امروز حال بدی ندارم. کمی پرانرژیام، اما در عین حال، اندکی ناامید. این روزها پر از تضادم.
من همیشه آدمی پر از امید، انرژی و خنده بودم. نمیدانم چه بر سرم آمده است. تغییرات چشمگیری در خلقوخویم احساس میکنم؛ کمحرف شدهام، گوشهگیر شدهام، غمگینم و مدام غصه میخورم.
عجیبتر آنکه دیگر فقط غصهی خودم را نمیخورم؛ غصهی مردم را میخورم، غصهی همنسلهایم را، و حتی غصهی نسلهایی را که هنوز نیامدهاند. انگار غمی بزرگ در دلم خانه کرده است.
هر گوشهی شهر را که نگاه میکنم، چیزی در دلم فرو میریزد. چهرهها، خیابانها، ساختمانها و سکوتهای میان آدمها، همه برایم باری از اندوه را حمل میکنند. گویی جهان همان جهان سابق است، اما چشمهای من دیگر مانند گذشته نمیبینند.
نمیدانم این غم از کجا آمده است؛ تنها میدانم که آرام و بیصدا در من ریشه دوانده و حالا هر جا میروم، سایهاش را با خود حمل میکنم.