سال ۱۹۴۵ ۱ سپتامبر بود واقعا جالبه ماه پیش کشورم شوروی جنگ جهانی رو برده بود من لوپاز هستم ۱۲ سالمه مامان و بابام رفتن به شرکت وقتی از خواب بیدار شدم یک کاغذ روی میز بود نوشته بود: 《پسرم ما تا ۳ روز به خونه برنمیگردیم رفتیم به انگلیس ما برای امروز غذا توی یخچال گذاشتیم همون غذای مورد علاقه ات پیتزا و روز های بعد خودت از بیرون از فروشگاه غذا بخر خداحافظ عشقم پسرم》با خودم فکر کردم من یک مرد واقعا شدم و رفتم بیرون روی زمین عکس سه تا از دوستام جک،برایان و ویکتور گم شده بودن فقط یک دوست داشتم جکسن رفتم باهاش حرف بزنم:
من: سلام پسر
جکسن: سلام امشب ساعت ۱ شب میریم خونه متروکه
من: ببخشید من نمیتونم بیام چون مامان و بابام نیستن و گفتن شب همیشه ساعت ۹ بخوابم
جکسن: باشه موش ترسو نیا
من رفتم به سوپر مارکت و ۵ تخم مرغ یک نمک و یک فلفل سیاه خریدم در راه خونه یک مرد به نام لنین دیدم اون گفت دوست پدرم بوده جالبه پدرم فقط ۴۲ سالشه و اون مرد ۸۲ سال گفت امشب میخواد بیاد برق ساختمون رو تعمیر کنه و من گفتم
باشه میام
شب شد رفتم و بهش کمک کردم ولی از جیبش تیکه پاره پیراهن ویکتور با خون افتاد زمین و من اونو دیدم شب شد آقای لنین کارش تموم شد رفتم خونه جالبه این روز اول بدون مامان و بابام بود لنین گفت: ببین پسر تروخدا درو باز کن میخوام باهات حرف بزنم من ترسیدم اون با پا داشت به پا میکوبید و من دویدم به سمت اتاقم توی کمدم قایم شدم اون منو پیدا نکرد صدای بسته شدن در اومد رفتم که ببینم رفته یک دفعه با چوب به سرم زد و من برای یک روز بیهوش شدم توی روزی بیدار شدم که آخرین روزی بود که مامان و پدرم نیومدن خونه روز سوم من توی خونه متروکه بیدار شدم یک چراغ قوه دیدم ورداشتم و رفتم جلو اون لنین لعنتی خواب بود رفتم به سمت آشپزخونه انگشتر جک چشم برایان و سر ویکتور و حتی سر قطع شده جکسن هم بود اون مرد لعنتی اونارو کشت و گوشت شون رو فروخت با سر و صدا درو باز کردم داشتم از خونه بیرون میرفتم اون مرد شنید بیدار شد و منو دنبال کرد من با سرعت از اونجا رفتم خدارو شکر اونجا گله پلیس بود رفتم پیششون اون لنین لعنتی خواست با تبر اونارو بکشه اما با شات گان هدشات شد و مرد مامان بابام برگشتن ولی اون بچه هایی که گمشده بودن الان تو معده مردم بودن
امیدوارم از ابن افسانه خوشتون بیاد و گفته باشم این خیالی-ترسناکه
نو دیدم کتمو رف