پارت۳
چشمام رو باز کردم…من مرده بودم؟طبیعتا!…ولی…آیا اینجا همون دنیاییه که میخواستم؟

تار میدیدم…یکم چشمام رو به هم فشردم.حس خوبی نداشتم.حالت تهوع داشتم و کتفم درد شدیدی میکرد..سعی کردم چشمام رو بازترکنم..چیزی که متوجه شده بودم این بود که من روی تخت دراز کشیدم.ابروهام از تعجب بالا رفت..به کمرم پیچی دادم و با درد بلند شدم ونشستم..کمرم درد شدیدی داشت.جوری که حس میکردم کبود شده…این حسی نبود که دوست داشتم بعد مرگ تجربه اش کنم.
با عطسه ای که کردم،حس کردم گردنم هم قفل شد.چشمام رو از درد به هم فشردم و فریاد زدم..خیلی درد داشت!شروع کردم به دیدن دورو برم..یک اتاق بزرگ و تاریک،با یه پنجره بزرگ رو به ماه…چشمانم از هیجان برق میزد.ماه خیلی زیبا بود!با وجود دردی که داشتم ازجام بلند شدم و سمت پنجره رفتم.(لبخند)ماه کامل نبود،ولی زیبا بود.بهش میومد دو شب دیگه کاملِ کامل بشه..
ستاره ها،درخشان تر از قبل بودند.همشون چشمک میزدن..تعداد خیلی زیادی هم کنار ماه رو پر کرده بود.انگار دست هم رو گرفته بودنو دور ماه حلقه زدن.
ستاره های دنباله دار هم از اون دور معلوم بودن و خیلی زیاد از اونا وجود داشت!ابر ها سفیدِ سفید بودن و تعداد کنی از اونا تو آسمونبود.
به سختی از آسمون دل کندم و به پایین تر چشم دوختم..ولی برخلاف آسمون شب،اون پایین قبرستون بود..درخت ها خشک بودن و چیزخاصی برای نمایش نداشت.لبخندم محو شد…برای بار آخر به ماه نگاه کردم و روم رو اون طرف کردم که اطراف اتاق رو ببینم….
اتاق هم چیز جالبی نداشت و فقط تختش نرم بود..رفتم جلو تر و با بی حوصلگی کمد رو باز کردم که با دیدن داخلش قیافه پوکرم محوشد..(شوک)
کمد خیلیی بزرگ با لباس های مجلسی و خیلی جذاب..کفش های پاشنه بلند و براق … کیف های پر زرق و برق … چیزی کم نداشت.. تمام دردی که داشتم رو فراموش کردم و سمت لباسا دویدم و شروع به امتحان کردن همشون کردم..
قبل اینکه لباسم رو عوض کنم،نگاهی به خودم تو آینه انداختم…یعنی بعد مرگ همون لباسی که باهاش مردیم تنمونه؟چه ترسناک…!
کمی اخم کردم و کمی به خودم خیره شدم..حس خوبی به نفس کشیدنم نداشتم ولی مطمئن بودم که دیگه زنده نیستم…(نیشخند)نمیدونم…یعنی زندگی پس از مرگ واقعی بود؟…او چه جالب!…من الان دارم مرگ رو تجربه میکنم…(لبخند بی خیال)
ول کن..ادامه بده…
لباس های زیادی به تنم میومد ولی یکیشون…برازنده ی من بود..مشکی و کوتاه،ولی جذاب…
موهای خیسم رو بستم و به سر تا پای خودم تو آینه نگاهی انداختم …(چشمک زدن)خندیدم…
حالا حس آزادی دارم…حس میکنم واقعا به این دنیا تعلق دارم….
_معلومه از اینجا حسابی خوشت اومده…
با تعجب روم رو سمت صدا کردم…