"این داستان کوتاه در مورد دوران قاجاریه هست خواستم با چاشنی عاشقانه و هم طنز و هم تلخ بنویسم اگر کلماتم جایی اشتباه و یا عباراتش نادرست بود ببخشایید"
سلطان هر شب با زنان خویش هم خواب بود قبل آن قلیان چاق می کرد و می کشید دلبرانش با دامن گل گلی با روسری های بسته برایش با کرشمه هاشان می رقصیدند هر زمان دلش تنگ می آمد سر بزم را با آن ها گرم می گرفت از قمر و منیر و انیس و فخر و افسر و چند تایی بودش او را صاحب منصب و سوگلی .. چندین و چنان کنیز و نوکر دور خود جمع کرده بود از جمله غزل خوانی می کردند و به میگساری می پرداختند .. پسری رعیت به نام ادیب در همان سلسله ی قاجار زندگی داشت با پدر پیر و نحیف و مریض که گفتی بوی تریاک می داد و از نشئگی تن عریان را می خاراند از هوی و هوس زنی جوان اختیار کرد تا او را جامه عافیت بپوشاند ولیکن زن از وی وصیت خواست و مال حنگفت و دنگ خانه و تشکیلات اما وی نپذیرفت زن با غباحت و ترش رویی برفت پی عیش و نوش و صفا پیرمرد می گفت : - ظعیفه هر چقدر خواست خورد و نوشید و پوشید حالا قصد رفتن کرد. ادیب در مکتب خانه درس می خواند ولیکن ناتوان در یادگیری و هر زمان حکیم فلکش می کرد با چوب تر .. بچه ها با وی شرط داشتند اگر بروی به باغ و وارد حرم سلطان شوی ما همه پاچه خواری تو خواهیم نمود پسرک فردای روز خود بیاراست و اندک اندکان پا به اندرونی سلطان نهاد به چالاکی به حمام خانه ای رفت از قضا دید زنان بر خود لیف می کشند تاس روی تاس می رفت و بخار در حمام به هوا بر می خواست نرمکی پایش چپ افتاد همه ی زن ها بجستند و غریب رفتند بر کشیدند خود را دور پسر یک زن فربه و چاق با ابروانی پر پشت سبیلی نازک و شمشیری روی لب با پسر گفت : -ای چشم چران چه می کنی در حمام خانم های سلطان.. پسرک از میان پای آن ها بر درید همه ی زن ها به هم خوردند و در حمام شور افتاد بلوایی شد بیا و ببین یکیشان سکندری خورد پایش هوا رفت یکیشان هم روی دیگری با وزن سنگینش فتاد آن هفته ها در ملک سلطان قیامتی بود همه ی زن ها به گرد هم در آمیختند .. سلطان وعده ی گل و سمبل داد و گفت : -اگر کسی این عیاش مزاحم و ولدزنا را پیدا کند چند هزار شاهی انعام دارد .. این حرف به گوش پسر رعیت رسید خواب از چشمانش برفت خواست خود را پنهان بسازد طالع برایش بد آورد از کار خویش پشیمان گشته بود در پی این حجم از الفاظ و افکارش .. در کاخ سلطان از قشون پر شد پسرک ترسیده بود و انگشت خود را می مکید چند مدت بعد این سخن ها برچیده شد و کسی دنباله رویش را نگرفت .. دختری با چار قد چادر و گاهی سر برهنه دختری زیبا رو با خال گوشتی روی گونه هایش شبی در بزم خان عموی ادیب به قر و فر می پرداخت از قضا دل محب ادیب را چنگی زد و از آن خود ساخت دختر از شرم مجالش به صحبت با ادیب نشد اما دخترک سر سری دل به هر جوانی می بست و بوسه هایش را به آنان می فروخت شعله از قلبش جهید و بر سر مویش فکند نقل هر مجلس بود آن شب شعری کوچه بازاری می خواند: -بعد یک بوسه شراب می چسبد بعد یک بوسه کباب می چسبد .. دخترک سرخآب سفیدآب مالیده بود صورتش شبیه گل سرخی بود لباس های تنش بوی عطر می داد شیطان هم مغلوب دخترک می شد .. آن شب پسرک ناتوان در عشق بازی به سرش زد پی دخترک برود دخترک را در اندرونی دربار قاجار دید هُرّی دلش ریخت آنجا بود که فهمید دخترک میل به رسیدنش دشوار است با خودش گفت من پاپتی هستم و او دختر قاجاری ..از سر دل آهی بر آورد راهی مطرب خانه شد تا سحر شراب نوشید آنقدر که عقلش برفت تا صبح مست بخسبید .. کله ی صبح زنی با موی پریشان و شبیه جن و پری از اتاقی در مطرب خانه بیرون آمد سر وقت پسرک رفت تکانش داد ولیکن پسرک در خواب بود با هزار بدبختی پسرک را بیدارش کرد پسرک تلو تلو خوران از مطرب خانه بیرون برفت .. شب باری با حسرت و آه دخترک را در مطرب خانه دید دخترک با بادبزن خود را خنک می ساخت دل پسرک خواست کمر گوشت آلودش را بگیرد موهایش را ببوید بعد این چنین بگوید : -تصدق جانت بگردم من غلام حلقه به گوشت بشوم من قربانی تو و جان و جمالت .. کاسه ی صبرش سر آمد شیشه ی شراب را روی میز بشکست چند تن او را گرفتند از کار خود خجل شد شوری به دست و پایش فتاده بود که مرثیه خوان او بود آتش عشق دخترک پاک پکرش کرده بود ما بقی به او می گفتند مگر عقلت کال است چقدر خامی نمی فهمی تو را چه به این کار ها .. روزی دیگر به کمین دخترک نشست او را تعقیب کرد دخترک را صدایش زد دخترک از دور گفت : -پدرسوخته ی پدر نیامرزیده این همه دختر برو با دیگری من مگر همسن و سال توام تو بچه ای نادانی خردت کم است و بیش نمی دانی ..پسرک گفت :- تو خانمی موجهی سن زن بابای منی اما من دوستت دارم .. دخترک با نجوا گفت : -وای بر من خدا مرگم دهد اگر قبله عالم بفهمد من با یک پسر رعیت سخن گفتم گیس هایم خواهد برید برو از اینجا چه می خواهی پسر .. -من مگر جرمم چیست ؟ به جز از عاشقی مگر جز عشق تو چه می خواهم تو چرا در هوس معرکه ها می رقصی چرا هر که را با ناز به دنبال خود می کشی .. دخترک با فس و افاده گفت : -یاوه گویی نکن این به خودم مربوط است اگر ببینم بار دیگر آمدی طرف ملک قبله عالم همه را به پدرم می گویم .. دخترک رفت پسر ماند به راه و کوچه ها و خانه ها درمانده به دلش رشک برد و گفت که اگر باری بخواهی دخترک را از سینه به در آرمت .. پسرک در بزم شرب الیهودی دخترک را دید با دیگری است سرگرم خنده و مستی و خوش گذرانی پسرک حرصش گرفت و روی خود آنور کرد دخترک کنار پسرک رفت کمرش را لغزاند یال خود را روی شانه ها ریخت در کنارش نشست -دوباره که آمدی نکیر و منکر کنی -نه آمدم تا بگویم از این جا بلند شوی و بروی پسرک از محبس بیرون جست راه خانه پیش گرفت .. پسرک نامه ای نوشت و به یک دختربچه داد تا نامه را به دست دخترک برساند .. در نامه نوشته بود : خانم گوش من کر نیست به حرف هایتان ولیکن دل تاب نمی آورد تازیانه ام بزنید اگر اینچنین می خواهید هر چه بفرمایید به جان دیده و دل می پذیرم نازتان خواهم خرید ظلفتان شانه خواهم کشید کَمَکی به بستر من بیاید .. نامه را دخترک خواند ولیکن پاره اش کرد .. پسرک با خود گفت : چه قدر بیچاره ام که چنین مفتون یک دختر گشته ام شیونی زد اشک چکاند دلش از سیر دقایق پر و همه شب بیدار بود .. یک شبی چون شب یلدا دراز پسرک در گوشه ی دنجی خفته بود نصفه شب در هوس و سوز و گداز دختری موی پریشان بدید در حوض آب دخترک بود سیه موی ، طناز ، عشوه کنان جامه هایش را یکی ، یکی در آرد پسرک رفت به سمت دخترک دست جلو برد ولیکن دخترک مانند شنی ریخت و غیبش زد .. پسرک خیس آب لرزان از حوض آب بیرون آمد مریض شد و تب بکرد و روز و شب در تب بسوخت طبیب پیری آوردند پسرک مانند دیوانه ای هزیان می گفت به بردنش شفاخانه او را دخیل بستند چند روزی تیمار شد افسوس حالش اندکی خوب نگشت بردندش به مکان رمالی دعا نوشت و آب دعا بخورد باز ناله کرد دخترک را در گذری دید دخترک دستار بسته بود و گوشواره ای بر گوش های کوچک خویش داشت دخترک او را دید و بشناخت به او گفت: -سلام .. در دل پسرک گل از گل شکفت -شنیده ام بیمار گشته ای خیلی دلم به حالت سوخت -بلی از جور و جفا کار خلق -شب بزمی ست بیا باغ سلطان الدوله .. پسرک جست و گفت : -مرا به آنجا راه نیست -بگو خانم گفته است -اگر خرم را چسبیدند و گفتند تو را به خانم چکار ؟ -بگو عرضی دارم خدمتشان -ای به چشم می آیم خانم .. شب شد و پسرک جامه ای خوش لو آب و رنگ به تن کرد به سمت کاخ سلطان الدوله رفت بزم مطربی و شراب و رقص به راه بود صدای قمرالملوک در کاخ می آمد بیگم ، کنیزکان ، همه برسر سفره ای جمع بودند سفره ای از شراب و عطر و گل و گلاب و میوه های ترش و شیرین و گس سیب و انار و موز و خرمالو و عناب .. سلطان در صدر نشسته بود قلیان چاق می کرد .. مردی سیبیلو با کلاهی شیپوری و شلواری پهن حواسش بود به یک خانم نازپرورده و نازک بدن با وی بحث گرم گرفته بود پسرک رفت به اندرونی وارد شد حیاطی بزرگ و پهن و جور دخترانی دید از کنارش گذشتند پسرک را نشناختند و کمی دور پسرک گشتند و گفتند : -از کجا می آیی چرا لباس رعیتان داری خلاف قانون است اگر سلطان ببیندتان یکی از دختران گفت : -مال تحفه ای است بگذاریدش به حال خود .. هل هله و سور و شادی در سراسر باغ سلطان فراهم بود پسرک از دور دخترک را که خانمی شده بود را بدید دست حلقه بر دوش پدر می گفت و می خندید چون انار سرخ و شیرین سرش را جنباند و پسرک را دید دخترک دم گوش پدرش سلطان چیزی بگفت پدرش سر تکان داد دخترک برخواست و دمی خودش را پیچ و تاب داد و با کل و حور و صدا از جمع بیگم هاشان به سمت پسرک آمد دخترک سرمه ای روی گونه ها داشت و بند بند بدنش ور قلمبیده بود پسرک را در آغوش بلند کرد به هوا .. رفتند به مطبخ پسرک شعر از دهانش بیرون ریخت -بلا گردان شما خانم پیرخراباتی شمایم من امروز بوسه ایروی دست های دختر سلطان بزد .. دختر خمره ای از شراب را گرفت و سر کشید بشکنی زد و شکر از لبان دختر ریخت و گفت -چند خواستگار داشتم همه بودند عیار و خزانه دار و صاحب ملک و ملوک ولیکن دل کبوتر وار سر به هوایی کرد دخترک ناگهان شیشه ی شراب از دستش لغزید و سرید و ریخت در میان سینه های درشتش - تمام حسن ها در شما است خانم منبه قربان تار موها و چال گونه هاتان.. دختر سلطان با عشوه ای لب هایش را بر لب های پسرک گرفت و او را به دیفال چسباند سرباز قاجاری از مطبخ گذشت دختر سلطان را در حال عشق بازی با پسرک رعیت دید و گوش پسرک پیچاند و گفت: - کره اسب در مطبخ خانم چه می کنی ؟ رعیت ها اجازه ورود به کاخ سلطان را ندارند .. خانم که مست بود لب هایش را دندان گرفت و زبان باز کرد و بگفت: -نکنش آزار با من است نیازارش طفلک از یتیمان است .. -چشمانم روشن خانم از شما به دور اگر سلطان بفهمد می دانید چه می شود -به پدرم نگو می کشد مرا پسرک را رها کن .. به گوش سلطان رسید رعیت را در زیر زمین زندانی کردند .. سلطان همه را دور خود جمع گردانید و گفت : -این بی آبرویی است یک بی آبرویی بزرگ اگر یک بار دیگر از یکیتان چنین کاری سر بزند شما را به سرداب خانه می فرستم تا هم خواب موش ها بشوید.. همه جای مملکت این ماجرا پر شد و دهن به دهن چرخید همه دربازار و گذر و دکان می گفتند دختر سلطان و این کارها .. پسرک پس از صد شلاغ به جان خریدن شب در اتاقی نمور و تاریک گذراند دختر سلطان دزدکی برایش نان و آب آورد و بگفت : -یک امشب را سر کن فردا فراریت می دهم پسرک گفت :-خانم این بنده ی بی زبان و بی جان و فلک زده بدون شما هیچ است وانگه نکند بروید و دلم را بشکانید -فعل جانت مهم است ممکن بود بمیری این همه عجول نباش.. دختر سلطان شب دور از پدر بخسبید و صبح زود چشم باز کرد پسرک را از سرداب فراری داد سلطان از این ماجرا بو برد دخترکش را پیش برادر خود تبعید کرد و گفت: -دخترک بی چشم و رو شرم دارم که تو دخترم باشی دخترک بازیگوش در کاخ عمو نیز به شراب خواری و عیش و نوش می پرداخت ولیکن همه اش فکر عشاق خود بود به گوش پسرک رسید دخترک در کدام کوی و مکان است در همان سال سلطان بیانیه ای به کل ایران فرستاد ..-رعیت ها بدانند نفوذ به دربار و ازدواج با آن ها خریت محض است رعیت همه زیر پاهای ما هستند و ما شاه و شبان و عالمانیم رعیت غلط کرده است فکر عاشقی کند رعیت بی نوا و خرفت و چپول و حقیر زیر دست ما نیز نیستند رعیت ها جایگاهشان همان نون و آب و ماست و خیار است اگر عملی ناپسند از رعیت ها سر بزند خانه هاشان را کن فیکون خواهم ساخت .. سلطان برای دخترک تبعیدی اش به پا گذاشته بود که اگر هوس جایی دیگر کرد به او خبر بدهد شبی بزمی کنار باغ بزرگی بود چراغ های آذین بسته روشن بود دختر سلطان از مدخل کاخ بیرون آمد پسرک در آن شب با دختر سلطان ملاقات کرد آن ها دور از چشم اعیار و سربازان با هم فرار کردند پسرک دختر سلطان را به خانه خویش آورد چند مدت بعد دختر سلطان از پسرک آبستن شد شکمش بالا آمد هر چه ویار داشت پسرک برایش تهیه می نمود عشق آنان بی حد و مرز بود همه جا را این خبر پر کردند تمامی کشور علیه پسرک قشون آورده بودند یک شبی آرام بزمشان بود پیرمردی ریش بلند و درویش تار می زد و دختر سلطان و پسرک در آغوش یک دیگر بودند و در راه خانه ی درویشانه شان قدم به قدم می رفتند سلطان خود شبیه به اجلی سر رسید و پشت سرشان حاضر شد از روی اسب پیاده گشت تپانچه را به سمت پسرک رعیت گرفت و شلیک کرد پیراهن پسرک غرق خون شد دختر سلطان بی مهابا برگشت پدرش را دید چنان زجه ای زد که به گوش مردم کوچه و خیابان رسید دختر سلطان سیل اشک بر آورد پسرک را روی سینه و جان خود گرفت و فشرد .. پس از آن دختر سلطان دیوانه شد طفلش از پسرک رعیت را به بردگی فروختند و خود دختر را به پیرمردی خزانه دار نثار کردند دختر سلطان هر شب به مه کده ای که پسرک را دیده بود می رفت و آنجا می خسبید. پایان