.
از تمام ضربههایی که خوردم
و تمام حرصهایی که در خودم ریختم، فقط چون بلد نبودم مثل بقیه باشم.
همه یاد گرفتهاند چطور حرف بزنند،
چطور نقش بازی کنند،
چطور آدمها را نگه دارند
و همزمان نابودشان کنند.
همه بلدند.
جز من.
من هنوز هر چیزی را همانطور که هست میگویم،
همانطور که حس میکنم.
و دقیقاً همین،
بیشتر از هر چیزی دارد به من آسیب میزند.
دنیا عجیب شده؛
آدمها پیچیده شدهاند،
احساسها حسابگر شدهاند،
و من هر روز بیشتر میفهمم
سادگی توی این دنیا
نوعی ضعف حساب میشود.