ویرگول
ورودثبت نام
hamed-rahmani
hamed-rahmani✍️
hamed-rahmani
hamed-rahmani
خواندن ۷ دقیقه·۲۳ روز پیش

تدبیر

بوسه ای سرد در خواب به لب های بی جانم بر خورد دختری در میان جمعیت جیغ می کشید گویی صدا از قعر یک اقیانوس می آمد ایستاده بود و تکان نمی خورد عابران لب هاشان بسته بود و بدون هیچ احساسی از دختر عبور می کردند صدای کر کننده ای بیدارم کرد در اتاق کوچک یک لوکوموتیو بیدار شدم با لباسی کار و سیاه شده ، لوکوموتیو ران یک پیرمرد بود پیرمردی با ریش های بلند و چشمانی کوچک به سمتم برگشت و با فریادی گفت : "چیزی نمانده تقريبأ رسیدیم" در یک بیابان پیاده شدیم پیرمرد از معدن برایم می گفت که سال هاست دیگر به این معدن سنگ ، پایش را نگذاشته است به داخل معدن رفتیم تاریک بود کارگرانی در حال کنده کاری بودند وقتی وارد شدیم آن ها دست از کار برداشتند و به ما خیره شدند دو نفر بودند یکیشان سیگار برگی زخیم روی لب های چروکیده اش داشت و یکی دیگر عضلاتی قوی و چشم هایی درشت با تهدید به ما نگریست و یکیشان که چهره ی خسم آلودی داشت گفت "به معدن مرگ خوش آمدید" پس از آن معدن را ترک کردند و ما ماندیم با چند تیشه ی آهنی تیشه ها را برداشتیم و شروع به کار کردیم پیرمرد سرفه داشت و هر گاه با کبریت نم کشیده در جیب جلیقه اش سیگار روشن می کرد معدن تاریک بود و هر چند بار سنگ ریزه و شن روی سرمان می ریخت ؛ برای استراحت کوتاهی به یک اتاقک کوچک در بیرون از معدن رفتیم تنم داغ بود و صورتم سیاه ، پیرمرد اخم آلود نگاهم کرد و با زبان تردید گفت : "خب جوان آیا ازدواج کرده ای ؟" "نه هنوز نه ازدواج نکرده ام" -"خب پس سعی کن پول هایت را به باد ندهی" چای خوردیم پیرمرد چرت می زد و خمیازه می کشید ناگهان با همان حال خواب آلود داستانی را برایم تعریف کرد -جوان تر که بودم دختری را دوست داشتم او را به منزل بردم و تمام نگاهش می کردم آنقدر که او فکر می کرد دیوانه شده ام زیر درخت گردو می نشستیم و او سرش را بر بالین من می گذاشت آنقدر زیبا بود که خواب از چشمانم ربوده بود و در دل هیاهویی داشتم عشق او هنوز در قلب من است اما می دانی من از این روزها می رنجم از آدم های بل هوس که مرتکب هر خیانت و جنایتی می شوند .. چندی بعد با حالتی شرمسار گفت "جوان من .. من بی سوادم درست پیرمردی در سوراخ و بیشه ی خودم هستم چندین سال است معدنچی ام کاش انسان ها به راه درستی نائل آیند ... : پیرمرد افکارش پریشان و در اندوه بود و این شکایت ها و گله مندی ها از او حرف های من نیز بود.. دوباره وارد معدن شدیم تیشه را برداشتم و دوباره به ضربات روی سنگ معدن ادامه دادم شکل یک مسیر بود مسیری تاریک و پر از اتفاق ، زیر پایمان چند موش بزرگ به تندی جستند و در تاريکی معدن محو شدند پیرمرد نگاهی دردناک به من انداخت و گفت : - آخ پایم ، موش های وحشی ..از مچ پایش خون می آمد موش ها پایش را گاز گرفته بودند - پدرجان می توانید کار کنید؟ اگر می خواهید بروید کمی استراحت کنید من کار را تمام می کنم .. پیرمرد سرش را تکان داد و گفت : -نه اصلأ حرفش را هم نزن .. کارمان تقريبأ تمام شده بود پیرمرد صدایش را صاف کرد و رفت آب جویی در یک بطری نیم لیتری را از پشت اتاقک آورد و سر کشید و بعد با ندایی به سمت من با سرور گفت : بیا جوان بیا کمی گلو تر کن ..دور تر از پیرمرد کنار دیوار سنگی نشسته بودم -نه ممنون از لطف شما من آب جو نمی نوشم نمی خواهم مست شوم -یعنی چی ؟ جوان مثل تو نوبر است این فقط یک آب جوی ساده است خیلی خب باشد خودم همه را به حندق بلا خواهم ریخت یاد حرف کارگر معدن افتادم و کنجکاو شدم و از پیرمرد پرسیدم -منظور کارگرها از معدن مرگ چه بود ؟ چهره ی پیرمرد عوض شد و گفت : "هان معدن مرگ؟! ، هوم بله این یک افسانه است و داستانش طولانی است نمی توانم یک جا برای تو بگویم اصلأ خلاصه اش می کنم داستانش از قدیم الایام بوده این معدن یکی از قدیمی ترین معادن هاست که در آن دو برادر به نام بشیر و سلیم مشغول کار بودند بشیر برادر بزرگ تر عاشق یک دختری بسیار زیبا و شیرین می گردد و دزدکی و پنهان از چشم همه با یک دیگر رابطه ای عاشقانه درست می کنند به بالای تپه ها می رفتند و ساعت ها با یک دیگر گفتگو می کردند یک روز وقتی دختر برادر کوچک تر بشیر ، سلیم را می بیند عاشق او می شود و به او دل می بندد سلیم می‌ فهمد نامزد برادرش به او علاقه نشان می دهد ،از این سوعه ظن آشفته می شود رنجور و درمانده نزد برادرش می آید و از او می خواهد تا به شهری دور برود بشیر به شدت مانع می شود آن ها باز با یکدیگر به معدن می روند دختر نیز از فراق سلیم روز و شب گریه می کند بشیر آخر متوجه این موضوع می شود دختر همه چیز را به بشیر می گوید دو برادر با یک دیگر مدت درازی قهر می کنند بشیر برادر کوچک ترش را روزی در معدن با عملی ناپسند و نابخردانه می کشد گویی که چون درنده ای او را بدرد... بشیر دیوانه می شود و یک روز نامزدش آن دختر شیطان سفت را به همراه مرد غریبه ای می بیند بشیر به معدن می آید و در همان جایی که برادرش را کشته بود با اندوهی فراوان و غم بار می رقصد تیشه ای بر می دارد و فرق سر خود را می شکافد و جان می دهد می گویند روح سلیم و بشیر در معدن حضور دارد".. پیرمرد در تمام این داستان سرایی اش به زمین می نگریست و بعد به چهره من خیره وار نگاه کرد آرام آرام نزدیک من شد چشم هایش می درخشید دست روی شانه ام گذاشت دیوانه وار گریست و با شیون گفت : -آن ها پسران من بودند ، آن ها پسران من بودند .. دست های سردش می لرزید در آن لحظه منقلب گشته بودم و نمی دانستم باید چه چیزی بر زبان بیاورم گویا لال شده بودم و هیچ سخنی از دهانم بر نمی آمد باز با آهی گفت: - "سال هاست دلم برای آن ها تنگ شده است پسرم این غم قامت یک سرو را خم می کند نمی دانی چه کشیدم من یک دختر دارم ده سالش است او ته تغاری من است پسرم ، من پسرانم را هر شب در خواب می بینم".. -پدر جان بسیار ناراحت گشتم از حزن این داستان غمناک ؛ تدبیرشان را این سرشت افسوس ...پیرمرد چند روز بیمار شد و هر گاه به معدن می رفتیم نمی توانست کار بکند در یک روز که کارم تمام شد پیرمرد بسته اسکناسی را به من داد و التماس آلود گفت : -پسرم از تو می خواهم این بسته پول را ببری و به دخترم برسانی مادرش آلیه خانم فوت کرده است او نیز تنهایم گذاشت این پول را به دخترم ببر و بده خواهش می کنم از تو پسرم راستی اسمش مروارید است -آه باشد حتمأ پدر جان خواهم برد .. من نیز دریغ نکردم به شهری غریب رفتم آدرس خانه همان جا بود درست رفته بودم درب خانه دری قدیمی بود کوبه را به صدا در آوردم کسی در را باز نکرد در نیمه باز بود در را باز کردم به داخل رفتم دختری با موهایی پریشان و جامه ای حریر مانند روی اسب چوبی(راکر) نشسته بود و در حال بازی بود تا مرا دید جیغ کشید و گوش هایش را گرفت دست پاچه شدم و گفتم : -آه ساکت ساکت دخترک کوچولو نترس من با شما کاری ندارم من دوست پدرتان هستم ، دختر ساکت شد و به سمتم دوید و دست روی پیراهنم زد و گفت : - عمو پدرم از شما برایم تعریف کرده است -پدرت انسان بسیار خوبی است او مردی انسان دوست است -عمو شما مراقب پدرم باشید او دیگر رمقی برایش نمانده است- "اوه حتمأ حتمأ مراقبش خواهم بود بیا این بسته را پدرت برای تو فرستاده گفت به تو بدهمش" - "پدرم کجاست عمو جان چرا نیامده - "هوم خب امشب حتمأ می آید .. پشت خجالتی که پنهان شده بود گونه ی کودکانه اش را بوسیدم و از خانه بیرون آمدم دخترک پشت سرم فریاد کشید و گفت -عمو ؛ عمو جان - "بله بگو چی شده ؟! - "به پدرم بگو دیشب بشیر و سلیم آمدند .. ناگهان در جایم خشکم زد به معدن رفتم خبری از پیرمرد نبود مردی از ده پیدایش کرده بود زیر یک تونل با یک بطری آب جو ؛ پیرمرد بوسه مرگ را چشید و حال گویا پسرانش را در باغی سرسبز و وسیع ملاقات می کرد. پایان

اگهادرجایمپیرنبازوسیملاتمعرا

داستان سراییسمت سرورشروع کار
۱۰
۰
hamed-rahmani
hamed-rahmani
✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید