ویرگول
ورودثبت نام
hamed-rahmani
hamed-rahmani✍️
hamed-rahmani
hamed-rahmani
خواندن ۶ دقیقه·۴ روز پیش

لحظه ی پرواز

لاله بالای مبل رفت و دستش را مثل هیتلر بالا آورد و گفت : سربازان من به گوش باشید این آخرین جنگ میان من و جهان است برای همه شما عبودیت با خدای مطلق را آرزومندم. برادر بزرگ تر وی به او با تذکر گفت : این علامت و این حرف ها را از کجا یاد گرفتی ؟ لاله.. کمی من من کرد و گفت : از توی یک کتاب سیاسی .. "خیلی خب نباید دیگر این کار را تکرار بکنی .. لاله سیزده سالش بود اما مثل یک سخنران حرف می زد روزنامه می خواند کتابچه های کتابخانه ها را ورق می زد کنجکاویش اش بی حد و حصر بود گاهی کله ی مداد را می جوید و گاهی از کت و کول برادرش بالا می رفت او یک روز از بالای پله ها افتاد و متاسفانه کتفش در رفت و یک دست او از کار افتاده بود سال ها بعد او متوجه شد که عشق چیست و عاشق فردی شد اما این آشنایی آن ها باعث اذاب روحی برای لاله به وجود آورد زیرا پسر جوان وقتی یکی از دست های بی حس شیرین را دید کمی به خود پیچید و بعد از لاله دور شد لاله خاکستری سرد از جای خود بلند شد و به خانه بازگشت. روزی لباس برادرش را به تن کرد و وقتی برادرش متوجه شد به او گفت دیگر حق ندارد به سراغ کمد لباس او برود و او را از اتاق بیرون کرد. در یکی از روزها یک بارانی سفید پوشید موهایش را کوتاه کرده بود و کنار خیابان رفت تعدادی از عابران به او نگریستند لاله با یک پسر جوان آشنا شده بود او جوانی عکاس دوره گرد بود و هر گاه از لاله عکس می انداخت و آن ها را پرتره می ساخت و به لاله تحویل می داد اما این بار نیز لاله چند بار درخواست بی شرمانه از آن پسر جوان را داشت لاله بابت این درخواست ها او را رها کرد و هیچکدامشان را نپذیرفت در تاریکی شب به خانه آمد و به اتاقش رفت و گریه سر داد مادرش پشت در از او خواست تا در را باز بکند اما لاله با صدایی خفه آلود گفت : نمی خواهم .. مادر لاله با عصبانیت پشت در گفت : درس و مشق و دانشگاه را ول کردی که بروی و شبانه بیایی اصلأ معنی کار هایت را می فهمی یک بار دیگر دیر به خانه بیای هرگز نمی گذارم بیرون از خانه پایت را بگذاری.. لاله گوش هایش را گرفت و نمی خواست حرف های مادرش را بشنود هرگز تا این حد خود را در منجلاب حقارت نیافته بود.. چند روز در خانه ماند موهایش دوباره بلند شده بود هر گاه لای موهایش دست می برد حس چسبناکی داشت جلوی پنجره بود داشت چیزی می نوشت مادرش می گفت علاقه داشت بنویسد اما آن روز چیزی که نوشت را نتوانستم پیدا بکنم تا اینکه روزی خودش به یکی از دوستانش کاغذ را به همراه پاکتی داده بود .. در آن ساعت روز که لاله به پنجره می نگریست فردی که کتابی در دست داشت و شبیه خاخام ها بود به خانه ی آن ها رفت پیرمرد رو به روی لاله نشست و لب به سخن گشود : مسرورم که با جنابعالی ملاقات کرده ام مادرتان از حالتان که بسیار در شما دیده اند برای من گفته اند می خواستم بدانم چه شده است که برای خودتان فضای اتاق و خانه و زندگی تان را به آن تاریک نموده اید این مطلب من برای شما واضح است دختر جوان ؟! .. پیرمرد تبسمی زد و دوباره گفت : شما دختری جوان با این همه زیبایی و حجب حیا چطور توانسته اید خودتان را مضحکه ی دست این و آن بکنید؟! آیا شرح سوال من برای شما واضح است خانم جوان ؟! .. لاله سرش را پایین انداخت و گفت : شما نمی دانید من زندگی ام سیاه شده است هر کس وارد رابطه با من می شود علاقه دارد با من همخوابی کند آقا شما کی هستید؟! پیرمرد که صدای بمی داشت و هر وقت می خواست حرف بزند صدایش را صاف می کرد در آن لحظه گفت : که این طور .. ناگهان در باز شد .. مادر لاله لباسش را در آورد لاله با چشمانی درشت شده به سمت مادرش برگشت و گفت دست نگه دارید مادر غریبه اینجاست .. غریبه؟ کو؟ به خدا راست می گویم همین جا بود. لاله با ناامیدی گفت فکر کنم خیالاتی شده ام. لاله به اتاقش برگشت و عکس های آلبوم خود را ورق می زد او روزی دیگر به خانه نیامد و کسی نیز سراغی از او نمی گرفت لاله کارتن خواب شده بود و در خیابان ها می خوابید چند بار پاسبان های شهر به وی تذکر داده بودند اما او جایی را به جز خیابان نداشت شبی از شب ها در خیابانی متروک پیرمرد دوباره خود را نشان داد مثل جادوگری شبیه به ماده ای ظاهر شونده سر و کله اش پیدا شد رو به روی دختر نشست و گفت : شما اینجا چه می کنید معلوم است زندگی تان به کل از هم پاشیده است پیرمرد تبدیل به پسری جوان شد و ظاهرش به کلی تقییر کرد کت و شلواری سیاه با یک پاپیون سفید، دست لاله را گرفت لاله زبانش بند آمده بود او با پسر جوان در خیابان می دوید پسر جوان لاله را به قصری بزرگ برد نگاهش را به لاله دوخت لاله پشت سر پسر جوان سایه‌ دُمی بلند را دید و از او دور شد همه چیز ناپدید شد خودش را در جاده ای وسط جنگل پیدا کرد جنگلی پوشیده از درخت های انبوه باران شدیدی بر زمین فرود می آمد لاله به خانه بازگشت مادرش او را دید و لاله را به اتاقش برد او را در تخت خوابش خواباند و خود بیرون رفت. لاله وقتی بیدار شد به حمام رفت و در داخل وان دراز کشید شیر آب را باز کرد به یک جا خیره ماند و مثل ابری بغض آلود گریست حمام کرد و در کنار مادر خود رفت در گوشش‌ گفت: چرا مرا به دنیا آوردید؟! مادرش دست های لاله را گرفت و گفت : دخترم .. دست هایش می لرزید. لاله مثل شبحی از خانه خارج شد پیاده روی کرد و تا جایی رفت که هوا تاریک شد بالای صخره ای رسید پرتگاهی با ارتفاع زیاد بود و دریایی زیر پاهایش دست هایش را باز کرد هر لحظه امکان داشت خودش را بیاندازد و سقوط کند چشم هایش را بست خودش را پرت کرد. در پاکتی که کاغذ تا خورده ای در آن بود لاله این طور یادداشت کرده بود: خسته شده ام‌ مثل درخت بیدی که در باد و بورانی دوام بیاورد اما کمر خم نکند و در عزای دل بی گناهم در میان انسان های دیو نما شیون می کوبم حالم خوب نیست کرشمه ی روبایان بسیار دیده ام که مرا فریفتند پس به باید در دور دست ها بمیرم تمام احساسم را زیر پا نهادند جایی در کنار اقیانوسی متلاطم با شما ملاقات خواهم کرد. پایان

کتاب سیاسیلاله
۹
۲
hamed-rahmani
hamed-rahmani
✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید