ویرگول
ورودثبت نام
hamed-rahmani
hamed-rahmani✍️
hamed-rahmani
hamed-rahmani
خواندن ۷ دقیقه·۲ ساعت پیش

حکم

سلام دوستان عزیزم این داستان کاملأ شرح حال بنده در این چند روز بوده است امیدوارم بخوانیدش از شما خواهش می‌کنم که این داستان بنده را بخوانید. دوستان عزیزم حالم خیلی بد است از همه چیز خسته شده ام فکر می کردم روباها هستند که فقط فریبکارند اما این درد به جان آدم ها نیز افتاده است آن ها حیله گران چیره دستی شده اند شب شده و من باز نمی توانم بخوابم شاید به خواب احتیاجی ندارم وقتی دیده ام آن ها دست شیطان را از رو بسته اند بعضی وقت ها احساس می کنم مرد فیل نما هستم همه از من گریزانند و من در خلسه ی زمان فرو می روم چه باید بگویم یا چه چیزی بنویسم از همه سلب شده ام این چه طریقت است که انسان ها با یک دیگر چنین رفتار می نمایند کنجکاوم بدانم آن ها مرا رنجانده اند کسی هست بفهمد حرفم را ؟! با شماها هستم چرا هر کس به من می رسد فکر می کند گوش هایم مخملی است .. دلم می خواهد به حال و روز خویش یک دل سیر بخندم و یک شب دراز گریه کنم .. هر کس به چهره ام می نگرد پوزخند می زند و بعد با بی خیالی عبور می کند سایه ام حتی خودش را از من قائم می کند شبیه شخصیت های داستایفسکی شده ام آقایان و خانم های محترم بگذارید داستان را به عقب ببرم با من بیاید لطفأ... تا اینجا را چند شب پیش نوشتم دوستان داستان شرح حال خودم هست واقعی هست .. چند روز پیش زنداداشم و برادرم شماره ای از یک دختر را برای من فرستادند و گفتند این دختر به دنبال فردی مناسب برای ازدواج می گردد نامش مریم است. بنده نیز برای ایشان پیامی فرستادم و ایشان در جواب با من تماس گرفت و گفت به یکی از اپلیکیشن های ایرانی بیا تا عکس یک دیگر را ببینیم بنده نیز قبول کردم و عکس یک دیگر را برای هم ارسال کردیم او دختری نسبتأ چاق و با صورتی پر بود من نیز عکس خود را ارسال کردم و ما یک دیگر را پسندیدیم. از آن روز با من تماس گرفت و گفت باید یک دیگر را ببینیم و صحبت بکنیم.. یک شب زنداداشم و برادرم به خانه ی ما آمدند (در این مدت برادرم خانه پدر خانومش بود ) وقتی عکس را نشان برادر و زنداداشم نشان دادم آن ها تعجب کردند گفتم چه شده است آن ها گفتند این عکس مال او نیست او شبیه یک دختربچه است و این عکس مال مادر اوست نه ، نه فکر می کنم دختر همسایه شان است .. چیزی به دختر نگفتم اما خیلی دوس داشتم او را ببینم و حس خوبی داشتم .. یک روز بعد از آن شب پیام داده بود برایت ارزش ندارم بیای ببینی مرا با تو قهرم .. من نیز پیامی فرستادم و گفتم همین فردا به ملاقاتت خواهم آمد ..خیلی بی تاب بودم دوستان عزیزم یک شب تمام نخوابیدم خواب به چشمانم نمی آمد .. دیروز رفتم او را دیدم تشنه ی دیدارش بودم زنداداشم خواست تا به خانه ی پدر خودشان برویم تا من و مریم با هم صحبت کنیم اما نشد و پدرش در خانه بود دختر را وقتی دیدم از دور می آمد شبیه دختری بود که حدودا کلاس نهم راهنمایی است او سوار بر ماشین شد (خودم ماشین ندارم و با یکی از دوستان رفتیم) وقتی سوار ماشین شد دستش را به نشانه ی سلام از پشت سرم تکانی داد و آورد سمتم شبیه ملکه هایی که در قصرها این کار‌ را می کنند .. با هم به یک کافی شاپی در جاده ماسوله رفتیم و ماشین رفت .. من و زنداداش و مریم به داخل کافی شاپ رفتیم .. (من خیلی خجالتی هستم دوستان عزیزم خیلی زیاد) او روی صندلی نشست و من نیز رو به روی او نشستم شبیه دختر های روسی بود که انگار از کتاب داستایفسکی بیرون آمده است و من نیز یکی از شخصیت های بیچاره ی داستایفسکی موهای طلایی داشت با شالی سفید و مانتوی سبز که شبیه به کتی دراز بود دماغ کوچک و چشمان قهوه ای روشن داشت و صورتش استخوانی ، کیوت و جذاب بود (با عکسی که برای من فرستاده بود از زمین تا آسمان فرق داشت) بسیار شیرین می خندید و زیبا بود به چشم هایش می نگریستم قهوه سفارش دادیم و کمی نوشیدیم .. مریم با لبخندی ملیح گفت دستت را روی میز بگذار من نیز گذاشتم و او دستش را روی دست هام گذاشت و انگشت هایش را روی دست هایم می کشید حس خیلی خوبی بود دوست داشتم آن لحظه ادامه داشته باشد زنداداشم چند بار از ما فاصله گرفت و رفت روی میز دیگری تا من و مریم با یک دیگر خوب صحبت کنیم خیلی با ادبانه و شبیه به آدم های سیاستمدار صحبت به عمل می آورد که فکر می کردم در جلسه ای هستم اما خنده هایش دلربا بود چشم هایش و آن لبخندهای کشنده اش .. به زنداداشم گفت : تا حالا همچین پسری و یا آدمی ندیده ام .. سوال هایم را گفتم اما بیشتر سوالاتم یا حرف هایمان از خودمان و شخصیتمان بود .. به او گفتم متولد چه ماهی هستی او گفت : یکم دی زمستان .. و بعد او از من پرسید و من گفتم : متولد ماه مهر پانزدهم مهر و علاقه مان از رنگ ها را گفتم آبی ، سفید ، صورتی ، مشکی ، سبز زیتونی بیست و سه سال داشت و من بیست و هفت ..دوستان عزیزم با او صحبت کردم و حرف هایمان را زدیم .. نامه ای شب قبل برای مریم نوشته بودم و گفتم چیزی دارم باید به تو بدهمش گفت چی بده هر چی هست .. نامه .. من خیلی از نامه خوشم می یاد بهم بده می برم خونه می خونم .. نامه را به مریم دادم داخل کیف کوچکش انداخت چند قلم وسیله برایش گرفتم .. من عاشق مریم شدم و روزش وقتی به خانه برگشتیم مدام گریه کردم و از خدا او را طلب ساختم (چند روز قبل با مادرش تلفنی صحبت کرده بودم و به من از شغل گفته بود که گفتم کارگری ساده هستم می دانید چیست قسم به قلم داستایفسکی و هدایت و کافکا این بار می گویم نویسنده هستم).. ..منتظر نظراتتون هستم دوستان عزیزم شاید این داستان واقعی رو تا امشب بزارم یا فردا و بعد حذفش کنم چون احساس خوبی ندارم درست است اگر او مرا رنجانده اما من نمی خواهم یک تار موی او کم بشود و رنجیده بشود و اگر دیگر از پول خواست می گویم ندارم البته گفتم امروز او گفت بی خیال این بی خیال یعنی می روم .. دوستان عزیزم حالم خوب نیست اگر داستان های قبلی من را خوانده باشید می دانید شخصیت های دختری که در ذهنم به وجود آوردم چه دخترانی بودند .. اینجا حالا من در واقعیت سرگشته و پریشانم گویا شخصیت بیچاره ای که در مدرسه بود و او را نوشتم به سراغ من آمده. دوستان عزیزم حالم خوب نیست نمی دانید چقدر گریه کردم اشک هایم را او دوباره دیشب ریخت می دانید دیروز گفت وقتی ما یک دیگر را بخواهیم پدر و مادرم کاری نمی توانند بکنند اما امشب نوشت پدرم اخلاق ندارد و اگر قبول نکنند چه کار می کنی من نیز گفتم نه خواهش می کنم نگو تو را به خدا من تاقت ندارم همان جا اشک هایم ریخت دیروز و دیشب هم همین طور بسیار بسیار گریه کردم خیلی احساساتی هستم او هر روز از من پول خواسته و من نیز به حسابش ریخته ام فکر می کنم این سوعه استفاده است شما چه فکر می کنید؟! و اینکه من کارگری ساده هستم و همیشه هم در روستا کار نیست و کاری که می کنم فصلی هست از بهار تا پاییز .. دوستان عزیزم نویسندگان جوان ایرانی و اهل قلم دوستتان دارم.. اگر خواستید چیزی بنویسید برایم حتمأ بنویسید .. کتاب رستاخیز تولستوی که از کتابخانه امانت گرفتم و یا اجاره کردم نیز روی تاخچه دارد خاک می خورد نخواندمش سر این موضوع فکرم درگیر بوده و دلشوره و تشویش داشتم ..

لطفأخواهش می کنم از تو)

کافی شاپ
۰
۰
hamed-rahmani
hamed-rahmani
✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید