
سلام
یک سلام آروم ودر گوشی.
آخر میدانید نمیخواهم دلم بشنود چون جدیدا خیلی عجیب و غریب بنظر میرسد.
بعضی وقت ها سرکش میشود.
بعضی وقتا در خودش مچاله میشود.
بعضی وقت ها قدر یک دریا بزرگ میشود.
و بعضی دیگر انگار چیز هایی میخواهد که هیچ وقت بهشان نخواهد رسید. اما دلم مظلوم است. نمیتوانم حقیقت تلخ را بهش بگویم... آخرین باری که سعی کردم باهاش رو راست باشم یک هفته ی کامل سیاه و کبود شده بود. در و بسته بود حتی روی من. بهش میگفتم لامصب تو دل منی؟ اما اصلا گوشش بدهکار نبود و توی افق غم داشت محو میشد.
پس خوابید.... یعنی خوابوندمش. برایش لالایی خواندم تا شاید در خواب های شیرین صورتی جایش بهتر باشد.
پس سلام آرام من را بپذیرید تا دلم بیدار نشود.
امروز هم انجامش دادم.... به عنوان یک روزمره و بدون هیچ حسی