ویرگول
ورودثبت نام
توت فرنگی خسته
توت فرنگی خسته
توت فرنگی خسته
توت فرنگی خسته
خواندن ۵ دقیقه·۴ روز پیش

بزرگترین ترسم

صبح زود بود، شاید فقط سه ساعت از خوابم گذشته بود که با صدای آهنگ بیدار شدم. هرچقدر داد زدم که صدا رو کم کنن کسی گوش نداد. صدای بابا می‌اومد که داشت یه کلیپ مسخره رو بارها و بارها نگاه می‌کرد و با صدای بلند می‌خندید. بعدش شروع کرد به قربون‌صدقه رفتن مامان انگار واقعاً عاشقش بود.

فهمیدم دوباره مست کرده چون فقط وقتی مست می‌کنه احساساتش فوران میکنن. آخه کی ساعت نه صبح مست می‌کنه؟

سعی کردم خودم رو آروم کنم. آخه خانوم روانشناس گفته بود که وضعیت روحی خوبی ندارم و باید دارو مصرف کنم. برای همین به خودم فشار آوردم که عصبانی نشم، آرامش خودم رو حفظ کنم و به هیچی فکر نکنم؛ اما صدای بابا مثل موریانه داشت جونم رو می‌خورد.

صدای اهنگ داشت نزدیک‌تر می‌شد. فهمیدم داره میاد سمت اتاق من تا با آهنگ برقصه و اذیتم کنه. همین که در رو باز کرد از جام بلند شدم و با عصبانیت داد زدم: اگه یه قدم دیگه بیای جلو، قسم می‌خورم که می‌زنمت.

بابا از اتاق رفت بیرون و با خنده‌ای که معلوم بود از مستیه به مامان گفت: یه دیوونه توی این اتاقه، می‌شناسیش؟

مامان فقط سکوت کرد... هیچ حرفی نزد.

با خودم گفتم اگه یک دقیقه دیگه اینجا بمونم، یا خودم رو میکشم یا بابارو. سریع لباسام رو پوشیدم، هندزفریم رو گذاشتم توی گوشم و خواستم از خونه بزنم بیرون که بابا جلوم رو گرفت.

گفت: وایسا یه لحظه. می‌دونستم می‌خواد بهم پول بده؛ همیشه وقتی مسته این کار رو می‌کنه. بهش گفتم: پول نمی‌خوام. اما قبول نکرد و گفت: بگیرش همیشه باید یه آدم بی‌مصرف و آشغال توی این دنیا باشه دیگه، اون آدم هم منم.

پول رو گرفتم و از خونه رفتم.

این اولین باری بود که تنهایی بیرون می‌رفتم. اتاق من همیشه امن‌ترین پناهگاهم بود؛ جایی که می‌تونستم از آدم‌ها و هیاهوی بیرون فرار کنم و به اونجا پناه ببرم. من که بزرگ‌ترین ترسم برخورد با آدما و بیرون رفتن بود، حالا دیگه حتی خونه رو هم نمی‌تونستم تحمل کنم.

با قلبی پر از ترس توی پارک قدم می‌زدم و هر لحظه نزدیک بود بزنم زیر گریه. دنبال خلوت‌ ترین بستنی‌فروشی گشتم و بالاخره مغازه‌ای رو پیدا کردم که خاطرات خوشی هم باهاش نداشتم. شنیده بودم که موقع ناراحتی و گریه، خوردن بستنی حال آدم رو بهتر می‌کنه. با هزار سختی با فروشنده حرف زدم و یه بستنی گردویی بزرگ سفارش دادم.

دورترین میز رو انتخاب کردم و نشستم. از پشت شیشه‌ به بیرون خیره شده بودم و با چشم‌های پر از بغض، به این فکر می‌کردم که چطور سرنوشتم من رو به این نقطه رسوند؟ چی شد که تو اوج جوونی، تبدیل به همچنین آدمی شدم؟ اون دختر کوچولوی شاد الان کجاست؟ چرا حالا حس می‌کنم مثل یک مرده‌ ی متحرک شدم؟

نزدیک یک ساعت طول کشید تا تونستم بستنیم رو تموم کنم. بعدش دیگه نمی‌دونستم باید چیکار کنم. نمی‌تونستم برگردم خونه؛ بابا هنوز بیدار بود و من توان دیدنش رو نداشتم. رفتم به خلوت‌ترین قسمت پارک، یه نیمکت پیدا کردم و نشستم.

به آدم‌های اطرافم نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: یعنی اون‌ها هم مثل من از زندگی خستن؟ اون‌ها هم هر روز صبح با این آرزو بیدار می‌شن که کاش امروز روز آخرشون باشه؟

اون پسرهایی که اون‌طرف دارن فوتبال بازی می‌کنن، تو سرشون چی می‌گذره؟ اون دختربچه‌ای که کنار باباش راه میره و می‌خنده، واقعاً خوشحاله؟ خوشحالیش از بودن کنار باباشه؟ بودن کنار باباش براش عذاب‌آور نیست؟ چرا باباش انقدر می‌خنده؟ چرا بغلش می‌کنه؟ چرا اینقدر حرف‌های قشنگ بهش میزنه؟ مگه باباها انقدر مهربونن؟ مگه باباها فقط تذکر نمی‌دن، فقط نمی‌گن اینجوری حرف نزن، اونجوری رفتار نکن، این لباس رو نپوش؟

اون بچه چرا انقدر خوشحاله؟ کاش منم جای اون بودم.. بابا منو تغییر داد. بابا باعث شد اون دختر بچه ی شاد و خندونو بکشم. به لطف بابا، من توی یه زمستون سرد و سخت گیر افتادم. اون گیاه سبز کوچولویی که توی سینم ازش محافظت میکردم، حالا یخ زده.

یه جایی خوندم وقتی خود قبلیت رو میکشی و توی عمق یه گودال دفنش میکنی دیگه هرگز برنمی‌گرده، هرچقدر هم که عمیق اون گودال رو بکنی.

حالا من دنبال خود قبلیم میگردم اما نمیتونم پیداش کنم؛ من توی گذشته ای گیر کردم که حتی زیبا هم نبود، اما میتونستم توش برای یک لحظه هم که شده شاد باشم.

یهو به خودم اومدم و دیدم دارم گریه می‌کنم. اونقدر بلند گریه می‌کردم که صدای هق‌ هقم کل پارک رو برداشته بود. همه به من نگاه می‌کردن، حتی همون دختربچه.

یه دختری به سمتم اومد. اول فکر کرد اون پسرهایی که دارن فوتبال بازی میکنن اذیتم کرده باشن. وقتی فهمید اینطور نیست، با یه لبخند مهربون بهم گفت: اشکالی نداره، گریه نکن. این زندگی ارزش این همه اهمیت دادن و اشک ریختن رو نداره و رفت.

واقعاً همینه؟ پس چرا من نمی‌تونم؟ چرا نمی‌تونم اهمیت ندم؟ اصلاً این زندگی چی داره که من تمومش نمیکنم؟ زندگی کردن مگه چه خوبی داره؟ چرا من نمی‌تونم ازش لذت ببرم؟ چرا نمی‌تونم فقط زندگی کنم؟ چطور یه غریبه می‌تونه اینقدر با من مهربون باشه، در حالی که آدم‌های نزدیکم دائماً آزارم می‌دن؟

همه بهم می‌گن تحمل کن. اما فقط گفتنش آسونه.

بهم میگن: زیادی حساسی. میگن: اینکه چیزی نیست زندگی بقیه از تو سخت‌ تره، زندگی تو در مقایسه با اون‌ها گل و بلبله. اما مگه ترازوئی وجود داره که بتونه درد آدمارو رو اندازه بگیره و معلوم بشه چه کسی بیشتر درد می‌کشه؟ کسی می‌تونه بفهمه کدوم درد سنگین‌ تره؟ من فقط خودم می‌دونم که این وضعیت چقدر برام طاقت‌ فرساست. هر کسی درد رو به شیوه‌ی خودش تجربه می‌کنه؛ این‌طور نیست که همه یک درد داشته باشیم و تحملمون هم تو یک سطح باشه.

اون روز من با بزرگترین ترسم رو به رو شدم اما آرزو میکردم که کاش منم مثل بقیه آدما عادی بودم و انجام این کارهای کوچیک انقدر برام سخت نبود.

۱۳
۵
توت فرنگی خسته
توت فرنگی خسته
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید