ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه :)
فاطمه :)نمیدونستم روح نویسنده دارم شاید توعم هنوز نمیدونی (:
فاطمه :)
فاطمه :)
خواندن ۵ دقیقه·۳ ماه پیش

روح سرگردان میان دو جهان

کمک خیلی جدی میخام. چندتا داستان نوشتم میخام خیلی حرفه ای نقدشون کنید تا بهترشدن کنم و درنهایت یکی رو بفرستم برای مسابقه.
کمک خیلی جدی میخام. چندتا داستان نوشتم میخام خیلی حرفه ای نقدشون کنید تا بهترشدن کنم و درنهایت یکی رو بفرستم برای مسابقه.

حس میکنم وقتشه. وقتشه چشمام و ببندم و چیز های جدیدی و تجربه کنم. نمی‌دانستم چرا انقدر احساس خفگی میکنم تا اینکه دیدم تمام آن نخ های قرمز را  که مثل مومیایی دورم پیچیده شده بود و تو آروم از سر نخ کشیدی و بازش کرد.تا از این زندان فرار کنم و آزادانه بین زمان و مکان پرواز کنم  .در بین بعد های مختلف بدوم تا اینکه  دنیا دور سرم بچرخه. نور هایی را به  رنگ  هایی که تاحالا ندیده بودم ببینم. رنگ هایی که زمینی نیستند. وقتشه برم...... از زمین و دور شم. آنقدر دور شم تا اینکه کهکشان های دیگه رو ببینم. شاید بین منظومه های دیگه بگردم. شاید با آدم فضایی ها عکس بگیرم. اوه یادم نبود من الان نمیتونم عکس بگیرم.

شاید شاید...... باید روحم و باند بپیچم. تاجایی که یادمه خیلی زخمی بود. اینجوری نمیتونم برم گردش.

شاید بتونم یه کلبه داشتم باشم اون دور دورا توی یه جنگل که آدم ها درموردش داستان های ترسناکی رو  نسل به نسل  تعریف میکنن و کسی جرئت اونجا آمدن و نداشته باشه.   فقط من بتونم  از پنجره با زیبایی این جنگل چشم تو چشم بشم  . نفس عمیق بکشم و شکرگذار باشم که این فرصت به من داده شده. قهوه بخورم و به این فکر کنم که  شاید نکته ی این زیبایی هم در نبود آدم هاست.

من میتونم اونجا جاودان بشم. اول صبر کنم زخمام درمان بشن. و بعد آزادانه برم گردش.

اول اون جنگل و کامل زیر و رو کنم. شاید یک دیدار با هفت کوتوله  هم داشته باشم.  و بعد برم جاهایی که با اون بدن تک بعدی نمیتونستم برم.  یا شاید جاهایی که میتونستم برم و عمرم قد نداد. همش هجده سالم بود. هجده سالم ولی زندگیم وحروم اون کتاب ها کردم. زندگیم و تلف پیدا کردن ایکس و وای کردم و تهش فهمیدم معادله ام جواب نداشت. شاید جای اون سال های تلف شده برم داخل گندم زار و بگردم هرچند الان نمیتونم گندم هارو که پاهام و کف دستام و قلقلک میدن حس کنم یا اون بوی گندم رو یا نمیتونم یه گندم و بجوم. اما الان میتونم رها باشم. بی دغدغه.

میتونم برم دریا. جایی که ازش میترسیدم. از خودش نه از غرق شدن. از حس اون نمک خشن توی ریه هام. از موج های خشمگین و ناتوانی من. من از مردن میترسیدم. اما الان که فکر میکنم مردن خیلی قشنگه. مثل گذاشتن پات توی رودخونه ی خنک. مثل گریه کردن لب دریا. مثل رفتن به شالی. مثل......

هعی..... دیگه نمیدونم.

دور دور هام که تمام شد برمیگردم خونه

.  توی خونه ی بچگیم.

اونجایی که رشد کردم. اونجایی که قدکشیدم.  پیش کسایی که بزرگم کردن و ازم نگه داری کردن.

برمیگردم پیش مامان. اما بی سروصدا مامان این مدت حساس تر شده.  میترسم اشتباهی با سر و صدای اضافه ناراحتش کنم. وقتی بچه بودم همش بهم میگفت که خیلی حرف میزنم و باید یاد بگیرم ساکت باشم پس  کنارش بی‌صدا میشینیم. بیشتر وقتش و  گریه میکنه. یعنی دلتنگی چه حسی داره؟ نه که ندونم، میدونم منم  یه موقعی دلتنگ بودم ولی الان که یک روح شدم حس میکنم خیلی از احساساتم فاصله گرفتم  یادم نمیاد دلتنگی چه حسی داشت. اما گریه های مامان خیلی عمیق و دردناکه میتونم تصور کنم که  دلتنگی مثل خورد شدن استخون های دنده باشه و هربار که تکون میخوری دوباره دردت بگیره. دوباره یادت بیاد که یه چیزی سرجاش نیست . یک صدا کم شده. یه چهره کم شده. . اون زیر لبی حرف میزنه اما من کاملا صداش و می‌شنوم. نه تنها صداش بلکه دلش و میشنوم نه نمیشنوم من میفهمم.  میتونم بفهمم تمام فکرش و پیش من جا گذاشته. اما من هرکاری کنم خوب نمیشه. یکه میخورم. فکر نمیکردم روح هم بتونه گریه کنه. دونه اشکم از چونه ام چکه میکنه و روی دست مامان که به دعا بلند کرده بود میوفته. اما اون هیچ واکنشی نشون نمیده. بعد دعا دست هاش به صورتش میکشه. میتونم ببینم عضلات صورتش آروم تر شده.

بلند شدم تا برم پیش بابا.   توی چارچوب در وایمیسم از این جلو تر نمیتونم برم. انگار یه حائل نامرئی جلومونه

چقدر بابا پیر شده. بابا گریه نمیکنه زیر لب هم چیزی نمیگه.

اما میتونم از همین جا ببینم که از آخرین باری که اینجا بود  چروک های پوستش بیشتر شده. ریشاش بلندتر و سفید تر شده. چشماش غمگین تر و سرد تر شده.

تلویزیون توجهم و جلب میکنه.

اون..... اون.... کارتون بچگی منه. نمیخام این و به زبون بیارم ولی بابا چقدر شکسته شدی. دلتنگی برای بابا عین یک بار نامرئی اما سنگین تر از دنیاس روی شونه ی خسته اش.

آهی از افسوس میکشم.

جلوی پدر میروم که پدر سرش را بلند می‌کند و با تعجب نگاهم می‌کند. منم جا میخورم یعنی مرا می‌بیند؟ چطور؟

لب هایش به حرف های نامفهومی باز می‌شوند. اما برای من کاملا مفهومه. می‌گوید :خانوم بوی دخترم میاد. کجاییی بیا دخترم آمده.

از اشک هایم به پدر میدهم شاید اوهم آرام بگیرد.

الان چه بکنم؟ آنها سه نفره دارند در کنار هم زندگی میکنند و من رفتنی ام. پدر و مادر و تنهایی باهم می‌توانند بدون من ادامه دهند.

سرم را روبه آسمان میگیرم و می‌گویم خدایا می‌شود بیایم پیش تو؟

میخام سرم را روی پات بزارم و درحالی که موهایم توسط تو نوازش می‌شود باهم صحبت کنیم. هنوز خیلی ندانسته دارم.

می‌شود سوال هایم را ازت بپرسم و تو دونه دونه جواب بدهی؟

می‌شود بگویی. فرق انسان زنده و مرده چیه؟ وقتی من الان زنده تر از هرزمانی و کسانی مرده ترند در زندگی؟

مثل همیشه خودم شروع به جواب دادن میکنم.

شاید رهایی فرقش است. شاید فقدان ترس فرقش است.

شاید بیخیالی مطلق فرقش است.

اصلا شاید فرق انسان زنده داشتن فرداست و من فردایی ندارم. وقتی جاودان باشید تازه متوجه می‌شوید که فردا و دیروز و امروز معنایی ندارد.

پدر مادر
۶
۰
فاطمه :)
فاطمه :)
نمیدونستم روح نویسنده دارم شاید توعم هنوز نمیدونی (:
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید