ویرگول
ورودثبت نام
sleepy writer🥱
sleepy writer🥱من نویسنده ای هستم که دیده نشدم
sleepy writer🥱
sleepy writer🥱
خواندن ۲ دقیقه·۱ سال پیش

ᴴᵉᵃʳᵗ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˢʰᵃᵈᵒʷˢ

پارت۲



اکتبر دو سال پیش:


شب ولنتاین… اولین شبی که قراره باکریتم توسط اون گرفته شه…من فقط دوستش ندارم،میپرستمش! “قراره دختر بودنتو قبل ازدواج ازبین ببری؟” آه…حرف های همیشگی مامانم… “دختر که نباید انقدر ضعیف باشه” چی؟مامان من ضعیف نیستم…فقط میخوام محبتیکه شما بهم ندادین رو از دیگران میگیرم.. “گوش کن،اون مرد خطرناکه!ممکنه آسیب ببینی” پوفففف…!چرا؟چون موتور داره؟چون چهار تااکس داره؟چون تتو داره؟چون رپ گوش میده؟چون مشروب میخوره؟چون سیگار میکشه؟چون صورتش خراشیدست؟کسی که همیشه مانعخوشحالی هام میشد مامانم بود.دیگه نمیخوام به حرفش گوش بدم(گوشام رو میگیرم و جیغ میکشم)

..

___ولی ای کاش به حرف مامانم گوش میدادم..___

..

اکتبر دوسال پیش:

در خونش رو زدم..آماده بودم که انجامش بدم.عطری که برام خریده بود رو زدم و لباسی که بهم هدیه داده بود رو پوشیدم…اون نمیدونستاومدم..میخواستم،سورپرایزش کنم…

دستم رو بردم جلو تا دوباره در بزنم که فهمیدم در ‌بازه..ابرو هام به هم گره خورد +وای پسر مراقب باش …اگه یکی بیاد خونت چی؟(زیرلب)

وارد شدم و کیفم رو روی مبل پرت کردم.(لبخند)تو مغزم هجوم دوپامین و سرتونین رو حس میکردم…

احتمالا به خاطر اینه که خیلی وقته ندیدمش..

یا اینکه میخوام سورپرایزش کنم…یا اینکه برای اولین بار قراره انجامش بدم؟

کتم رو آویزون کردم و بدون اینکه حرفی بزنم سمت در اتاقش رفتم..(لبخند بیشتر)پیشونیم رو روی در چسبوندم که با صدای خنده ی زنلبخندم محو شد…

_اوه خدا!قلقلکم میاد نکن!(خنده)

اخم کردم..خواستم خودم رو امیدوار کنم که اشتباه شنیدم…که صدای ناله اومد…

_آه…خیلی خوبه!

*خوشحالم که دوستش داشتی..:)

بدنم سرد شد…صدای شکستن دلم رو حس کردم…بغضم گرفت و حس میکردم گلوم داشت توسط کسی خفه میشد…اون…اونصدای..خودش بود…کمی بعد به خودم اومدم و در رو محکم باز کردم و صحنه ای رو دیدم که نباید میدیدم.

….

__از اونجا بدبختی هام شروع شد…از اونجا افسردگی گرفتم و برای درمان جایی نرفتم…__

___چون حس میکردم لایق شادی نبودم و قراره خوشی رو با مرگ آغاز کنم___

___دوسال تمام…هی سعی میکنم اینگور کنم اما…من لایق شادی نیستم____

زمان حال:

چه حس خوبی داشت…سقوط…بعد دوسال..به آرزوم رسیدم…!دیگه نه اورثینکی و نه حسرت هرروز سقوط نکردن…تمومش کردم…منداخل آب افتادم…سقوط بی نظیری بود…هیچ گاه فراموش نخواهم کرد…

سقوطعشق
۳
۲
sleepy writer🥱
sleepy writer🥱
من نویسنده ای هستم که دیده نشدم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید