
سلام
مثل تموم نوشته هام با سلام شروع کردم اما این سلام فرق داره.
یک سلام خسته ی امیدوار.
یک سلام غمگین بدون اشک.
یک سلام بیخوابی کشیده به شما.
میتونید خودتون جای دیگران تصور کنید؟
میتونید ترس های دیگران را درک کنید؟
میتونید چند دقیقه به داستانم گوش بدید؟
من تغییر رشته دادم و وارد دنیایی شدم که همیشه آرزوش داشتم. اما یه سری آرزو هام توی راه رشته ی اشتباهم مردن.
یک سری استعداد هام سوختن و من چاره جز تماشای سوختنشون نداشتم.
توی یک رقابت ناعادلانه معلم توی چشام زل زد و گفت بنظرم به آزمون های تغیر رشته شهریور فکر کن. تو هیچ استعدادی برای این رشته نداری.
دنیای قشنگم لکه دار شد با حرف های سنگین اون معلم و نگاه های سنگین تر بچه ها.
تصور میکردن انسانی برایم سخته و مجبور شدم بیام هنرستان اما اینطور نبود. قلبم در تمنای هنر بی قید و شرط و بدون قانون داشت از جا درمی آمد.
با کلی سختی انجامش دادم.
و بعد بال هایم با یک شلیک با تکرار اینکه تو هیچ استعدادی نداری پر از حفره شدند. و با گفتن من قصدم نه تخریب شما بلکه پیشرفت شماست. بار تقصیر را دور انداخت.
درد داشت.
درد میکرد
سه روز در تب میسوختم.
میسوختم و اشک میریختم و خون دل میخوردم که چرا ناعادلانه بود؟ چرا تمام تلاش هاو یک هفته بیخوابی هایم لگد مال شد؟
چرا؟
ولی بسه
استاد جواب آرزو های از دست رفته مرا نمیدهد.
خودم باید جوابگو باشم سی روز تمرین
برای بهتر شدن
روز اول :انجامش دادم با ترس.... با درد با یادآوری حرف های زهرآگین اش