نویسنده ای در حرم سکوت·۷ روز پیش"نجات"قسمت پایانیکاوه با اخم گفت: «حالا حتما دخترم باید دخالت کنه؟ چرا خودتون نمیگیریدش؟ »مهراد نگاه عمیقی به کاوه انداخت، سپس با احترام و اعتماد گفت: « آق…
نویسنده ای در حرم سکوت·۷ روز پیش"نجات" قسمت دهماما این آرامش زیاد طول نکشید. در شبی سیاهتر از شب های دیگر مهراد در خوابی سنگین فرو رفته بود که ناگهان بویی تند و خفه کننده بینی اش را…
نویسنده ای در حرم سکوت·۹ روز پیش"نجات" قسمت نهمقسمت نهمروزها گذشت و زندگی، به ظاهر به روال عادی بازگشت. زخم پای ملودی بهبود یافته بود و او دوباره به دانشگاه میرفت. اما حالا لباسهایی سا…
نویسنده ای در حرم سکوت·۱۶ روز پیش"نجات" قسمت هشتمهمان روز، در آن سوی شهر مهراد پس از ترک کلانتری، مستقیم به سوی خانه مادرش رفت. بوی ضدعفونی و دارو، پیش از رسیدن به در، در هوای راهرو پیچید…
نویسنده ای در حرم سکوت·۱۸ روز پیش"نجات" قسمت هفتمقسمت هفتمسکوت داخل ماشین، سنگین تر از هر سکوتی بود که ملودی تا به حال تجربه کرده بود. وقتی وارد خانه شدند، کاوه بدون یک کلمه، کلید ها را ر…
نویسنده ای در حرم سکوت·۱۹ روز پیش«هیهات مِنَّ الذِّلَّه»بنام خدانوشتن از امام حسین (ع)، کار هر قلمی نیست. پس قلم از آگاهی مینویسم.امام حسین (ع) در شب عاشورا به یارانش فرمود: بروید، همه آزادید. ای…
نویسنده ای در حرم سکوت·۲۲ روز پیش"نجات" قسمت پنجمقسمت پنجمساعتها گذشت. هوا هنوز سیاه بود، اما پرندههای جنگل کمکم در سکوت قبل از طلوع آواز می خواندند. نزدیکهای اذان صبح بود که صدایی هر…
نویسنده ای در حرم سکوت·۲۳ روز پیش"نجات" قسمت چهارمقسمت چهارمملودی عقب رفت.پاهای لرزانش در تاریکی خاکهای نرم را کنار زدند و ناگهانقلاب!یک فشار سرد و بیرحمانه دور قوزک پایش پیچید. تله آهنیه…
نویسنده ای در حرم سکوت·۲۴ روز پیش"نجات"قسمت سوموقتی به لبه جنگل رسیدند، غروب خورشید تقریبا تمام شده بود. آخرین نور پشت کوههای دوردست وِرَزِه فرومیرفت و رنگ آسمان به بنفش تیره و خاکستری…