پروفایلم عوض کردم دوست عزیزی که دوستداشتی همون پروفایل قبلی و بزارم باید ببخشی چون حالم این روزها خوب نیست. این داستان کوتاه در مورد دختری است بقیه اش را داخل داستان ذکر نموده ام یک هفته پیش خواستم این داستان رو بنویسم اما مجال نشد و درگیر چیزهایی شدم که در داستان قبلی برای شما نوشتم و حالا نیز با تمام این حالات توهمات لیلی را می نویسم(روح و روانم خوب نیست اما می نویسم علائم اسکیزوفرنی نیز دارم دوستان عزیز به خودکشی فکر نمی کنم فقط نه تنها حالم بلکه از اطرافیانم بسیار رنجیده ام خسته شده ام دوستان عزیزم دلم می خواهد یک دل سیر گریه کنم حالا معنی فیلم طعم گیلاس عباس کیارستمی را می فهمم).
خانه ی لیلی در کنار خلیجی دور بود که شبه جزیره ی مردان و زنان مهاجر بود لیلی نیز مهاجری از ایران بود که خانواده اش او را به یک شهر دور برده بودند پدر لیلی کارمند مدبری بود و مادرش دندانپزشک بود او هر روز به اسکله می رفت و از آن جا به تماشای دلفین ها می نشست که از آب سر بیرون می آوردند و در حال شنا بودند گاهی برای آن ها دست تکان می داد لیلی حدودا نه ساله بود و به سن بلوغ رسیده بود لیلی موهای گندمی داشت چشم های عسلی مادرش رفتار های مشکوکی از لیلی دیده بود هرزگاهی می دید در گوشی با یک دوست نامرئی صحبت می کند یا در راهرو ایستاده او را می دید که در حال بازی است اما ناگهان بر می گردد و به پشت سرش نگاه می اندازد و با یک شخص دیگر صحبت می کند آنقدر آرام حرف می زند که کسی چیزی نفهمد سر شام می گفت مامان دوستم گرسنه است برای او غذا ببرم! مادر لیلی می گفت نه نه دخترم کسی به غیر از ما اینجا وجود ندارد پدرش می گفت لیلی جان منظورت دوستت کیست ؟! 'اَه بابا شما نمی شناسیدس آن شب لیلی گریه کنان نزد پدر و مادر خود آمد و گفت دیدید چه کار کردید او قهر کرده است و رفته است لیلی سرش را روی دیوار می کوبید و یک حرف را تکرار می کرد ' او او دوستم بود او او دوستم بود او او دوستم بود' لیلی چند روز بعد از بلوغ به این علائم ها مبتلا شده بود در یک صبح وقتی مادر لیلی خواست لحاف لیلی را جمع کند لحافش را دید که پر از خون است وحشتی در دلش ایجاد شد از آن روز ها به بعد لیلی با خودش حرف می زد و می گفت دوستم یک دختر کوچک زیبا و مهربان است مامان من خودم هستم. مادر لیلی با چند مشاور صحبت کرد آن ها علائم های اسکیزوفرنی را در دختر او دیدند لیلی بزرگ تر شد اما هنوز عادت های مشابهی داشت که بر سرش سایه افکنده بودند مثل تردید ، سوعه ظن ، وسواس فکری شدید ، هزیان های بسیار ، کلمات در هم و بر هم ، و شنیدن صداهای مبهم که در موقع خواب در گوش او می پیچید یا در حالی که قدم می زد یا روی مبل می نشست کسی را تصور می کرد و به او نگاه می انداخت. او با پسری در واقعیت دوست شد تخیل ذهنی او به او تلقین می داد که باید فکر هایی در مورد آن پسر بکند یا شبیه افرادی که در حال حل یک شطرنج هستند با شاه ها و اسب ها و سربازها بازی می کنند. زودرنج شده بود و تفکرات ناشی از توهم و حاکی از غم او را تا حد امکان از بقیه ی افراد جامعه دور کرده بود لیلی بسیار در این بیماری رنج می برد. مادر لیلی با نیمی از روانشناس های جهان گفتگو کرده بود اما او خوب شدنی نبود لیلی به نقاشی علاقه مند بود در حالاتی بسیار عجیب دست به خط خطی کردن نیز می زد یک بار از فرط جنون گریه اش گرفت و گوشه ی اتاق به گریه افتاد به خودش می کوفت و رنگی به رخسار نداشت تا جایی که در بیمارستان بستری شد او می خواست از بیمارستان فرار کند اما نتوانست مردی که بیمار جنسی بود روزی به او تعرض داشت لیلی مقاومت کرد و گلوی مرد را گرفت و او را از خود دور ساخت مرد روانی را به زندان بردند لیلی از زندگی خسته شده بود و شب ها با قرص دیازپام می خوابید. وابستگی اش به این دارو بسیار شدید شده بود و دکتر ها و مادر و پدرش احساس نگرانی می کردند مادرش یک دختر دیگر به دنیا آورد و دیگر بیشتر به او می رسید. روزی لیلی خود را در خیابانی دید که هیچ کجایش برای او آشنا نیست و افرادی را می بیند که همه در لباس شیک و لبخند و مقامی فرخ هستند دو دختر دوقلو دانش آموز را دید که در خیابان می دویدند و می خندیدند چقدر آن لحظه برای او باشکوه بود مردمان بسیاری را دید که با یک دیگر در حال حرف زدن بودند لیلی به پاهایش نگاه کرد او پا برهنه بود و دامنی سفید و پیراهنی آبی درباری پوشیده بود گوش هایش را گرفت و روی زمین نشست کسی انگار او را نمی دید شروع کرد به دویدن خیابان را می کاوید این طرف به آن طرف و هر سوی دیگر را. انگار که گم شده باشد و رمقی نیز به پاهای بی جانش نمانده باشد در خیابان پسر بچه ای را دید با موهای طلایی و صورتی سیاه و دهانی دوخته شده لیلی به پسر بچه خیره شد و گفت تو مرا می بینی ؟ پسر بچه سرش را تکان داد .. دهانت چرا بسته است ؟! پسر بچه سرش را به نشانه ی نمی دانم تکان داد .. چطور مرا می بینی ؟ اَه تو که نمی توانی حرف بزنی.. پسربچه ناگهان ناپدید شد و در جلوی مغازه ای ظاهر شد لیلی به مغازه نزدیک شد مغازه عکاسی بود عکس های زیادی در آنجا بود یکی از عکس ها او را متحول ساخت عکس همان پسربچه کنار مادرش بود عکس سیاه و سفید بود پسر بچه در همان حال صورتش پیر شد و چروکید لیلی از ترس و اظطراب از مغازه بیرون رفت به خودش سیلی وارد می کرد تا مطمئن باشد که بیدار است اما او بیدار بود با خودش می گفت حتمأ اگر پرستارها الان به دنبالم می گردند خدای من خانه مان خانه مان کجاست این شهر چه شهری است؟! به هر زن و مردی چیزی می گفت اما آن ها او را نمی دیدند لیلی به یک باره در قایق چوبی کوچک در اقیانوسی بزرگ و متلاطم چشم هایش را گشود به دور دست ها نگاهی انداخت و گفت : کسی اینجا نیست آهای من گم شده ام آهای اما او جز صدای موج چیزی نمی شنید طوفان گرفت و موج قایق کوچک را سرازیر کرد و لیلی را به خود فرو داد لیلی زیر اقیانوس به آرامی پایین و پایین تر رفت ماهی های کوچک دور او حلقه زدند و زیر اقیانوس او جسد های استخوانی شکل را دید که شاید هزاران سال پیش مرده بودند صدای مبهم نهنگی را شنید لیلی بسیار از صدای نهنگ خوشش می آمد (من صدای نهنگ را خیلی دوست دارم غمگین است و ترسناک) او فورا کنار مردی خود را یافت مردی با چشم هایی بزرگ و لب هایی درشت که قصد آزار دادن او را داشت این بار لیلی در اتاقی کهنه و نم کشیده بود تبری را در دست خود یافت و آن را روی سر مرد فرود آورد. لیلی در اتاق را باز کرد جای ناشناخته ای بود یک شهر کوچک که در آن مردم در یک جا ایستاده بودند و در حال نگاه کردن به لیلی بودند همه ی چشم ها به سمت او بود آن ها سیاه پوشیده بودند همه ی آن ها به دنبال لیلی دویدند لیلی خودش را به کلبه ای رساند و درش را بست فریادی سر داد و به گریه افتاد در کلبه دختر بچه ای را دید که به سمتش می آید دختر بچه آرام گفت : می توانم به شما کمک کنم ؟ او حرف می زد لیلی در جواب گفت : مرا از این جا خارج کن من گم شده ام .. دختر بچه دست لیلی را گرفت و او را به بیرون از کلبه برد آن ها در یک روستای کوچک بودند که درختان بلند و سر به فلک کشیده داشت و دختران و پسران جوان سوار بر دوچرخه بودند و هر کدامشان لباسی شبیه به یک دیگر پوشیده بودند شبیه لباس افسری. دختر بچه با صدای بچه گانه گفت : حالا آزادید می توانید بروید. لیلی در کنار رودخانه رفت پاهایش را در آب انداخت و روی سنگی صاف نشست و جنگل پوشیده از درخت را تماشا می کرد. دختر کوچک و پسر کوچکی در حال آب تنی بودند آن ها به مقدم لیلی آمدند بعد از اینکه آن ها دست لیلی را گرفتند لیلی خود را در قصری یافت قصری بزرگ و بلند و فراخ که شبیه معابد چینی بود چشم هایش را بست و گفت : خدایا خسته ام مرا به جای اول برگردان .. لیلی در خانه ای خود را یافت خودش را در آیینه دید صورتش پیر شده بود خط پر چین پیشانی اش معلوم بود(لیلی تازه از تخت خواب بلند شده بود) شخصی روی صندلی برگشت و به لیلی نگاه کرد لیلی پرسید چه هست نگاهم نکن آن شخص یک پسر جوان بود خندید و گفت : چشم مادربزرگ او خودش این تصاویر را می ساخت و می توانست آن ها در فاصله ی ثانیه ای بر همشان بزند لیلی حالا دختری پا به سن گذاشته بود و روی هم رفته آسیب های جدی و بزرگی به او رسیده بود از تفکرات ناشی از حقیقت و تخیل میان ابهامات و شباهات خودش را متهم می کرد و خود را مکمل خودش می دید. ساعت های یازده بود که لباسش را در آورد و در رخت خواب رفت یک قاب عکس از انسان های اساطیری رو به رویش بود چشم هایش را بست صدای کودکان در حال خندیدن را شنید در دشتی از گل های سفید. چشم هایش را گشود انسان اساطیری رو به رویش از قاب عکس بیرون آمد و رو به رویش ایستاد نیمه برهنه بود و پارچه ای سفید حجامتش را پوشانده بود ریش هایی بلند داشت و دستی فیلسوفانه روی آن ها می کشید و به تفکر می نشست آن انسان اساطیری قلمی برداشت و روی کاغذ برای لیلی چیزکی نوشت که حدود یک دقیقه فقط به طول انجامید و کاغذ را به لیلی داد بعد با لبخندی به داخل قاب عکس فرو رفت و به همان حالت قبل در آمد روی کاغذ این طور نوشته بود : می توانم بفهمم حالتان بسیار ناخوش است دخترم می خواهم خودت را از پلیدی های افکار شوم دور نگه بداری ذهن تو می تواند تو را به سفر های دور ببرد به جاهای عجیب و غریب و تو خودت سکانش را در دست داری آدم ها و مکان هایش را انتخاب می کنی من نیز از قاب عکس از چندین قرن پیش به اینجا آمدم تا این نکته را حائز اهمیت بشوم که تو باید آن فکر ها را به مانند قهوه ای تلخ بنوشی و بعد موهایت را از وسط بشکافی و بگویی : این صداها و افکارها در ذهن من است. لیلی با خودش گفت : نه نه نه واقعی نیست قاب عکس را شکست و به راهرو دوید مرد اساطیری را دید که رو به رویش سبز شد و گفت : دخترم دخترم لیلی فریاد کشید و گفت : دست از سرم بردارید لطفأ لطفأ .. زجه نان به بیرون از خانه دوید و پشت سرش را نگاه می انداخت می لرزید و در چاله ای گِل آلود افتاد مرد اساطیری دستش را گرفت لیلی ایستاد خود را روی هوا می دید که مثل جادوگران در حال پرواز است. پایان