نویسنده ای در حرم سکوت·۲ روز پیش"نجات" قسمت پنجمقسمت پنجمساعتها گذشت. هوا هنوز سیاه بود، اما پرندههای جنگل کمکم در سکوت قبل از طلوع آواز می خواندند. نزدیکهای اذان صبح بود که صدایی هر…
نویسنده ای در حرم سکوت·۳ روز پیش"نجات" قسمت چهارمقسمت چهارمملودی عقب رفت.پاهای لرزانش در تاریکی خاکهای نرم را کنار زدند و ناگهانقلاب!یک فشار سرد و بیرحمانه دور قوزک پایش پیچید. تله آهنیه…
نویسنده ای در حرم سکوت·۴ روز پیش"نجات"قسمت سوموقتی به لبه جنگل رسیدند، غروب خورشید تقریبا تمام شده بود. آخرین نور پشت کوههای دوردست وِرَزِه فرومیرفت و رنگ آسمان به بنفش تیره و خاکستری…
نویسنده ای در حرم سکوت·۵ روز پیش"نجات" قسمت دومقسمت دومبه خانه که رسید، کلید را چرخاند. تاریکی چشمش را زد. خانه در سکوتی عمیق غرق شده بود. بیخیال به اتاقش پناه برد، لباسهایش را عوض کرد…
نویسنده ای در حرم سکوت·۵ روز پیش"نجات"بِسماللّه الرِّحمنِ الرَّحیم مقدمه:گاهی نجات، از جایی آغاز میشود که همهچیز به پایان میرسد.گاهی فریاد، در سکوت عمیقترین گمشدگیها شنید…
نویسنده ای در حرم سکوت·۶ روز پیشروزگار معکوساین روزا هیچی سرجاش نیستبه جای رحمت، بیتفاوتی شده فرهنگبه جای بخشندگی، حسابگری شده خردبه جای عدالت، زرنگی شده باهوشیبه جای مهربانی، قدرت ش…
نویسنده ای در حرم سکوت·۲۳ روز پیشأَلَیْسَ اللهُ بِکَافٍ عَبدَهُ(آیا خدا برای بندهاش کافی نیست؟)حضورش چون دعوتی بیادعاست، اینهمه دلتنگی چرا؟با صدایی که مثل نسیم است و مثل قلب زمین میتپد:من همیشه اینجا…