ویرگول
ورودثبت نام
hamed-rahmani
hamed-rahmani✍️
hamed-rahmani
hamed-rahmani
خواندن ۸ دقیقه·۱۱ روز پیش

اشتباهی

باران ریز و تندی مثل شلاغ بر زمین فرود می آمد دست هایم می لرزید نیلو نامه را در خیابانی خلوت به من داد و رفت نیلو دختری تقريبأ مغموم و غیر قابل تشخیص بود آن روز صورتش را پوشانده بود اما فروغ سرد نگاهش را احساس کردم هر لحظه این نگاه بوی لیلایی را داشت سرانجام برفت آن لحظه نامه را باز نکردم و تمام فکرم به یک جنگل پر از آتش بود جنگلی که آتش گرفته است و تمام دهقان ها و روستاییان برای خاموش کردن آتش با سطلی کوچک روی آتش آب می ریزند. شب فرا رسید هر گاه با خودم میگفتم خیلی خب دیگر وقتش فرا رسیده است نامه را باز کن نامه حس چسبناکی داشت جوهر خودکار روی کاغذ ناخوانا بود و در جیب جامه ی کهنه ام نم کشیده و خیس شده بود نیمی از نوشته ها از بین رفته بود فقط یک چیز زیر نامه نوشته شده قابل خواندن بود آن هم این بود "فردا ساعت چهار عصر بیا زیر پل" این معنی خاصی داشت؟! نمی دانم هر چه بود برای من و نیلو مهم بود. روز بعد در همان وقت و ساعت زیر پل حاضر شدم زیر پل رودخانه ای باریک قرار داشت که به یک سد ختم می شد نیلو از دور می آمد این بار نیز صورتش را پوشانده بود نزدیک تر که شد تند تر قدم برداشت و بیشتر احساسش می کردم وقتی رسید نیلو به آرامی گفت : -نامه را خواندی ؟ -من .. آری خواندمش .. نیلو با نگاهی مسلوب به من خیره شده بود -جریان چیست نیلو ؟! - می دانم تو نامه را نخواندی درست می گویم ؟ -آه من .. خیلی خب نیلو نه من نتوانستم آن نامه را بخوانم همه ی نوشته هایت جوهر داده بودند. .. نیلو با ناامیدی سرش را خم کرد و گفت : - من اعتیاد پیدا کرده ام -چه گفتی نیلو دست بردار اصلأ شوخی جالبی نیست هاهاها نیلو .. نیلو با بغض گفت : -زهرمار ، حُنّاق من دروغ نمی گویم .. در حالیکه رو به رویم زانو زده بود دامنش را روی صورتش گرفت و مثل گلی پژمرده و رنگ پریده گریست همه جا برایم تیره گشت -نیلو ، نیلو .. وقتی دندان هایش را دیدم سیاه و زرده شده بودند لباسش بوی ماهی می داد -چه کسی این بلا را سر تو آورده نیلو ؟ چند سال است مصرف می کنی ؟ با خماری گفت : - همه چیز سر پسری ناخلف است پدرش کسبه دار و با پدرم بساز و بفروش دارند او ابتدا مرا اغفال نمود من نمی خواستم‌ دست به چنین کاری رو آورم از تعارف شروع شد بعد از چند کام حالت سرخوشی به من دست داد سرم گیج می رفت اما حس خوبی بود نزدیک دو سال است که این کرم به جانم افتاده است ..-چرا زودتر به من نگفتی نیلو چرا آخر چرا ؟ -نمی دانم فکر نمی کردم این قدر به این واه مانده اعتیاد بیاورم تنها این نیست این تنها صحبت های من برای تو نیست پسر بی شرم و حیا مرا تهدید کرده و گفته باید .. وقتی به چشمان ناهشیارش می نگریستم حرفش را نصفه گذاشت در ادامه با صدایی لرزان و آرام گفت : -تو فقط می توانی کمکم کنی من این قضیه را به هیچکس نگفته ام اگر پدر و مادرم با خبر شوند مرا به دار خواهند آویخت من تازه امسال ترم دانشگاه دارم با این وضع نمی توانم ادامه دهم کمکم کن .. -نیلو نیلو تو باید ترک کنی این جملات تو تلخ ترین و سیاه ترین کلمات را در خود جای داده است .. نیلو بعد از آن گفتگو و نصیحت های من حالش کمی بهتر از قبل شده بود کنکور داشت و باید امتحان می داد یک شب پدر و مادر نیلو به عروسی یکی از نزدیکان خود رفتند اما نیلو در خانه مانده بود از من خواست تا به دیدنش بروم اما چیزی که دیدم مرا غمگین تر ساخت وقتی وارد خانه شدم نیلو بافور قاجاری در دست هایش بود و آنگاه که مرا دید بافور را پرتاب کرد و سرش را پایین انداخت -نیلو داری چه کار می کنی ؟ مگر قرار نبود دیگر به سراغ این زهره ماری نروی ، نیلو من دوستت دارم نمی خواهم بلایی سرت بیاید نیلو در حالیکه با یکی از دستانش سرش را گرفته بود گفت : خوب شد آمدی می خواهم در درس هایم‌ به من کمک کنی‌ -کمک می کنم اما دیگر باید قول بدهی ترک کنی.. نیلو چشم هایش را می مالید و انگار می خواست گریه کند اما فهمیدم خوابش می آید به بدنش کش و قوس داد و روی تخت دراز به دراز افتاد یک دامن بلند و زیر پیراهن گشادی پوشیده بود نیلو بالشت نرم و سفیدی زیر سر داشت تختش اندازه ی تخت یک بچه ی ده ساله بود چشمانش به من خیره ماند با دست کوچکش به من اشاره داد به سمتش رفتم و او را مثل عروسکی دربرش گرفتم او مثل یک گنجشک کوچولو خوابید چیزی شبیه عاج فیل به گردن آویخته بود با حالتی وسوسه آمیز پشتش را به من کرد دستم را محکم گرفت و دور کمرش حلقه زد دستم در دستش قفل بود هوسی پر آب و تاب در من بیدار شد دستم را آرام از دست کوچکش رها ساختم از او جدا شدم و رویش پتو کشیدم (در آن زمان چیزی که دیدم مرا حسابی ترساند شاید شما را نیز شوکه کند) رو به روی در جسمی چاق ، زشت ، تیره را دیدم دستم را گریبان نیلو بردم صدایم را در سینه انداختم و گفتم : -نیلو ، نیلو دختر بیدار شو اینجا ، اینجا این ، این دیگر چیست نیلو با توام دختر

نیلو دستم را پس می زد و می گفت بگذار بخوااابم.. کلید لامپ روشن شد پیرزنی کوتاه اندام ، چاق ، ریقو با صورتی پر از خال های گوشتی و چشمانی ریز فریاد کشید دزد پست فطرت عصایش را جلو آورد و زیر گلویم نهاد مرا به دیوار اتاق چسبانید و گفت : -کنار تخت نوه ام چه کار می کردی ؟ شما جوان های این دوره خجالت نمی کشید با چه جراتی به اینجا آمدی هان .. نیلو در حالیکه چشم هایش را می مالید از روی تخت دوید و به سمت پیرزن آمد و گفت : -مادربزرگ خواهش می کنم آرام باشید این جوان دزد نیست آمده بود تا در درس هایم به من کمک بکند مادر بزرگ لطفأ آرام باشید..مادر بزرگ عطسه ای سر داد و دندان مصنوعی اش روی هوا پرت شد به یک باره جا خوردم و ترسیدم نیلو وقتی جا خوردن من را دید قهقهانه خندید و اشاره ای داد که زود آن جا را ترک بکنم مادربزرگ نیلو همچنان عصا به دست پشت سرم لنگ لنگان می دوید و با فریاد می گفت : -دستم به تو نرسد جوان .. نیلو فردایش به من تلفن زد -سلام نیلو ..پشت تلفن می خندید و گفت : -بافورم را شکستم ممنونم به من امید بخشیدی دیگر نمی خواهم این کار پست را تکرار بکنم راستی ممنونم دیشب خیلی خنداندی ام .. پشت تلفن احساس خجالت کردم و گفتم : - اوه آری مادربزرگت بسیار مهمان نواز است -اهوم خب آری مادربزرگ یک آن پیدایش شد نمی دانستم در خانه ما مانده است -اوه مشکلی ندارد نیلو -ممنون خیلی خب خوش حال شدم خیلی خسته ام باید استراحت کنم خدانگهدار بعد تلفن را گذاشت.. نیلو اعتیاد را شکست داد طوری که انگار هرگز به آن فکر ننموده است ؛ سال ها بعد نیلو به مدرک دکتری دست یافت و از دانشگاه فارغ التحصیل شد و این برای او بسیار شکوهمند بود نیلو خواست دورا دور با او در ارتباط باشم اما هیچ وقت مجال نشد ببینمش و دیگر گفتگویی حتی کوتاه بینمان وجود نداشت اما چیزی وحشیانه مرا به سوی او میراند هر طور شد مطبش را پیدا کردم و به سراغش رفتم یک ساختمان با ظواهری نو و در نوع خود کلاسیک بود لباسی سفید پوشیده بود روی میز نشسته بود وقتی وارد اتاق پزشکی اش شدم به من نگاه نکرد در حال نوشتن چیزی روی کاغذی بود با دست اشاره کرد و گفت : - بفرمایید بنشینید .. بعد به من نگاهی انداخت اما مرا نشناخت به طرفم آمد و با گوشی پزشکی خود روی سینه ام گذاشت و قلبم را معاینه کرد و گفت : -چه تان شده است سرما خوردید ؟! من سخت نگاهش می کردم تا مرا بشناسد اما انگار مرا با آن سر و وضع به جا نیاورد -نه نخیر من چیزیم نیست خواستم ..خواستم .. خواستم که یک معانیه ریز انجام بدهم -خیلی خب انجام دادید به سلامت .. با خودم گفتم نه این نیلو نیست من اشتباه آمدم ، فرشته ی مقرب راستینم سر وقتم آمد و گفت مرد نادان به خودت بیا او خودش بود .. وقتی از راهروی ساختمان بیرون می رفتم مردی با ظاهری تر و تمیز و شیک به سمت درب نیلو رفت صدای خنده ی نیلو از اتاق می آمد از ساختمان بیرون رفتم سرگیجه داشتم احساس خفگی و پس از آن دیدار کوتاه فکر می کردم من آدم اشتباهی در زندگی او بوده ام یا بازیچه ای در دستان او ..‌ نیلو با آن مرد از ساختمان بیرون آمد مرا گوشه ی ساختمان دید روی پله تنها نشسته بودم در گوشی با مرد صحبتی کرد مرد پولی به سمتم دراز کرد و گفت: -بگیریدش آقا -آه نه من پول نمی خواهم -بگیرش گفتم تعارف نکن -متشکرم پول نمی خواهم .. احساس حقارت بسیاری در من رخنه کرد گویی در باتلاقی دست و پا بزنم و کسی به فریادم نرسد.. نیلو با مردی که همراهش بود در کنار یک دیگر خیابان را می پیمودند. پایان

احساس حقارتفارغ التحصیلپدر مادر
۱۱
۰
hamed-rahmani
hamed-rahmani
✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید