
عجیب است، آدمها هیچ شناختی از یکدیگر ندارند، اما برای هم نسخه میپیچند، آنهم از نوع دلخواه خودشان. قوانینی غیراخلاقی را تحت عنوان اخلاق به هم دیکته میکنند. مثلاً میگویند: “محبت نکن، چون دیگران جنبهاش را ندارند.” این در حالی است که خودشان از درون، ظرفیت پذیرش محبت یا حتی احترام را ندارند. این نسخهها را تمام آدمهایی که سرشار از کمبودند، برای همه میپیچند؛ نسخههایی که بیشتر از آنکه راهگشا باشد، دستوپاگیر است.
من از تمام آدمهای اطرافم، تنها به کتاب پناه میبرم. دنیایی که در آن نه آزار و اذیتی هست، نه زخمزبان و زخم رفتاری. گویی آدمها اینجا فقط برای زخمزدن خلق شدهاند.
نمیدانم، شاید من هم یکی از همین آدمها باشم؛ شاید ناخواسته زخمی برای دیگران. اما چیزی که یقین دارم، این است که از آدمها بیزار شدهام. از تمام رفتارها، از تمام آنچه در این زمانه میبینم. دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم: “خودتان باشید! کافی است خوب باشید، آرام باشید، مهربان باشید! چرا اینقدر حسادت و خشم و کینه چشمانتان را پر کرده است؟”