کاوه با اخم گفت: «حالا حتما دخترم باید دخالت کنه؟ چرا خودتون نمیگیریدش؟ »
مهراد نگاه عمیقی به کاوه انداخت، سپس با احترام و اعتماد گفت: « آقای پناهیان دخترتون ملودی برای نیما یه نقطه کوره. اون فکر میکنه که ملودی رو شکسته، فکر میکنه که میتونه دوباره کنترلش کنه. اما دخترتون میتونه با اعتماد جعلی که نیما بهش داره، اطلاعات بدست میاره و ما رو به نیما و پدرش میرسونه.»
ناهید با چشمانی گریان گفت: «ولی... دخترم تنهاست... اگه اتفاقی براش بیوفته...»
مهراد برگشت به سمت ناهید. این بار، در نگاهش چیزی شبیه یک قول بیکلام بود: «به جان خودم قسم می خورم که از ملودی محافظت کنم. تا آخرین نفس. اون کنار من و مادرم تو امنیت کامله. من خودم هر شب و هر روز، کنارش میمونم. هیچ آسیبی بهش نمیرسه. به من اعتماد کنید.»
کاوه و ناهید به هم نگاه کردند. سکوت سنگینی فاصلهی بینشان را پر کرد. کاوه دستش را روی زانویش کوبید و با صدایی که از خستگی و پشیمانی میآمد، گفت: «مهراد... دیروز... کاری کردم که هیچوقت نمیخواستم بکنم. دخترم رو زدم. از خودم خجالت میکشم. ولی...» به ملودی نگاه کرد، چشمانش پر از اشک شد. محکم دخترش را در آغوش گرفت. آنقدر محکم که انگار میخواست تمام روزهایه تلخه گذشته را در یک آغوش جبران کند. در همان حالت گفت: «دخترم... حالا که تصمیمتو گرفتی... خیلی مراقب خودت باش. مارو بیخبر نذار...»
ملودی صورتش را در شانه پدر فرو کرد. اما چیزی نگفت. بوی عطر قدیمیه پدر، بوی خاطرات کودکی، بوی روزهایی که هنوز کتک و دروغ و عکس جعلی نبود، توی مشامش پیچید. برای لحظهای، دلش خواست باور کند که همهچیز درست میشود.
ناهید هم جلو آمد. دست دخترش را محکم فشرد، چشمانش خیس بود، اما لبخندی بر لب داشت. به مهراد نگاه کرد و با صدای لرزان، گفت: «آقا مهراد... شما قول دادید، قول دادید که یه مو از سرش کم نشه. به حرفتون پایبند باشین.»
مهراد سرش را پایین انداخت. دستش را روی چشم هایش گذاشت و با ادب تمام گفت: «به روی چشم، نمیزارم یه مو از سرش کم بشه...»
ماشین سرگرد، در سکوتسنگین جاده خلوت، به سمت خانه مادر مهراد میرفت. ملودی پشت سر نشسته بود هنوز کبودیه صورتش زیر نور کم چراغهای ماشین، سایهانداخته بود. مهراد هر چند لحظه یکبار، نگاهش را به او میدوخت، بدون اینکه چیزی بگوید.
سرگرد: «خونهی مادرت آمادهست مهراد. یه تیم کوچیک هم اونجا مستقر شدن تا هیچ خطری شما رو تهدید نکنه.»
مهراد سری تکان داد: «مادرم خبر نداره که قراره ملودی بیاد. بهتره خودم بهش بگم.»
ماشین جلوی خانه قدیمی اما تمیزی ایستاد.
مهراد پیاده شد و در ماشین را برای ملودی باز کرد: «رسیدیم. اینجاست.»
ملودی با چمدان کوچکش از ماشین بیرون آمد. نگاهش به خانه و دروازه رنگ و رو رفته اش افتاد. خیلی ساده تر از چیزی بود که تصور میکرد.
با خودش فکر کرد: «اینجا قراره چند وقت زندگی کنم؟»
مهراد کلید را در قفل دروازه چرخاند و در را باز کرد. سپس اجازه داد اول سرگرد و ملودی وارد شوند.
ملودی به اطراف نگاه میکرد. همه چیز برایش خیلی ساده بنظر میرسید.
حیاطش کوچک بود. یک درخت انار کهنسال در گوشه اش سایه انداخته بود و چند گلدان شمعدانی روی پله ها.
مهراد در ورودی را باز کرد و خانم رحیمی را صدا زد.
خانم رحیمی با روسریه سفید و پیشبند گل گلی از اتاق بیرون آمد. تا نگاهش به مهراد افتاد، چشمانش برق زد و با لبخندی که تمام صورتش را پوشاند، گفت: «اومدی مهراد جان!»
مهراد لبخندی زد: «بله خانم رحیمی. با خودم مهمون آوردم.»
خانم رحیمی نگاهش را به ملودی دوخت. چشمهایش برای لحظهای روی کبودیه صورت و چمدانه کوچک دستش چرخید، اما چیزی نگفت. با همان خوشرویی سلام و علیک کرد و گفت: «خیلی خوش اومدی. قدمت سر چشم دخترم. خواهش میکنم بفرمایید.»
ملودی آرام و کوتاه تشکر کرد و نگاهش را به زمین دوخت.
سپس سرگرد جلو افتاد و وارد خانه شد. ملودی پشت سرش، و مهراد آخر از همه. از راهروی کوتاه عبور کردند؛ خانهای که روبهروی ورودی اش آشپزخانه بود و دو اتاق در فاصله ای نه چندان زیاد، روبهروی هم قرار داشتند.
همگی به سمت اتاق مادر مهراد رفتند. خانم رحیمی هم به سمت آشپزخانه چرخید تا چای بریزد، اما سرگرد جلویش را گرفت.
اتاق مادر مهراد هم کوچک بود، با تخت آهنیه قدیمی در گوشه، یک کمد چوبی کوتاه، و پنجره ای که به حیاط کوچک باز میشد. بوی دارو و چای ولرم، هنوز در فضا پیچیده بود.
ملودی ناخودآگاه صورتش را جمع کرد. بوی تند دارو را نمیتوانست تحمل کند اما به ناچار ایستاده بود و به زنی که روی تخت دراز کشیده بود نگاه میکرد. زنی که روزی شاید مثل خودش جوان و پر از زندگی بود، و حالا فقط سایه ای از خودش روی ملحفه های سفید باقی مانده بود.
مهراد کنار تخت نشست. بدون اینکه کلمهای بگوید، دست لاغر و بیجان مادرش را گرفت و به آرامی به لبهایش چسباند. چند ثانیه مکث کرد، با چشمان بسته. انگار داشت از آن دست سرد، گرمای دور سالهای کودکی را میگرفت.
مادر اما چشم هایش به سمت دستهای بانداژ شده پسرش قفل بود. روی زخمهایی که زیر پارچه سفید پنهان شده بودند، انگار نه انگار که چند تا مهمون توی اتاق ایستاده اند. فقط دستهای پسرش را میدید.
سرگرد که پشت سر ایستاده بود، با احترام نگاهش را به زمین دوخت. شاید میدانست که این لحظه، برای مهراد، چیزی بیشتر از یک سلام ساده است. این لحظه، عشقی بود که زبانی برای گفتن نداشت.
ملودی هم ساکت بود. بوی تند دارو را در سینه حبس کرده بود تا نفس نکشد، اما چشمهایش را از مهراد و مادرش برنمیداشت. میدید که مهراد چقدر آرام و بیصدا، مادرش را لمس میکند. انگار که هر بار این دستها را میبوسد، دارد از مادرش دلخوریه سالها را میخرد.
سکوت سنگینی بینشان نشست تا اینکه ملودی آن را شکست: «چطور این اتفاق براشون افتاد؟»
سرگرد نگاهی به مهراد انداخت: «چند سال پیش، بعد از فوت همسرش. مادر مهراد، یکدفعه سکته کرد. همون سکته، زمینگیرش کرده. دیگه نتونست حرف بزنه، راه بره، یا حتی چیزی رو با دستش بگیره. فقط... فقط چشمهاش زنده موندن.»
ملودی با نگاهی که از ناراحتی و همدردی لبریز بود، پرسید: «چند سالشه؟»
مهراد اینبار خودش جواب داد. صدایش خشک و غمگین بود: «بیش از پنجاه و پنج سالش نیست. ولی انگار هفتاد ساله. سکته جسم و روحشو پیر کرد.»
ملودی چیزی نگفت. به مهراد نگاه کرد که با همان دستهای بانداژ شده، نشسته بود و به دستان چروکیده مادر خیره بود. به مردی که در جنگل با تلهها و شکارچیها میجنگید، اما در خانه، با نگاه خاموش مادرش شکسته میشد. دلش برایش سوخت. حس کرد که این خانه، برای مهراد، هیچوقت فقط یک خانه نبوده. یک جبهه بیصدا بوده. جنگی که با نگاه های مادرش، هر روز تازه میشده.
مادر مهراد، با نیمنگاهی که به سختی از زیر پلک های سنگین بیرون می آمد، به ملودی خیره شد. انگار که میخواست بفهمد این دختر غریبه که با چمدان آمده، کیست.
مهراد نگاهش را خواند و آرام گفت:«مامان ملودی خانم چند روزی مهمون ما هستن. دارن برای ماموریتی کمکمون میکنن. بعدا حتما قضیهاشو مفصّل براتون تعریف میکنم.»
همگی در اتاق نشیمن کوچک دور میز نشستند. هنوز صحبتی نشده بود که خانم رحیمی از آشپزخانه بیرون آمد. با خوشرویی همیشگی، مستقیم به سمت ملودی رفت و گفت: «دخترم، اتاقت رو آماده کردم. چمدونتو بده بذارم برات.»
ملودی تنها با لبخند کوتاهی که تهاش خستگی و فاصله بود، گفت: «ممنون.»
و چمدون کوچکش را به سمت خانم رحیمی گرفت.
بر خلاف انتظار خانم رحیمی؛ او انقدر هم با او صمیمی برخورد نمیکرد، با نگاهی که تهاش دلخوری خفیفی موج میزد، به سمت اتاق رفت.
سردیه کلام ملودی و دلخوریه خانم رحیمی، از چشمان تیز مهراد دور نماند. با خودش فکر کرد: «چقدر دنیای من و ملودی با هم فرق داره...»
مهراد زندگیاش ساده بود، بیتجمل، بیادعا. درآمدش هم بد نبود، اما هیچوقت دوست نداشت خودش را با پولش بزرگتر از چیزی که هست نشان بدهد.
اما ملودی... ملودی همهچیز را بزرگ میدید. توی خانهای بزرگ شده بود که همهچیز سر جای خودش بود. با امثال خانم رحیمی حتی حرف نمیزد، چه برسد به اینکه چمدانش را به دست او بسپارد. رفاه، نه تنها عادتهایش را نساخته بود، بلکه دیواری نرم اما کلفت دورش کشیده بود که نمیگذاشت آدم های ساده، راحت به او نزدیک بشوند.
مهراد لبخند کوتاهی زد. نه از روی قضاوت، فقط از روی درک. فهمیده بود که این دو دنیا، قرار نیست یک شبه به هم برسند.
سرگرد توضیحات لازم را داد: «نیما، پسر نادر تیموریه؛ چند ساله که با پدرش توی یه شبکه گسترده قاچاق اسلحه و مواد مخدر فعالیت میکنه. این بار، قراره از یه زاویه جدید وارد بشیم. نیما، با اینکه پسر یه قاچاقچیه، ضعف هایی داره. یکی از بزرگترین ضعف هاش، غروره و همین غرور، میتونه سقوطش بده.»
مهراد: «ملودی اون الان فکر میکنه که تورو شکسته، فکر میکنه که میتونه دوباره کنترلت کنه. و از همین اعتماد کاذب، میتونیم استفاده کنیم.»
ملودی با چشمانی که کمی گرد شده بود، گفت: «پس من باید... باهاش تماس بگیرم؟»
سرگرد با لحنی که هم جدی بود هم مطمئن، گفت: «بله. اما نه مستقیم. اول یه پیام ساده، بدون اینکه نشون بدی میخوای چیزی. مثلاً بهش بگو که از خونه فرار کردی، یا اینکه از دست پدرت خسته شدی. بذار خودش پیش قدم بشه. وقتی با تو تماس گرفت، ما همهچیز رو ضبط می کنیم. هر کلمه ای که بگه، میتونه علیهش استفاده بشه.»
ملودی چند ثانیه سکوت کرد. به دست های سوخته مهراد نگاه کرد، به صورت کبود خودش در آینهی ذهن، به عکسهای جعلی که آبرویش را برده بود. بعد با صدایی که مصممتر از همیشه بود، گفت: «باشه...من حاضرم.»
سرگرد با رضایت سری تکان داد: «خوب. برنامه اینه: فردا شب، از این شماره جدید به نیما پیام میدی میگی: نیما... منم. ملودی. از خونه فرار کردم. نمیدونم کجا برم. تو تنها کسی بودی که... به فکرم رسیدی.»
ملودی به تایید سر تکان داد.
بعد از آن سرگرد در حالی که از جایش بلند میشد، گفت: «خب... من دیگه با اجازتون رفع زحمت میکنم.»
به سمت مهراد رفت و دستش را آرام فشرد. سپس برگشت به سمت ملودی و با لبخند مختصری که تویش احترام و دلگرمی بود، برایش سر تکان داد: «مراقب خودتون باشید. هر لحظه که نیاز داشتید، من در دسترس هستم.»
و بدون معطلی، به سمت در رفت و از خانه خارج شد.
ملودی به سمت اتاقش رفت. در را به آرامی باز کرد. اتاق کوچک بود، اما تمیز و مرتب. یک تخت آهنی در گوشه، با ملحفه های سفید و اتوکشیده که بوی نرمکننده میداد. چمدونش روی تخت کنار یک کمد لباس بود.
نگاهش به میزی افتاد که کنار پنجره قرار داشت. یک میز کامپیوتر ساده، با چند سیستم و مانیتور که رویش چیده شده بودند. فکر کرد: «یعنی اینها برای ماموریتشونه؟...»
ملودی با احتیاط روی تخت نشست. تشک سفت بود، اما تمیز و راحت. نگاهش به پنجره افتاد که به حیاط کوچک باز میشد. درخت انار، با شاخههایش، سایه ای خنک روی دیوار انداخته بود.
لحظه ای، دلش برای خانه بزرگ و شلوغ پدری تنگ شد؛ جایی که هر گوشه اش پر از خاطره بود، حتی خاطره های تلخش.
عادت نداشت. توی خانه ای بزرگ شده بود که اتاق هایش پهن و پذیرایی اش وسیع بود.
اینجا هیچ چیز اضافهای نبود، هیچ شلوغیه بیموردی، فقط ضرورتهای یک زندگیه ساده.
اما همین کوچکی، یه جورایی امنیت هم داشت.
کمتر جایی برای ترسیدن بود، کمتر گوشهای برای خزیدنه خیالهای بد.
با خودش گفت: «شاید این کوچیکی، بد نباشه...» و لبخند کوچکی زد؛ لبخندی که نه از ته دل بود، اما یک شروع تازه بود.
دوستان عزیزم
نوشتن "نجات" برای من یه سفر عجیب و شیرین بود. سفر به دل جنگل، به دل خونه کوچیک مهراد، به دل قلب ملودی.
اگرچه این بخش، پایان کار نیست و یه پایان بازه...
متأسفانه من دیگه حال و حوصله ادامه دادن ندارم. نه به خاطر اینکه داستان برام بی ارزش شده، نه به خاطر اینکه شخصیت هاش رو دوست ندارم. فقط انرژیم تموم شده. گاهی آدم باید بدونه کی باید بایسته، حتی اگه دوست داره ادامه بده.
از ته قلبم ممنونم همراهی کردین. از نگاه های مهربونتون، از نظر های قشنگتون، از اینکه با من و ملودی و مهراد نفس کشیدید.
لطفاً اگه رمان رو خوندید، برام بنویسید که چه حسی داشتید. نظرتون برام مثل یه هدیه است. ممنونم🙏💙