hamed-rahmani·۴ روز پیشخواباز کنار باغ ها و جاده ی باریک کوچه مان که به روستا می رسد پسر بچه ای را به همراه سگ پاکوتاهی دیدم که اختیار کنترل کردن سگ از دستش در رفته ب…
hamed-rahmani·۹ روز پیشقلب خونینموهایش را برافشاند زمزمه ای کرد شبیه به لالایی مادرانه که از ته وجودش بر می آمد و سپس به آیینه ای بزرگ که در اتاق وجود داشت نگاه کرد؛ برس ز…
hamed-rahmani·۱۴ روز پیشمادر بزرگسلام می خواستم ماجرایی که دو شب پیش تو بیمارستان بودم رو بنویسمش اما نتونستم خیلی خواب آلود بودم.(دوستان عزیزم این متن رو یک بار نوشتم خواس…
hamed-rahmani·۱۹ روز پیشلحظه ی پروازامروز دوباره از من درخواست پول کرد بعد چند روز اسرار کردن برای پول باز برای مریم پول ریختم ): هوم حالم خوب نیست دنبال یک روانشناس هستم خودم…
hamed-rahmani·۲۲ روز پیشده سالگیدوستان عزیز این داستان کوتاه از دوران کودکی بنده هستش و تمامی گفته ها در این داستان واقعیت دارد دوس داشتید بخونید.♡
hamed-rahmani·۲۳ روز پیشغم نوشتهزیاد خوب ننوشتم فقط خواستم کمکم کنید اگر می شه دوستان عزیز آخر این متن من یک سوالی هست اگر شد بهم بگید ممنونم.(خیلی خسته ام)چند روز پیش به…
hamed-rahmani·۱ ماه پیشتوهمات لیلیپروفایلم عوض کردم دوست عزیزی که دوستداشتی همون پروفایل قبلی و بزارم اما حالم خوب نیست هم دل درد دارم از قهوه ی کوفتی ای که با مریم خوردم او…
hamed-rahmani·۱ ماه پیشحکمسلام دوستان عزیزم این داستان کاملأ شرح حال بنده در این چند روز بوده است امیدوارم بخوانیدش از شما خواهش میکنم که این داستان بنده را بخوانید…
hamed-rahmani·۱ ماه پیشسایهنمی دانم سراغ کدامین قصه رفته ام نامی آشنا و یا غریب که در پی حادثه ای مثل یک پر سبک می شوم و خون می دمم شکاری در چمنزار تنش ، گرما ، جنون…
hamed-rahmani·۱ ماه پیشتدبیربوسه ای سرد در خواب به لب های بی جانم بر خورد دختری در میان جمعیت جیغ می کشید گویی صدا از قعر یک اقیانوس می آمد ایستاده بود و تکان نمی خورد…