بعد چشم هایش را بست به خوابی سنگین رفت. به خانه بازگشتم چشمانم را روی هم نهادم و باز کردم دیدم صبح شده است نمی دانم چرا اما احساس می کردم خیلی کم خوابیدم ...از آسایشگاه تماس گرفتند یکی از خانم پرستارهای کم سن و سال بود که با صدای نازکی گفت : -بیمار می خواهد شما را ببیند ... دفتر دستک هایم را گوشه و کناری روی هم نهادم همه جای اتاق شلوغ بود با عجله لباسم را پوشیدم و به سمت آسایشگاه رفتم ... روی چرخ نشسته بود سیگار میکشید دود غلیظ سیگار فضای اتاق را پر کرده بود پنجره را نیمه باز گذاشتم ترانه ای زیر لب زمزمه می کرد و هر گاه با چشم هایی نیمه بسته نگاهم می داشت حرفش را این طور شروع کرد -شک کردم به اینکه برگردید -من که گفتم می خواهم به شما کمک کنم ... -دستتان درد می کند؟ بابت دیروز عذر می خواهم -نه من فقط نگران شما بودم ... آهسته آهسته خندید پُک آخرش را به سیگار زد این بار وقفه انداخت و مدام دودش را از دهانش خارج کرد و بعد سیگار را زیر پایش انداخت و با لجاجت فشرد این صحبت های من باعث شد کمی آرام بگیرد من این جملات را آن موقع خیلی خوب تر از این ها برای او بیان ساختم اما این جا بخشی از آن جملات را می گذارم -کسی بوسه های خیرخواهانه به دوست و یا مستمندی نمی بخشد کسی ام از سر دلسوزی ما را دوست نخواهد داشت و حتی ما علاقه ای به دوس داشته شدن از سر ترحم نخواهیم داشت انسان آزاده در زندگی رنج های زیادی را پشت سر می گذارد لیکن اگر اشتباهاتی رخ داده باشد نیک یا زشت آن ها را مثل آینه ای تمام قد رو به روی خود می بیند همه ی ما از قلبی پاک برخورداریم پس چرا کینه ورزی کنیم؟ چرا با مکر و حیله کُت تن دیگران کنیم؟ می شنوید هیاهوی دنیا را آدمیان روز ها پی معاش خود و شب ها در خوابی عمیق فرو رفته اند همین است ، بهترین مسیر درست پیش روی شماست اما اگر دائم بخواهید سر به سرش بگذارید مثل گاوی وحشی عمل خواهد کرد ، شاختان می زند ؛ من زن های جوان بی شماری را ملاقات کرده ام زنانی خطاکار ، نفرین شده یا جن زده ، پریشان حال و حتی مردانی دائم الخمر ، خشمگین ، قاتل ... اما برای همه راه بازگشت وجود دارد هوس ها و وسوسه های شیاطین غلغله ای آتشین به جان و روحمان افکنده است به یک علت زیرا پاسبان حریم احساسات خود نیستیم و به نجوای درونی خود گوش نسپردیم هیچ ارزشی هم پس قرار نیست زندگی به ما ببخشد ... آنگاه است که بی نوا تر از همیشه بر می گردیم و عالمی از شرافت را به تاراج می دهیم...اگر رفتارمان با یک دیگر نفرت آور است ممکن است به دلایل مختلف باشد مثلأ گذشتهی تاریک و سیاهمان یا اطرافیان و بلاهایی که سرمان در آورده اند و یا آن افکار های پلید در جایی به سراغمان آمده باشند و اگر خوب بیاندیشیم سُکان هدایت خود را بر عهده خواهیم گرفت و همه ی دشواری ها آسان می گردد شما احتیاج به مسکن و مراقبت ندارید شما فقط نیاز به اتفاق های خوب دارید می توانید موی از این همه تقصیر پاره کنید می دانم اینجا به شما سخت می گذرد اما من مطمئنم این شما هستید که خودتان را محاصره کرده اید و در بند کشیده اید من می دانم که از این جا نجات خواهید یافت و من به آن می بالم راستی عشق برای شما مثل دارویی عجیب عمل خواهد کرد عشق باعث می شود کودک درونتان زنده بماند از او پذیرایی کنید... آن روز این حرف ها و بخشی از آن را برای دختر بیان کردم از آن به بعد مرتب می دیدمش و با هم قهوه می خوردیم و حرف می زدیم و او هیچ گاه برای ملاقات با من درنگ نمی کرد او بعد ها حالش بهتر و از آسایشگاه روانی ترخیص شد اما دیگر هیچ وقت ندیدمش.