
بیبی باز هم سراغ بغچه ی کنج اتاق رفته بود. همانی که لباس ها زیور هایش را در آن گذاشته بود تا شاید مجلسی، مهمانی ای جایی دعوت شود و آن ها بپوشد. در لابه لای آنها خاطراتش را هم پنهان کرده بود. خاطراتی گه گداری آنها را برای نوه هایش تعریف میکرد و من هم یکی ازآن نوه ها بودم. هربار انگار چیز جدیدی شنیده ام با کنجکاوی و اشتیاق گوش دادم . و هربار همان داستان ترسناک و تکراری.
نمیدانم بیبی سراغ خاطرات می رود یا خاطرات مانند مهمان ناخوانده میآیند و با هر ضرب و زوری که شده برای خودشان جا خوش میکندو به هیچ وجه قصد رفتن ندارند.
برای بار هزارم داشت خاطرات جنگ وخرمشهر را تعریف میکرد اینکه چطور وقتی بابا به دنیا آمد کنار بیمارستان را بمب باران کردنند. بیبی با توصیف کامل از آن ترس و حس مادرانه اش .کاری میکرد که من خودم را آنجا میدیدم.
تصورش واقعا غم انگیز بود.
مادری با صورتی رنگ پریده. که خبر از آن پروسه ی طاقت فرسا میدهد و دردکه هنوز وجودش را ترک نکردهبود، که
ترس هم میان سلول هایش جا خوش میکند.
کودکش را محکم در بغل گرفته و زیر لب چیزی میگویید. شاید دارد دعا میکند برای سلامتی کودکش .یا دارد اشهدش را میخواند. یا ممکن است ذکری را پشت سرهم تکرار کند تا وجودش آرام تر شود. اصلا شاید دارد لالایی ای میخاند که بچه ی در بغلش صدای بلند گلوله و انفجار را نشوند.
حتی تصورش هم مو را به تنم سیخ کرده.
بار اولم نیست.....
بار اولم نیست که میشنوم از خاطرات تلخ بیبی و کسانی که در جنگ حضور داشتند . حتی کتاب هایی خوندم و فیلم هایی دیدم. اما هربار ...... هربار قلبم مچاله میشود. مو به تنم سیخ شده و بعضی وقتها هم کنترل اشک هایم را از دست میدهم.
میخاستم کتاب بنویسم.
با این ماه میشود چهار سال که مینویسم. هرروز درمورد موضوع تازه ای مینویسم و امروز
دوست دارم درباره ی جنگ بنویسم. اما نویسنده ها در دنیای نوشته ها زندگی میکنند و من..... دروغ چرا، میترسم. از صدای بمب ها انفجار ها. از صدای گلوله و آژیر خطر اما بیشتر از آنها از صدای گریه ی زن ها و مرد های داغدار میترسم. از صدای ناله ی کودکان یتیم میترسم.
از خانه های خرابه که روزی سقف بالای سر شاد ترین خانواده ها بودند.
من میترسم با آنکه جنگ را تجربه نکردم. خب میتوانستم تا دوماه پیش این را بگویم اما متأسفانه من هم جنگ را تجربه کردم......
و نکته جالب و خواندنی موضوع این است که کاملا خاطراتم متفاوت با بیبی بود.
خانه ی ما ساکت بود و فقط صدای اخبار می آمد. جدیدا ترسو تر شدم از صدای مجری شبکه خبر هم میترسم. از کلماتش، که نکند باز بخواهد از کشته های بیشتری خبر دهد؟ یا از انفجار های بیشتر؟ نکند دوباره مدرسه هامان تعطیل شود؟
میدانم وقتش نیست این را بگوییم اما اگر غیر از سه سال کرونا یک سال دیگر هم مدرسه نروم شک دارم بتوانم دیپلمم را بگیرم. اضطراب کنکور مثل یک مگس رو اعصاب در این شرایط دور سرم میچرخید و ویز ویز میکرد.
شاید شما هم مثل من بگویید بدتر از اینکه نمیشود؟
اما شد فردایش اینترنت هم قطع شد. وقتی اینترنت قطع شد انگار من و از جهان جدا کرده بودند انگار زمان نمیگذشت و جلو نمیرفت. و
شاید های در ذهن من. بیشتر و بیشتر میشد.
نکند عمه ام که آلمان است از ترس سکته کند؟
نکند من از استرس نتوانم درس بخوانم و بعد دیپلم بپیرم و کنکود و بدم؟
نکند اسرائیل فکر کند ما در خانه بمب هسته ای داریم؟
نکند...... صدای بلند اخبار آمد و صدای افکار من در پست زمینه محو شدند. مامان این روز ها صدای اخبار را تا آخر زیاد میکند. شاید مامان هم اندازه ی من ترسیده است.
با دیدن تصویر مجری در میان غبار ها قلبم بازی اش گرفت جوری که صدایش را میشد شنید.
مجری با صدای رسا گفت :صدایی که شنید آنچه مشاهده کردید فضای غبار آلود استدیو صدا و سیما. صدای انفجار بعد شطرنجی شدن تلویزیون
اگر من جای سحر امامی بودم حتما خودم را گم میکرد.
حتی شاید حرف دبیر هایمان به واقعیت میپیوست و خودم را آنجا جا میگذاشتم
مامان با نفس حبس شده به تلویزیون شطرنجی خیره شده بود. شاید مامان هم در ذهنش داشت شاید هارا میشمارد.
جنگ دوازده روز بعد تمام شد. اما بازهم من احساس میکردم رزمنده ای در جنگم. انگار ذهنم در یک مانور نظامی گیر کرده بود. اما خب
بعضی جنگ ها در سکوت میگذرند. درحالی که سربازی در آن حضور ندارد. سلاحی در آن نیست. خونی ریخته نمیشود.
من هم در آن جنگ بی صدا بودم.
شاید اگر سرباز دفاع مقدس بودم یا حتی پرستار زخمی ها در جنگ یا حتی مادری منتظر در پشت صحنه جنگ حرف بیشتری برای گفتن داشتم.
اما جنگ های در سکوت قدرت تکلم و قدرت. قلم را میگیریند ذره ذره از دورن ذوب میشوی و به خودت که میایی میبینی چند سال گذشته و تو یک جنگ زده ای که درونت ویرانه است.
حالا تویی و چند آجر پاره که اگر شانس بیاوری بتوانی با تکه های پاره ات من جدیدی بسازی و به زندگی به ادامه دهی.
من توانستم. از پاره های جنگ زده یوجودم من جدیدی ساختم کم کم رشد کردم و الان یک نویسنده ام که مینویسم از جنگ ها