ویرگول
ورودثبت نام
hamed-rahmani
hamed-rahmani✍️
hamed-rahmani
hamed-rahmani
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

اعتراف

شاید نباید این جملات رو می نوشتم اما دل کوچولوی مریضم خواست بنویسم.

مادرم هر بار در خانه می گوید خواهرم یک دختر داشت و همان دختر خوشبختش کرد و من که آخرین پسر خانواده هستم در شکنجه کلمات او می پوسم و خودم را اسکیمویی می بینم که زیر بهمن گیر افتاده است و برای زندگی تقلا می کند، دخترانگی دلم می خواهد و بس من مثل پسرهای پیر گریه می کنم که از دختری با موهای سرخ نادیده گرفته شده است مادر نمی شود بگویی پسرت دارد کار می کند و مرد است نه ، نه ، نه این من هستم یا آن کیمیای مرده در سالی از هجوم تفنگ ها که روی پوست خیابان ها جاوید است.

زیر دامن گلدارت کودک بیماری هستم مادر که تیمار می خواهد لجبازی کنم و تو هی بر سرم داد بزنی یک تار از موهایم سپید شده است مادر فکر می کنم هنگام پیر شدن است پدر و مادر و برادرانم بیاید به خانه ی شاعران نقل مکان کنیم؛ می بینید چقدر عرفانیست جایی که بتوان احساسات را نوشت؛ مثل فروغ خندید مثل سهراب گریست. گیس هایم را ببرید مثل زنی که شویش او را در غیاب خود با جاهلی دیده است یا کولی آوازه خوانی که سر از کوچه ای بن بست در آورده است این درد ، این درد ها مسری است مادر به چشم های بغض آلودم نگاه کن لجاجتم را می بینی در این چشم ها کلی حرف جا کرده ام میل به باریدن دارم اصلأ بگذار باران بگیرد صحرا خشکیده است و من کودکانه بدوم خیس شوم در میان نهری روشن خوابم ببرد و شب که بیدار شوم دختر کوچولویی را ببینم که به من خیره شده است و یک آن چشم هایش مثل وزغ درشت شود، داد بزند و سوار بر دوچرخه ای شود و رکاب بزند و من پشت سرش بگویم آهای دخترک کوچولو نترس من آدمی زادم و به خودم بنگرم با بدنی از گِل و لجن پوشیده شده در همان حال باشم که سر از کتاب در بیاورم مجنون مهیبی بزد و گفت لیلی کجاست ؟ ببخش ما را مجنون، لیلی میان کلمات امروزی ما گم شده است. دلم می خواهد چند نفر بی هوا بریزند سرم و تا جا دارد کتکم بزنند و من با دهان پر از خون و دندان های شکسته بخندم یا مردی ناشناس اسلحه ای به سمتم بگیرد و شلیک کند و آن گلوله ی داغ در سینه ام جا بماند. مادرم وقتی کوچک بودم هر جا که می رفتیم از این که دلش می خواست آخرین پسرش دختر باشد ناراحت بود و من زیر فشار این کلمات توام با کنایه له می شدم هر وقت اگر این کلمات را ادا کند من بی وقفه مغلوب دل بی گناهم می شوم اصلأ فدای تار موی نازکت مادر اشکالی ندارد هنوز دوستت دارم.

مادر بگذار اعتراف کنم چون بیچاره ای نزد یک عالم که از او می خواهد گناهان خود را آشکار کند مادر وقتی هنوز سن کمی داشتم عروسکی برای من خریدید و من موهای طلایی عروسک را نوازش می دادم اما یک روز من از سر کنجکاوی لباسش را دانه به دانه در آوردم اندام برهنه ی او را در دستان کوچک خود گرفتم و لمس می کردم من با ولع او را بوسیدم لب هایم داغ شد و او را چنان غرق در بوسه ها کردم که عروسک انگار زنده شد من ، من ، من با او کاری بسیار بد انجام دادم. مادر استرس و اظطراب دارم نکند از من برنجی هان؟! نه قربان روی ماهت نه دختر خجالتی کم حرف من مثل قدیم ها برایم شیر برنج درست کن. می خواهم سیاهی شوم برای موهایت که سفید شده اند. می گفت روزی که آمدم باران تندی می بارید آن جا که فرشته های کوچک با شمایلی نورانی و افسونگر و عصایی چوبی به دست های گوشت آلودشان با نجواهای آرامشان مرا به یغما می سپردند. مادر شما که می دانید این دلخوشی کوچک من است که قدم بزنم در هوایی آکنده با عطر حیات وحش مادر این تمنای قلب من که شوری جاودانه دارد را دریاب که سزاوار خواستار عشق و عدالت است و من در دادگاه دادرسی به خداوند پناه ببرم و تو شب هنگام در گوشم برایم شعری بخوان و تا ابد بگذار لایه کتاب های داستایفسکی بخوابم.

امروز لک لکی را دیدم که در حال پرواز به بی کران بود می شود تبدیل به پسری کوچک شوم و با او از اینجا بروم!

حیات وحششیر برنجپدر مادر
۱۷
۸
hamed-rahmani
hamed-rahmani
✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید