
اون روز سال دهم هنرستان بودم. بارون کل غبار شهر رو شسته بود و هوا بوی زندگی میداد. من، درسا و مهتاب برای ژوژمان عکاسی بیرون رفته بودیم و چون این اولین ژوژمانمون بود کلی براش ذوق داشتیم.
خانم خدادادی بهمون گفته بود که به صورت پنینگ عکاسی کنیم و ما سخت در حال تلاش بودیم و هربار یکی از ما مدل میشد و میدویدیم. هردفعه که تلاش میکردیم عکسا خوب نمیشد و با دیدن نتیجه جوری میخندیدم که صدای خندمون کل پارک رو برمیداشت.
درست بین خنده های دوستانمون با دیدن این خانواده سه نفره تمام دنیا یک لحظه برام متوقف شد.
اونهارو دیدم. خانواده ای که قدم میزدند، دختربچه ای که غرق در دنیای کودکیش دست و پاهاش رو تکون میداد و راه میرفت. و پشت سرش، نگاه پدر و مادرش به اون.
وقتی که این خانواده رو دیدم سریع با دوربینم این لحظه رو ثبت کردم و با لبخند نگاهشون میکردم، اما یه چیزی درونم داشت فرو میریخت.
من سالهاست که در جستجوی همچین چیزی هستم.
چقدر اون دختربچه شبیه به من بود. یک لحظه یاد کودکی خودم افتادم که وقتی با مامان و بابا بیرون میرفتم من هم مثل اون دختربچه غرق دنیای رنگارنگ خودم میشدم و بیخیال دست و پاهام رو تکون میدادم.
اون لحظه دلم میخواست زمان رو به عقب برگردونم؛ به روزهایی که دست تو دست مامان و بابا بدون هیچ سنگینی توی قلبم تو دنیای خیالی خودم قدم میزدم. اون روزها چقدر همه چیز ساده بود. تمام دنیای من تو همین سه کلمه خلاصه میشد: « مامان، من و بابا».
چقدر همه چیز قشنگتر بود... اون روزا حضور مامان و بابا مثل یه دیوار محکم بود که نمیزاشت هیچ طوفانی به من برسه.
اما الان که به این تصویر نگاه میکنم، میفهمم که دیگه جای من توی این قاب سه نفره خالیه.
بعضی وقتا به این فکر میکنم که چقدر عجیبه. من هنوز همون آدمم، با همون آرزوها، اما اون من کوچولو که دست تو دست والدینش راه میرفت، کجای این مسیر جا موند؟
کاش میتونستم به همون لحظه ها برگردم. به لحظه های قبل از بزرگ شدن. بزرگ شدن لبخند هارو از روی لب میبره و دوری ها شروع میشن. دلم برای اون سادگی، برای اون حس امنیت و برای اون خانواده ای که هیچوقت فکر نمیکردم تغییر کنه تنگ شده.
من اون لحظه از اون خانواده عکس نگرفتم، از گذشته ی خودم عکس گرفتم.
از من کوچیکی که دیگه توی این دنیا وجود نداره و فقط توی خاطرات و عکس ها زندس.
بزرگ شدن یعنی همین، یعنی تماشا کردن شادی های ساده از پشت لنز دوربین، درحالی که میدونی دیگه نمیتونی خودت رو توی اون قاب جا بدی.