من یک میز قدیمی در کتابخانه بیمارستان هستم. میدونی بزرگترین مشکل میز بودن چیه؟
درسته! نادیده گرفته شدن.
باور کن به ادمای زیادی صادقانه کمک کردم. خیلی ها پشت من درس خوندن و موفق شدن. دانشجوهای زیادی به خاطر من امتحانشون رو پاس کردن. حتی بعضیا هرروز روی من غذا میخورن!
وقتی با غلطگیر روم یادگاری مینوشتن و منو زشت میکردن هیچی نگفتم یا وقتی با سر تیز خط کش روم خط مینداختن و درد میکشیدم حتی یک صدای آخ ازم بلند نشد.
خواهشا اشتباه برداشت نکن من نمیخوام ازم تشکر کنند. چون من فقط یک میزم. تشکر کردن یا نکردن ماهیت منو تغییر نمیده. ولی نادیده گرفته شدن از تمام این دردا بدتره انگاری بود و نبودم هیچ فرقی نداره یک لحظه چشماتو ببند و فرض کن من و امثال مثل من نباشن. حالا دانشجوها پشت کی درس بخونن؟ اگر من نباشم مسئولهای کتابخانه بیکار میشن و بعد شرمنده خانوادشون میشن تازه نمیتونن بچههاشون رو مدارس خوب بفرستن در نتیجه حتی اونا هم مسیر آیندشون تغییر میکنه ! دیدی نبودن من چقدر میتونه فاجعه داشته باشه
میگن فقط اونایی که روح دارن احساس دارن ولی آدما حتی به هم رحم نمیکنند چه برسه به اینکه یک میز بخواد جسارت کنه و توقع دیده شدن داشته باشه!
شاید اگر قدر من رو بیشتر میدونستن میز بودن لذت بخشتر میشد!