
به نام خدا
غروب بود. نور طلایی پاییز از پنجره بزرگ پذیرایی به درون میخزید و روی قالی دستباف کرمان، کنار سایههای دراز مبلمان طرح ویکتوریا میافتاد.
ملودی در آینه هال مشغول بستن موهایش بود و ناهید، مادرش، پشت میز آشپزخانه نشسته بود و چای بهم میزد.
بدون آنکه نگاهش را از فنجان بردارد پرسید: «بازم با همون پسر قرار داری؟»
ملودی نیم نگاهی به مادرش انداخت و گفت: «اسمش نیماست مامان و بله.»
اخم ظریفی بین دو ابروی ناهید نشست. از آن پسر "نیما" بیزار بود. در چشمان بیش از حد درخشان و لبخند همیشه آمادهی او، چیزی را میدید که ملودی نمیدید: سردی حسابگرانهای که پشت نقاب ادب پنهان بود. میترسید. میترسید آن نقاب، روزی کنار رود و دخترش را فریب دهد.
فقط یک جمله گفت، اما با تمام سنگینی دل نگرانش:
«تا دیروقت بیرون نمونی.»
ملودی درحالی که کیفش را روی دوشش میانداخت گفت: «مامان، من دیگه بچه نیستم...»
در همین موقع، کلید در قفل چرخید. کاوه وارد شد. چهرهاش از خستگی کار و ترافیک سنگین رنگ باخته بود. کیف چرمیاش را روی مبل انداخت و نگاهش به زن و دخترش افتاد.
آهی از درماندگی کشید و گفت: «باز شروع کردهاید؟ ملودی! مادرتو ناراحت نکن.»
ملودی در حالی که از در بیرون میرفت گفت:« ناراحتش نکردم بابا! فقط دارم زندگیمو میکنم!»
و در را پشت سرش بست، اما کمی درنگ کرد. از پشت در چوبی ضخیم، صدایشان میآمد، خفه و درهم:
:«دیدیش؟ این آزادیای که تو بهش دادی... الآن دیگه گوش به حرف نمیده.»
ناهید عصبانی پاسخ داد: «آزادی؟ فقط گفتم تا یازده شب خونه باشه. تو که اصلاً نیستی که ببینی چیکار میکنه.»
ملودی آهی کشید؛ آهی سنگین که گویی تمام گفتوگوی تکراری پشت در را در سینهاش فشرده بود. از ساختمان بیرون زد و قدم به خیابان گذاشت.
با خود فکر میکرد: چرا خانوادهی من نمیتوانند مثل خانوادهی نهال باشند؟ چرا پدر و مادر دوستم مثل یک رفیق با او حرف میزنند، ولی خانوادهی من فقط میخواهند فرماندهی کنند؟
انگار نه انگار که من بیست سال دارم... انگار با بچهای دو سه ساله طرفند.
سپس نگاهش به پیام نیما روی صفحهی موبایل افتاد. یک سؤال قدیمی دوباره در ذهنش زنده شد: مگر نیما چه دارد؟ چه چیزی در او هست که این همه ترس و مخالفت برمیانگیزد؟ فقط یک پسر است، با یک لبخند معمولی و حرفهای شیرین. آیا واقعاً لای آن لبخند، نیرنگی پنهان شده؟ یا این فقط خیالپردازی والدینی است که نمیتوانند بپذیرند دخترشان بزرگ شده؟
به کافه که رسید، نهال و سامان آنجا بودند. آهنگ بلند بود. بوی قهوهی تازه و دود قلیان در هوای گرم کافه پیچیده بود. همه خوشحال به نظر میرسیدند.
نهال به استقبالش آمد. «وااای! ملودی! چه لباسی!»
سامان بطری نوشیدنی به او تعارف کرد. ملودی رد کرد. چشمهای سامان کمی بیش از حد معمول، روی او مکث کرد.
او کناری نشست. دور و برش خنده و شادی بود، اما درونش یک سکوت عجیب سنگینی میکرد.
نیما کنارش نشست، دستش را دور شانهاش انداخت. «چی شده عزیزم؟ باز خانواده؟»
«نه...چیز خاصی نیست.»
ملودی سعی کرد خودش را به فضای کافه بسپارد، به صداهای بلند موسیقی، به قهقههی نهال که داشت ماجرایی را با اغراق تعریف میکرد و زمزمهٔ یکنواخت سامان که گهگاه چیزی به گوش میرسید دربارهٔ «بازار خودرو» و «سود کلان». نیما کمحرف بود. با سکوت سنگینتری تمام این صداها را در خود میبلعید.
اما وزن دستانش روی شانه او و نگاههای گاهبهگاه سامان که از لبه لیوانش به او خیره میشد بر وجودش سنگینی میکرد.
ساعاتی بعد، وقتی از کافه بیرون آمدند، هوای سرد شب صورت ملودی را بوسید و او نفسی راحت کشید. اما این رهایی، کوتاه بود. نیما در حالی که در ماشین را برایش باز میکرد، در گوشش زمزمه کرد: «فردا شب، ما دو نفر. جایی که بهت گفتم. قول بده که میایی.» و قبل از آنکه ملودی پاسخی دهد، در را بست.
ملودی از شیشهٔ ماشین به پشت سر نگاه کرد. نهال تنها روی پیادهرو ایستاده بود و برایش دست تکان میداد.
ماشین به حرکت درآمد، و تصویر نهال در تاریکی محو شد. ملودی در سکوت به آپارتمانهای روشن کنار خیابان خیره ماند. هر پنجره، قصهای داشت؛ شاید قصه خانوادگی مثل قصهٔ خودش، پر از سکوتهای کشدار و نگاههای نگران.