ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

نامش "یاشار" بود

نامش "یاشار" بود اما جهان او را "در خود مانده" صدا می‌زد.

اوتیسمش، پنجره‌ای نبود که بسته باشد دریچه‌ای بود رو به آسمانی با قوانین خودش.
در آن آسمان، رنگ‌ها صدا داشتند، اعداد شکل می‌گرفتند و سکوت، کاملترین سرود بود.
یاشار دستانش را تکان می‌داد نه از اضطراب، از گفت‌وگو با بادی که دیگران نمی‌ دیدند.
و وقتی از صدای بلند فرار می‌ کرد، در واقع از "شکستن قوانین دنیای خود" می‌گریخت.

مادرش پروانه هر شب نقشه‌های تازه برای ورود به دنیای او می‌کشید.
گاهی با آجرهای خانه سازی، شهرهایی می‌ساخت که در آنها همه چیز سر جای خود بود.
گاهی با تکرار یک کلمه، صدبار، دویست بار، تا شاید آن پُل لغزان از ذهن به زبان، برقرار شود.

یک روز در پارک، پسری به یاشار خندید و گفت: «عقب‌ مانده!»
پروانه پیش از آنکه تکه‌ ای از قلبش بریزد، خم شد و به پسرک گفت:
«تو می‌توانی پرواز کنی؟ یاشار می‌تواند، فقط نه در آسمان تو.»

...

مدرسه گفت: «ظرفیت نداریم.»
فامیل گفت: «شاید بهتر باشد او را جایی بگذارید.»
جهان گفت: «طبیعی نیست.»

اما یاشار یک روز درست وقتی پروانه اشکهایش را در آشپزخانه پنهان میکرد
آمد کنارش و سرش را به شانه او تکیه داد.
نه نگاه کرد. نه حرف زد.
فقط نفس کشید.
و در آن نفس، تمام دوستت دارم هایی که هرگز گفته نشده بودند، موج می‌زد.

گاهی از پروانه می‌پرسیدند: «خشونت هایش را چگونه تحمل میکنی؟»

پروانه نگاهی به دستانش می‌انداخت، همان دستانی که روزی ناخن‌های لاکزده داشت و حالا جای گازگرفتگی‌های کوچک یاشار را مثل نشان‌های افتخار حمل می‌کرد. در جوابشان می‌گفت:

«اگر کودکی با اوتیسم «خشونت» نشان می‌دهد،
شاید باید بپرسیم:
آیا دنیای ما برای او بیش از حد خشن نبوده است؟
آیا ما با سروصداها، انتظارات، و تغییرات ناگهانی
اولین مهاجم نبوده‌ایم؟

و با چشمانی نمناک اضافه کرد:
«خشونتش؟ آری. گاهی خسته می‌شوم.
گاهی روی زمین می‌نشینم و در سکوت گریه می‌کنم.
اما بعد نگاه می‌کنم و می‌بینم:
همان کودکی که دنیا او را "مشکل‌دار" می‌خواند،
بی‌آنکه بداند،
به من یاد داده که عشق،
همیشه در قالب‌های معمولی نمی‌گنجد.

خشونت‌هایش همیشه پیامی دارد:
"دنیا زیاد است، کمش کن."
"صداها مرا می‌برند."
"نظمم به هم خورده."
و من،
مترجم این فریادهای بی‌کلام شده‌ام.
مادری، فقط به دنیا آوردن نیست
یادگیری زبانی جدید است.
زبانی که در آن،
یک تکان دست،
می‌تواند به اندازهٔ یک "دوستت دارم" گویا باشد.»

و در پایان، آرام گفت:
«پس نگویید تحمل می‌کنم.
بگویید زندگی می‌کنم.
زندگی‌ای که او قوانینش را نوشته
و من،
خوشحالم که شاگرد این کلاس هستم.
حتی وقتی سخت‌ترین درس‌ها را می‌دهد.»

اوتیسممادری
۳۳
۲۰
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید