دیشب خیلی عصبی بودم. از آن شبهایی که انگار هیچچیز سر جای خودش نیست و ذهن مدام از فکری به فکر دیگر میپرد. من اصولاً عادت ندارم از مشکلاتم با کسی حرف بزنم؛ همیشه فکر کردهام هر کسی بار خودش را دارد و دلیلی ندارد بار من را هم به دوش بکشد. شاید همین عادت باعث شده گاهی اینقدر آشفته شوم. حتی اگر نوشتههایم را بخوانم، خودم هم میفهمم چقدر پراکندهاند؛ موضوعها مدام عوض میشوند، چون ذهنم هم آرام نمیگیرد و هر لحظه درگیر فکر تازهای میشود.
گاهی با خودم میپرسم چرا باید زندگی در این دنیا تا این اندازه سخت به نظر برسد؟ چرا حتی وقتی اتفاق بدی نیفتاده، باز هم بلد نیستیم آسوده باشیم؟ انگار از همان اول یاد گرفتهایم همیشه کمی غمگین، کمی نگران و کمی دلخور زندگی کنیم؛ طوری که انگار سالهاست در یک عزاداری طولانی ماندهایم.
از بچگی خیلی چیزها را اشتباه یاد گرفتهایم. یاد گرفتهایم کینهها را نگه داریم، نبخشیم، و وقتی از کسی عصبانی میشویم زیر لب برایش آرزوی مرگ کنیم. انگار نفرین کردن و دلچرکین بودن بخشی از زبان روزمرهمان شده است. کمتر کسی به ما یاد داد که رها کردن کینه هم یک جور نفس کشیدن است، که بخشیدن میتواند دل را سبکتر کند.
به جایش، ترس را خوب یاد گرفتیم؛ ترس از آینده، ترس از فردا، ترس از تمام شدن چیزهایی که برای زندگی لازم داریم. حتی گاهی ترس از تمام شدن آب، از کم شدن نعمتها، از روزهایی که شاید سختتر از امروز باشند. این ترسها آرامآرام در ذهنمان خانه کردند و بزرگ شدند.
کنار آنها، کینهها هم جا گرفتند. کینههایی کوچک که کمکم بزرگ شدند و جایی در دل باز کردند. آنقدر که گاهی احساس میکنم دهانمان پر شده از ترس و دلهایمان پر شده از کینه. انگار سالها تمرین کردهایم چگونه دلگیر بمانیم، چگونه از هم فاصله بگیریم، و چگونه سخت زندگی کنیم.
اما گاهی با خودم فکر میکنم شاید زندگی قرار نبوده اینقدر سنگین باشد. شاید اگر کمی از این ترسها را زمین بگذاریم و کمی از این کینهها را رها کنیم، جایی در دلمان برای آرامش هم باز شود. شاید آن وقت یاد بگیریم که زندگی فقط جنگیدن با ترسها نیست؛ گاهی هم باید اجازه بدهیم کمی آرامتر، کمی مهربانتر از کنارمان عبور کند.