وقتی به عمق همهچیز نگاه میکنم، میبینم در عین بیمفهومی، پر از مفهوم است؛ در عین سطحی بودن، بسیار عمیق است. و من دیگر از این سردرگمی خسته شدهام.
میترسم، میحراسم، و گیج شدهام. نمیدانم چطور باید بفهمم. همهچیز برایم عجیب شده؛ پر از علامت سؤال، خستهکننده، جذاب، و در عین حال فرساینده.
انگار در یک چرخه افتادهام؛ چرخهای از فهمیدن و نفهمیدن، نزدیک شدن و دور شدن، دیدن و ناتوانی در درک کردن.
میدانی چه میگویم؟