ویرگول
ورودثبت نام
Aida G
Aida Gبرای بقا در صنعت کار میکنم ,ولی برای روحم مینویسم.
Aida G
Aida G
خواندن ۲ دقیقه·۱۹ روز پیش

تکرار در مه

مدتی است حالم خوب نیست.

نه از آن حال بدهایی که دلیل مشخصی دارند و می‌توان برایشان نامی پیدا کرد. نه غمی که بتوان آن را به یک اتفاق، یک آدم یا یک خاطره نسبت داد. چیزی عمیق‌تر در من جریان دارد؛ چیزی شبیه خستگیِ روح از تماشای جهان.

احساس می‌کنم تمام دنیا یک بازی بزرگ است؛ بازی‌ای که در ظاهر آن‌قدر ساده است که همه گمان می‌کنند قواعدش را می‌دانند، اما هرچه بیشتر در آن زندگی می‌کنم، پیچیدگی‌اش بیشتر خودش را نشان می‌دهد. گاهی فکر می‌کنم زندگی چیزی جز چند قانون ساده نیست؛ به دنیا می‌آییم، دوست می‌داریم، می‌جنگیم، از دست می‌دهیم و می‌میریم. اما همین سادگی، چنان عمیق و بی‌رحم است که فهمیدنش از هر معمایی دشوارتر می‌شود.

این روزها هرچه بیشتر به آدم‌ها نگاه می‌کنم، بیشتر احساس غربت می‌کنم. همه در حال دویدن‌اند؛ برای پول، موفقیت، امنیت، عشق، رؤیاها یا حتی فرار از ترس‌هایشان. اما در پایان، انگار همه به یک نقطه می‌رسیم؛ نقطه‌ای که در آن می‌فهمیم بسیاری از چیزهایی که برایشان جنگیده‌ایم، آن‌قدرها هم که تصور می‌کردیم پایدار نبوده‌اند.

نمی‌دانم چرا، اما احساس می‌کنم در این بازی بسیار نابلدم. سال‌ها فکر می‌کردم اگر بیشتر بخوانم، بیشتر یاد بگیرم، بیشتر تجربه کنم، جهان را بهتر خواهم فهمید. اما حالا نتیجه برعکس شده است. هر کتابی که خواندم، هر داستانی که ترجمه کردم و هر تجربه‌ای که از سر گذراندم، به‌جای پاسخ، سؤال‌های بیشتری در من کاشت.

گاهی حس می‌کنم قوانین این بازی را بلدم. می‌توانم حدس بزنم آدم‌ها چرا دروغ می‌گویند، چرا خیانت می‌کنند، چرا عاشق می‌شوند، چرا می‌ترسند و چرا رنج می‌کشند. اما درست در همان لحظه، متوجه می‌شوم که هیچ‌چیز نمی‌دانم. انگار تمام دانسته‌هایم تنها قطره‌ای است در برابر اقیانوسی که انتهایی ندارد.

شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه هرچه آگاه‌تر می‌شوی، کمتر می‌توانی با قطعیت حرف بزنی. جهان از دور منظم و قابل فهم به نظر می‌رسد، اما وقتی نزدیک می‌شوی، همه‌چیز در مه فرو می‌رود.

زمان می‌گذرد، تاریخ ورق می‌خورد و نسل‌ها یکی پس از دیگری می‌آیند و می‌روند؛ اما بازی، همان بازی است. تنها چهره‌ها عوض می‌شوند. همان آرزوها، همان ترس‌ها، همان جنگ‌ها، همان عشق‌ها و همان رنج‌ها، در لباسی تازه بازمی‌گردند. گویی تاریخ، بیش از آن‌که پیش برود، خود را تکرار می‌کند و انسان، با وجود تمام دانسته‌هایش، همچنان در حال زندگی کردنِ داستانی است که هزاران بار پیش از او روایت شده است.

و من این روزها در همان مه ایستاده‌ام؛ نه آن‌قدر گم شده‌ام که راه را نبینم، نه آن‌قدر مطمئنم که بتوانم قدم بعدی را با یقین بردارم. فقط ایستاده‌ام و به این فکر می‌کنم که شاید بخش بزرگی از زندگی، نه در فهمیدن، بلکه در تحمل کردنِ نفهمیدن نهفته باشد.

زندگی
۱
۰
Aida G
Aida G
برای بقا در صنعت کار میکنم ,ولی برای روحم مینویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید