
اما این آرامش زیاد طول نکشید. در شبی سیاهتر از شب های دیگر مهراد در خوابی سنگین فرو رفته بود که ناگهان بویی تند و خفه کننده بینی اش را سوزاند: بوی دود. سپس گرمایی غیرطبیعی، مانند نفس یک کوره، پوستش را سوزاند و او را با جهشی از جا پراند.
چشمانش که باز شد، جهانی از آتش دید. شعله های خشمگین از هر سو زبانه می کشیدند، سایه های دیوانه وارشان روی دیوارهای چوبی می رقصیدند. هوای اتاق داغ و سمی بود.
شیشههای پنجره از فشار گرما منفجر شدند، مانند بارانی از الماس های تیز به درون اتاق پاشیدند.
سرفهکنان و با چشمانی اشکآلود، به سمت در کلبه دوید. دستگیره داغ بود. پارچه ای روی آن انداخت و هل داد. در تکان نخورد. گویی از بیرون قفل یا چیزی جلوی آن را گرفته بود. باز هم هل داد، با شانه هایش کوبید. هیچ.
آتش حالا پرده ها را بلعیده بود و به سقف میخزید. راه خروجی نبود. جز پنجره های کوچک کلبه.
با آخرین ذخیره اکسیژن ریه هایش، خود را به پنجره ای رساند. قاب آن هم داغ بود. دستهایش را روی لبه چوبی سوخته گذاشت و با فریادی خاموش از درد، خود را بالا کشید. حس کرد کف دستهایش میسوزد. شکم و سینهاش به قاب داغ پنجره ساییده شد و بوی گوشت سوخته اش به مشامش رسید.
با یک حرکت ناامیدانه آخر، خود را از پنجره به بیرون پرت کرد. روی زمین سخت و ناهموار فرود آمد. صدای خشخش وحشتناک سوختن و ترک خوردن چوب از پشت سرش بلند بود.
روی زمین غلتید تا شعلهها را از لباسش دور کند. از درد ناله میکرد. وقتی سر بلند کرد، صحنه ای از کابوس را دید: کلبه چوبی محقرش، پناهگاه سالهای تنهاییش، به همراه وانت محیطبانی که تنها وسیله نقلیه و ارتباطش بود، در دل آتشی سرکش میسوختند.
نور آتش، جنگل اطراف را به رنگ خون درآورده بود. و در آن نور متلاطم و مرگبار، مهراد زخمی، بیپناه، و با دستان سوخته بر خاک نشسته بود و تماشا میکرد که چگونه تمام دنیای کوچکش به خاکستر تبدیل میشود.
این یک حادثه نبود.
این یک پیام بود.
قسمت یازدهم
و روزی که ملودی به دانشگاه رفت، از همان لحظه ورود، چیزی عجیب بود.
همه چیز در ظاهر عادی به نظر میرسید، اما نگاهها... نگاهها فرق میکرد. چند قدم در راهروی دانشکده برداشت که متوجه شد گروه های دوستانه، پچ پچ کنان به او خیره می شوند و سریع سرشان را پایین می اندازند. دو نفر از کنارش رد شدند و با صدایی بلندتر از حد معمول خندیدند؛ خنده ای که ته اش بوی تمسخر میداد.
ملودی قدمهایش را تند کرد. قلبش هشدار میداد.
نزدیک کلاس که رسید، نهال را دید. کنار چند نفر از بچهها ایستاده بود. اما نگاهش وقتی به ملودی افتاد، برای اولین بار سرد بود. نه آن نگاه نگران همیشگی. سرد و قضاوتگر.
ملودی به سمتش رفت. «نهال... چی شده؟ چرا اینطور نگاه میکنن؟ اتفاقی افتاده؟»
نهال جواب نداد. فقط سرش را به دوطرف تکان داد، انگار باورش نمیشد.
ناگهان سارا، آن همکلاسی همیشه پرسروصدا، با لحنی که تویش یک چیزی شبیه لذت پنهان بود، جلو آمد و گفت: «ملودی جان، یه سوال کوچیک دارم، نترس. تو راستش با پسرا...رابطه خاصی داری؟ یعنی اون مدل که همه ازش حرف میزنن، اون مدل که عکساش دست به دست میچرخه؟ راستشو بگو دیگه، دیگه کسی نیست که ندونه؟»
ملودی جا خورد. «این چه حرفیه؟ معلومه که نه!»
سارا لبخندی زد که به چشمهایش نرسید. گوشی را جلوی صورت ملودی گرفت. «پس این چی میگه!»
عکس.
بدن ملودی یخ زد. خودش بود. با وضعیت افتضاح در آغوش یک پسر غریبه. اما این عکس هیچوقت گرفته نشده بود. این صحنه وجود نداشت. جعلی بود. ترکیبی.
صدای زمزمهها بلند شد. چند نفر گوشی هایشان را درآوردند و عکس را نشان هم دادند. نگاهها سنگینتر شد. انگ درحال نقش بستن بر روی پیشانیاش بود.
ملودی صدایش میلرزید: «این عکس مال من نیست... اینو درست کردن. کسی درستش کرده.»
سارا با تمسخر لب برچید: «ولی بهش نمیاد واقعی نباشه؟»
نهال چند قدم عقب رفت. نگاهش دیگر سرد نبود. شکسته بود. انگار چیزی در وجودش فرو ریخته بود؛ چیزی به اسم اعتماد. «فکر نمیکردم همچین دختری باشی ملودی.»
یکی از بچهها از پشت گفت: «فقط این نیست. چندتای دیگه هم پخش شده... توی گروه ها، اینستا، همهجا.»
دنیا دور سر ملودی چرخید. دستهایش سرد شد. صدای زمزمهها در گوشش نامفهوم و درهم پیچید. نگاهها از هر سو، بدون هیچ محابایی، به جانش مینشست.
نام نیما مدام در گوشش زنگ میخورد. میدانست. این انتقام او بود. همان کسی که هیچ کاری را بیجواب نمیگذاشت.
حیاط دانشکده برایش تبدیل شده بود به میدان اعدام. همه نگاهش میکردند. همه قضاوتش میکردند. انگار طاعون گرفته باشد، همه از او فاصله گرفتند؛ حتی آنهایی که تا دیروز با لبخند سلام میکردند.
و او در میان این همه آدم، هرگز اینقدر تنها نمانده بود.
هنوز یک ساعتی نگذشته بود که به خانه رسیده بود، حالش اصلا خوب نبود، مدام به عکسهای توی گوشی سارا فکر میکرد. صدای کلید در را شنید. پدر وارد شد. صورتش از خستگی و ناراحتی رنگ باخته بود.
در را بست. کت و کیفش را روی مبل رها کرد و بدون اینکه سلام کند، با ناراحتی گفت: «خبر بدی دارم... از اخبار محلی شنیدم کلبه محیطبانی منطقهی ورزه آتیش گرفته. همون کلبهای که مهراد اونجا زندگی میکرده.»
ملودی قدمی به سمت پدر برداشت:«چی؟»
کاوه به چشمان ترسیده دخترش نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و گفت: «آروم باش.. کلبه مهراد همون پسری که اونشب نجاتت داد آتیش گرفته.»
ناهید از آشپزخانه خودش را به آنها رساند، با دستانی که هنوز خیس بود به سینه فشار داد: «اخی جوون بیچاره... خودش چطوره؟ آسیب دیده؟»
کاوه با ناراحتی گفت: «گفتن زنده است، ولی کلبه و ماشینش کامل سوخته. انگار هر چی داشته از دست داده.»
ناهید دستش را روی دهانش گذاشت: «ای وای... خدا کنه خودش سالم باشه. اون به داد دخترم رسید... حالا نوبت ماست که به دادش برسیم.»
ملودی اما دیگر چیزی نمیشنید. قلبش داشت میترکید. مهراد... آن مرد ساکتی که بدون هیچ توقعی جانش را نجات داده بود... حالا خانهاش سوخته بود. و او میدانست این کار کیست. صدای نیما در گوشش پیچید: «حسابمو باهات تسویه میکنم...»
اشک در چشمانش جمع شد. صدایش میلرزید: «بابا... این کار نیماست. میدونم. اون به خاطر من... به خاطر اینکه کمکم کرد، کلبهش سوخت. ما باید بریم پیشش. همین الان.»
کاوه نگاهی به ناهید کرد. ناهید درحالی که به اتاقش میرفت گفت: «منم میام. میخوام بدونم حالش چطوره.»
کاوه دستش را روی شانهی ملودی گذاشت: «آروم باش دخترم. ماشین رو بیرون گذاشتم که بریم پیشش، اما قبلش باید به اورژانس زنگ بزنم تا ببینم کدوم بیمارستان بردنش.»
شماره ۱۱۵ را گرفت، چند ثانیه بعد با لحنی محترمانه اما مضطرب جواب داد: «ببخشید مزاحم شدم، مصدوم از منطقه ورزه به کدوم بیمارستان منتقل شده؟»
چند لحظه گوش داد، بعد سرش را تکان داد و گفت: «بله... بله... فهمیدم. ممنونم.»
گوشی را گذاشت و به ناهید و ملودی نگاه کرد و گفت: «بیمارستان شهدا. بخش سوختگی.»
بیمعطلی از خانه خارج و سوار اتومبیل شدند. ملودی پشتسر نشسته و به بیرون خیره بود. سرش را به شیشه ماشین چسباند و در دلش برای مهراد دعا کرد. ذهنش پر بود از تصویر مهراد، از همان شب، از دستهایی که زخمش را بست، از پشتی که او را کول کرد تا به امنیت برساند.
نیم ساعت بعد، جلوی بیمارستان شهدا بودند. ساختمان سفید و بلند در زیر نور مهآلود عصر، سرد و بیجان به نظر میرسید. وارد بخش اورژانس شدند، بوی الکل و ضدعفونی به بینی شان خورد.
ملودی به سمت میز پذیرش رفت.
پرستاری با موهای بلوند و چهرهای خسته، بدون اینکه نگاهش را از مانیتور بردارد، گفت: «بفرمایید، میتونم کمکتون کنم؟»
ملودی: «سلام... من دنبال یه مصدوم میگردم. اسمش مهراده. محیطبان منطقهی ورزه.»
پرستار نگاهش را از مانیتور برداشت و به ملودی خیره شد. یک لحظه سکوت کرد، بعد گفت: «شما خانواده اش هستید؟»
ملودی مکث کرد. «نه... اما...»
پرستار: «فقط خانواده ها اجازه دارن وارد بخش بشن.»
ملودی میخواست چیزی بگوید که کاوه رسید: «ببخشید... من پدرش هستم.»
پرستار نگاهش کرد. «پدرش؟»
کاوه با لحنی محکم گفت: «بله. پدرش هستم. پسرم کجاست؟»
ملودی به پدرش نگاه کرد. تعجب در چشمانش بود، اما چیزی نگفت.
پرستار چند ثانیه نگاهشان کرد، بعد گفت: «بخش سوختگی، طبقه سوم. ولی قبلش باید فرم پر کنید.»
کاوه سریع فرم را پر کرد. ملودی بی صبرانه پشت سرش ایستاده بود. وقتی کارشان تمام شد، به سمت آسانسور رفتند.
طبقهی سوم. در آسانسور باز شد. راهرویی بلند و سفید، با بوی تند الکل و ضدعفونی. چند پرستار با سرعت از کنارشان رد شدند. یک پزشک با لباس سبز، با چهرهای خسته، از اتاقی بیرون آمد.
ملودی به سمتش رفت: «ببخشید... محیطبان جنگل ورزه... مصدوم آتیشسوزی... کجاست؟»
پزشک نگاهش کرد و بعد به کاوه و ناهید. گفت: «شما خانواده اش هستید؟»
کاوه گفت: «بله. من پدرش هستم.»
پزشک نفس عمیقی کشید: «مهراد رو الان منتقل کردن به اتاق ۳۱۴. سوختگی هایی روی دستها و قسمتی از کمر داره. خوشبختانه جانش در خطر نیست. ولی جراحت هاش جدیه. تا چند روز باید تحت نظر باشه.»
ناهید گفت: «خدا رو شکر. میتونیم ببینیمش؟»
پزشک گفت: «بله. ولی زیاد معطل نکنید. نیاز به استراحت داره.»
ملودی بدون اینکه منتظر بقیه بشود، به سمت راهرو رفت. شمارهی اتاقها را یکی یکی میخواند: ۳۱۰، ۳۱۱، ۳۱۲، ۳۱۳...
رسید به ۳۱۴.
ایستاد. دستش را روی دستگیره گذاشت. نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.
روی تخت، مهراد دراز کشیده بود. دستهایش بانداژ سفید و ضخیمی پیچیده شده بود. چشمهایش بسته بود.
ملودی آرام روی صندلی فلزی کنارش نشست. نگاهش به دست های بانداژ شده اش افتاد؛ همان دستهایی که آن شب، زخم پایش را بست. همان دستهایی که او را از تله نجات داد.
با صدایی که به سختی بیرون می آمد، زمزمه کرد: «مهراد...»
چشمهای مهراد به آرامی باز شد. نگاهش سنگین و خسته بود، اما وقتی ملودی را دید، چیزی در چشمانش درخشید.
با صدای گرفته ای گفت: «ملودی... تو؟ اینجا...؟»
اشکی از چشمان ملودی چکید و روی گونه اش سر خورد. خودش هم نمیدانست چرا انقدر نگران مهراد بود. «همین که شنیدیم زود خودمونو رسوندیم.»
ناهید و کاوه نزدیک شدند. ناهید: «خیلی نگران شدیم. خدا رو شکر حالت خوبه پسرم.»
مهراد با زحمت لبخندی زد: « راضی به زحمت نبودم. ممنون... که اومدید...»
کاوه دستش را روی شانه ملودی گذاشت. با احترامی که در نگاهش بود به مهراد گفت: «مهراد... من... نمیدونم چطور ازت تشکر کنم. تو جان دخترم رو نجات دادی. حالا نوبت ماست که کنارت باشیم.»
مهراد با صدای ضعیفی گفت: «من... فقط وظیفه امو انجام دادم...»
ملودی اشک در چشمانش جمع شد: «مهراد... من میدونم این کار کیه. این کار نیماست. اون میخواست به خاطر من... به خاطر اینکه کمکم کردی... بهت ضربه بزنه. این تقصیر منه.»
مهراد چشمهایش را بست و دوباره باز کرد. با همان صدای گرفته اما آرام گفت: «تقصیر تو نیست. پلیس هم تحقیقاتو شروع کرده، سرگرد الاناست که بیاد.»
همین لحظه صدای قدم هایی در راهرو پیچید. چند ثانیه بعد، سرگرد با یونیفرم رسمی و کلاهی که زیر بغل گرفته بود، وارد شد. یک کیسه پلاستیکی حاوی دارو و آبمیوه در دستش بود.
همه به سمتش برگشتند و سلام دادند.
سرگرد بدون اینکه اجازه بگیرد، کنار تخت ایستاد و کیسه را روی میز کنار تخت گذاشت. نگاهی به بانداژهای دست مهراد انداخت و برای لحظه ای، خطی از ناراحتی روی صورتش نشست. اما زود آن را پنهان کرد.
به کاوه و ناهید نگاه کردو گفت: «سلام. حالتون خوبه من سرگرد میرزایی هستم؛ همون که پرونده دخترتونو برام آوردین. ممنون که اومدید جناب.»
کاوه سری تکان داد: «بله شناختم، خواهش میکنم. متوجه شدین کار کی بوده؟»
سرگرد: بله فهمیدیم کار نیماست، فروشنده پمپ بنزین توی منطقه گفته که نیما از من چند قوطی بیست لیتری بنزین خریده. بدون کارت سوخت، بدون رسید، فقط پول نقد داده و رفته. فروشنده گفته نیما رو از تلویزیون شناخته چون چند وقت پیش خبر بازداشتش رو پخش کرده بودن. اما مشکل اینجاست اون مرد حاضر به شهادت علیه نیما نیست.»
کاوه با چهرهای درهمرفته پرسید: «مگه نیما بازداشت نبود؟...»
سرگرد نفس عمیقی کشید و با ناراحتی گفت: «بله، بازداشت بود. ولی فرداش پدرش یه وکیل خوب و کلی پول فرستاد و ما هم چون مدرک کافی نداشتیم متأسفانه مجبور شدیم آزادش کنیم.»
کاوه دوباره پرسید: «حالا شما مطمئنید کار نیماس؟»
سرگرد با لحنی قاطع گفت: «صددرصد کار نیماست. کس دیگه ای اونقدر جسارت نداره که کلبه محیطبانی رو به آتیش بکشه. مهراد سالهاست با شکارچی های غیرمجاز درگیره، ولی هیچکدومشون جرات همچین کاری رو نداشتن. این فقط از پس یه آدم پولدار و بی پروا برمیاد. از پس خانواده ای که فکر میکنه هرکاری میتونه بکنه.»
سرگرد دستش را محکم روی میز گذاشت: «ما باید نیما رو دستگیرش کنیم. این کاراش نباید ادامه داشته باشه. البته خیلی وقته دنبال اونو پدرش هستیم، ولی اونقدر بانفوذ و ثروتمندن که میتونن راحت جرماشونو لاپوشونی کنن. هر بار که بهش نزدیک میشیم، یه وکیل جدید، یه سند جعلی، یه راه فرار پیدا میکنن. و حالا که خواستیم دوباره نیما رو دستگیر کنیم به خارج از کشور فرار کرده»
مهراد با ابروهای درهم و صدایی ضعیف پرسید: «کِی؟»
سرگرد نفس عمیقی کشید: «همون شب. همون شب که کلبه رو آتیش زد، رفت. انگار میدونست ما میفهمیم، و قبل از اینکه برسیم پا به فرار گذاشت.»
کاوه تکیه به دیوار داد و با دلخوری گفت: «حالا چی میشه؟»
سرگرد به کاوه نگاه کرد: «اونها سالهاست که با اسلحه و مواد مخدر و هر چیز غیرقانونی ای که اسمش رو بذارید، دارن منطقه رو آلوده میکنن. ولی هیچکس تا حالا نتونسته سد پول و نفوذشو بشکنه.»
صدایش را پایین آورد، اما سنگینتر شد. به مهراد نگاه کرد و آرام به او گفت: «به همین خاطر به تو نیاز داریم مهراد. تو اون منطقه رو مثل کف دستت میشناسی. نیما و پدرش رو میشناسی. میدونی توی کدوم راه های فرعی، توی کدوم مناطق کور، رد اونا رو پیدا کنی. ما بهش خیلی نزدیک بودیم ولی بعد از اون اتفاق پنج سال پی... و رفتن تو، ما خیلی لنگ شدیم.»
چند لحظه سکوت شد. کاوه و ناهید بهم نگاه کردند. در ذهن هر دوتایشان یک سوال چرخید: مگه مهراد پلیس بود؟
مهراد به چشمان سرگرد نگاه میکرد. برای لحظهای، چیزی در نگاهش لرزید. شاید خاطره سالهای پیش، شاید تصویر آن پسر جوان که به اشتباه کشته بود، شاید هم ترس از بازگشت به نظامی که ازش فرار کرده بود.
نفس عمیقی کشید. عمیقتر از همیشه. انگار داشت با هر ذرهای از وجودش، خاطرات را مرور میکرد: روزی که به عنوان پلیس وارد شد، روزی که آن اشتباه را مرتکب شد، روزی که یونیفرم را کند و به جنگل پناه برد. بازگشت به نظام، برایش مثل شکنجهی روح بود. مثل این بود که دوباره وارد همان سلول تاریک ذهنش بشود.
صدایی آرام، اما محکم گفت: «تصمیم سختی پیش پام گذاشتین سرگرد، ولی اگه برگشتن من به نظام،...به این معنیه که نیما و پدرش رو متوقف کنم... پس برمیگردم.»
سرگرد جلو آمد و دستش را روی شانه مهراد گذاشت: «ممنونم مهراد. بدون که تنها نیستی. اینبار نمیذاریم از دستمون در بره.»
چند ساعت بعد سرگرد رفت. ملودی و پدرو مادرش نیز آماده رفتن شدند. اما در لحظه آخر مهراد از ملودی خواست چند دقیقه ای بماند: «ملودی... میتونم باهات تنها حرف بزنم.»
نگاه ها به سمت آنها چرخید. ملودی مکثی کرد، بعد سرش را تکان داد و به سمت او رفت. پدرو مادرش با خداحافظی از در اتاق خارج شدند.
مهراد با همان صدای آرامش گفت: «ملودی...تو این راه کمکم میکنی.»
ملودی با تعجب گفت: «چطور؟»
مهراد: «تو از قبل با نیما دوست بودی پس میتونی دوباره اعتمادشو بدست بیاری. میخوام که بهش نزدیک بشی و با ارتباطی که دارین، اطلاعات به دست بیاری. جای رفتوآمدش رو بدونی. با کی حرف میزنه. کجا میره.»
ملودی جا خورد. صورتش سفید شد: «مهراد... منظورت اینه که... من دوباره باهاش درارتباط باشم؟»
مهراد به چشمانش نگاه کرد. اینبار نگاهش نرمتر شد: «میدونم چقدر سخته. میدونم چه بلایی سرت آورد. ولی ملودی، تو تنها کسی هستی که میتونه به ما کمک کنه. نیما هیچکس رو راه نمیده، فقط تو... تو هنوز براش یه نقطه کور هستی.»
ملودی چند ثانیه سکوت کرد. دستانش میلرزید. ذهنش پر بود از تصویر نیما، از همان شب، از عکس های جعلی، از آتشسوزی.
اما بعد، نگاهش را به مهراد دوخت. به مردی که دست های سوخته اش را برایش گذاشته بود. به مردی که داشت دوباره وارد شکنجه گاه روحش میشد تا انتقام نیما را بگیرد.
نفس عمیقی کشید: «نمیتونم بهت جواب قطعی بدم ولی راجبش فکر میکنم.»
سپس با یادآوری آن عکس های جعلی با دندانهای بهم چفت شده ادامه داد: «خودمم باهاش یه حسابایی دارم.»
مهراد لبخند کوچکی زد، اولین لبخند واقعی از آن شب آتشسوزی: «ممنونم.»
ملودی به سمت در خروجی رفت. لحظهای ایستاد و برگشت. نگاهشان بهم گره خورد. همان نگاه عمیق و آرام، لبخند کوچکی روی لب ملودی نشست و با خداحافظی کوتاهی از در خارج شد.
قسمت دوازدهم
به خانه که رسیدند، ناگهان گوشی توی کیف کاوه لرزید. صدای ویبره در سکوت سنگین خانه پیچید. کاوه کیفش را باز کرد و گوشی را برداشت.
نگاهش به صفحه افتاد. صورتش یکباره جمع شد. ابروهایش در هم رفت، رگهای گردنش برآمد، دستش شروع به لرزیدن کرد. بدون اینکه چیزی بگوید، گوشی را محکم روی میز کوبید و برگشت به سمت ملودی. چشمانش از عصبانیت میسوخت.
ملودی که از پشت سر وارد شده بود و هنوز کیفش را زمین نگذاشته بود، با دیدن چهرهی پدر، یک قدم عقب رفت: «بابا... چی شده؟»
کاوه گوشی را برداشت و بدون اینکه نگاهش را از ملودی بردارد، به سمتش پرت کرد. صفحه گوشی، عکس جعلی را نشان میداد. همراه با پیامی که برادرش نوشته بود:
«دخترت آبروی مارو برد. دیگه تو این شهر بخاطر شما نمیتونیم سر بلند کنیم. زودتر فکری به حالش کن.»
کاوه با صدایی که از خشم میلرزید، فریاد زد: «این چیه؟! این چیه؟! آبروی ما رو بردی! میدونی چی کشیدم تا تو این شهر اسم و رسمی داشته باشم؟!»
ملودی با چشمانی از تعجب و ترس گفت: «بابا... این عکسو نیما درست کرده... جعلیه! من هیچوقت همچین کاری نکردم...»
کاوه اما دیگر چیزی نمیشنید. خون جلوی چشمانش را گرفتهبود. خشم سالها سرکوبشده، یکباره مثل سیل راهی شد...
سیلی محکمی به صورتش نواخت. جیغ ناهید بلند شد. ملودی از شدت ضربه به دیوار پرت شد و بر زمین نشست. خون از گوشهی لبش جاری شد. دستش را روی صورتش فشار داد، چشمانش پر از اشک و ناباوری بود: «بابا... بابا توروخدا... اون عکس ساختگیه، اون نیما داره ازم انتقام میگیره...»
خون جلوی چشمان کاوه را گرفته بود. دیگر صدای دخترش را نمیشنید. مشتهایش مثل باران روی بدن نحیف و لرزان ملودی فرود آمد. او تنها میتوانست خودش را جمع کند و گریه کند.
ناهید با فریاد خودش را بین آنها انداخت: «کاوه! دیوونه شدی؟! دست از سر دخترت بردار!»
کاوه ناهید را کنار زد: «تو رو هم میزنم اگه جلوم وایستی!»
ناهید اما محکمتر گفت: «بزن! منو هم بزن! دخترمو کشتی! ولش کن...!»
کاوه برای لحظه ای مکث کرد. نگاهش به ملودی افتاد که روی زمین نشسته بود و خون از لبش جاری بود. صورتش از اثرات ضربه رو به کبودی میرفت. دستش را بالا برد تا دوباره بزند، اما اینبار مردد بود.
انگشت اشاره اش را با تهدید جلوی صورتش گرفت. صدایش را پایین آورد، اما هنوز خشم در آن بود: « از چشمم افتادی ملودی، ببین چطور آبروی یه عمرمو بردی، میخواستی منو انگشت نمای مردم کنی!...»
سپس بدون اینکه نگاهی به ملودی و ناهید بیاندازد، به سمت در خروجی رفت، از خانه خارج شد و در را با شدت تمام به هم کوبید.
صدای هقهق ملودی بلند شد. ناهید دوید سمتش و او را در آغوش گرفت. بدن نحیف ملودی زیر دستان مادر میلرزید. ناهید اشک هایش را پاک کرد و با صدای لرزانی گفت: «ملودی... اخه این چه کاری بود کردی؟»
ملودی با صورت خیس از اشک، با چشمانی که قرمز و متورم شده بود، به مادر نگاه کرد و با التماس گفت: «مامان... باور کن... من کاری نکردم. اون عکسا جعلی بودن. نیما میخواد آبرومو ببره...»
ناهید او را محکمتر به سینه فشار داد و آرام زمزمه کرد: «هیششش... خدا نگذره ازش. بابات داغون میشه باید کاری کنیم.»
ملودی اما خودش را از آغوش مادر کشید و گفت: «مامان... من باید بیگناهیمو ثابت کنم. نمیتونم اینجوری بمونم. تنها کسی که میتونه کمکم کنه مهراده. باید بهش زنگ بزنم. اون خودش بهم پیشنهاد همکاری داد، نباید این فرصتو از دست بدم.»
ناهید با نگرانی صورتش را گرفت: «نه ملودی... من نمیخوام دوباره آسیب ببینی. یه بار کافی بود. نمیتونم تحمل کنم...»
ملودی: «مامان... این تنها راهه تا بتونم آبروی بابا رو برگردونم. تا بتونم ثابت کنم من اون کسی نیستم که دیگران فکر میکنن. اگه نیما رو بگیریم، همه میفهمن که تقصیر من نبوده... به من اعتماد کن.»
***
آن شب، سنگینتر از همه شبهای گذشته بود. سکوت خانه، مثل سقفی که روی سرشان آوار شده بود. ساعتها میگذشت و هیچکس نمیتوانست بخوابد. ملودی در تاریکی اتاقش دراز کشیده بود و به سقف خیره بود.
میان این همه آشوب، یک فکر روشن در سرش میدرخشید: مهراد.
دستش را به سمت گوشی دراز کرد. چند لحظه به صفحه خیره نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و شماره مهراد را گرفت.
یکبار، دوبار، سهبار، تا اینکه صدای گرفته مهراد از آن طرف خط پیچید: «الو؟»
با شنیدن صدایش، بغضی که ساعتها در گلویش جمع شده بود یکباره ترکید: «مهراد...»
مهراد در سکوت صدای گریه خفه اش را شنید. با نگرانی اسمش را صدا زد: «ملودی؟!...چیشده؟...خوبی؟!»
ملودی با صدایی که میلرزید گفت: «نه!... نه اصلا خوب نیستم... مهراد نیما آخر زهر خودشو ریخت، هم انتقام منو گرفت هم انتقام تو رو... من بهت نگفته بودم، اون برام عکس های جعلی درست کرده میخواد آبروی من و خانواده امو ببره ... مهراد بگو من چیکار کنم... همه فامیل عکسارو دیدن. بابام خیلی ازشون حرف شنید.
ملودی گریهاش را فروخورد و با صدایی که هنوز میلرزید، اما مصمم بود ادامه داد: « زنگ زدم بگم پیشنهادتو قبول میکنم میخوام هر جوری شده نیما تقاص کاراشو پس بده. دیگه نمیتونم ساکت بشینم و تماشا کنم که هرکاری دلش میخواد در حقم انجام بده.»
چند ثانیه سکوت عمیقی از آن طرف خط آمد. بعد صدای مهراد: بهت قول میدم نیما اینبار دیگه نمیتونه فرار کنه حتما گیرش میندازیم...نه فقط به خاطر تو، به خاطر همهی آدمایی که به خاطر پول و قدرت پدرش، زیر دستش له شدن. تو دختر قوی ای هستی. با اون بدن زخمی و دل شکسته، تونستی از نیما فرار کنی. تونستی خودتو به من برسونی. و الان هم... هنوز همون دختری. فقط یه کم خسته ای.
سپس با لحنی که درون آن عزمی تازه موج میزد، ادامه داد:حالا بگو... مطمئنی که میخوای این راه رو بری؟ چون این راه برگشتی نداره، پس میخوام خوب تصمیمتو گرفته باشی.»
ملودی اشکهایش را پاک کرد و با صدای محکم و مطمعنی گفت: «آره... آره مطمئنم. اولش دو دل بودم اما... اگه همینطور بشینم و دست روی دست بذارم، نیما میبره و من تا آخر عمر باید با تحقیر و خجالت زندگی کنم.»
میلاد نفس آسوده ای کشید و گفت: «پس تا چند روز آینده با برنامه ای حساب شده همراه سرگرد مزاحمتون میشیم.»
ملودی لبخند زد. برای اولین بار بعد از روزها، حس کرد که تنها نیست. صدایش زمزمهوار در گوش مهراد پیچید: «حتما!... منتظرم. بهش نشون میدم که یه دختر شکسته، میتونه قویتر از تمام پول و دروغاش باشه.»
قسمت سیزدهم
چند روز بعد، وقتی حال مهراد بهتر شد و دستهایش از باندها آزادتر شده بود، او و سرگرد جلوی در خانه کاوه ایستادند. پیراهن و شلوار سادهای پوشیده بود.
رد سوختگیه خفیفی پایین گوش و گردنش دیده میشد که با یقهی پیراهن پنهانش کرده بود.
ناهید در را باز کرد. با دیدن آنها، یک لحظه مکث کرد. نگاهش به مهراد افتاد و برای لحظه ای، در چشمانش چیزی شبیه امید و ترس در هم آمیخت.
راه را برایشان باز کرد و با صدایی که خستگی در آن بود، اما محترمانه، گفت: «بفرمایید...»
مهراد و سرگرد وارد شدند. کاوه روی مبل نشسته بود و با نگاه سنگینی به آنها خیره شد. هنوز صورتش از خشم شب گذشته، رنگ و رورفته بود. اما در نگاهش پشیمانی و درماندگی موج میزد.
ملودی که صدایشان را شنیده بود، از اتاق بیرون آمد. با لباس ساده ای که صورت کبودش را بیشتر نمایان میکرد، ایستاد. نگاهش به مهراد افتاد که دیگر روی پاهایش می ایستاد. دستهایش هنوز با پارچه بانداژ بسته بود و آستینهای پیراهنش را بالا زده بود.
چشمان مهراد، روی صورت ملودی قفل بود. نگاهش از کبودیه گونه به لب زخمی، و از آنجا به رد انگشت های روی گردنش رفت.
برای لحظه ای، چیزی در چشمانش تیره شد. مشت هایش بی اختیار گره خورد، همان دست هایی که هنوز زیر بانداژ التیام می یافتند. نگاهش پر از سوال بود؛ سوالی که نمی توانست بپرسد: چطور پدری، دلش می آید اینطور دخترش را بزند؟
اما چیزی نگفت. فقط نگاهش را از صورت ملودی برداشت و به زمین دوخت.
همه نشستند. یک سکوت سنگین، فضای اتاق را پر کرد. کاوه نگاهش را از ملودی برداشت و به مهراد دوخت. با صدایی که هنوز خشم در آن بود اما از شکست و پشیمانی میلرزید گفت: «ملودی همه چیزو به من گفته...خب... بگو ببینم. میخوای دخترمو کجا ببری؟»
مهراد نفس عمیقی کشید. نگاهش را به کاوه دوخت، با صدایی آرام اما محکم گفت: «راستش میدونم که این روزها براتون خیلی سخت پیش رفته باید بدونید نیما، پسر یه قاچاقچیه معروفه. هدفش فقط انتقام نبوده، اون میخواست ما رو از سر راهش برداره تا به کارای پدرش ادامه بده.»
ناهید از آشپزخانه بیرون آمد و سینی چای و شیرینی را روی میز گذاشت: «بفرمایید...»
سرگرد و مهراد تشکر کردند و فنجانهای چای را برداشتند.
مهراد دوباره ادامه داد: «برای همین از دخترتون میخوایم تو این راه کمکمون کنه تا زودتر بهش برسیم، قبل اینکه زندگی آدمای دیگه رو خراب کنن.»
سرگرد با لحنی رسمی اما صمیمی گفت: « و اگه اشکال نداشته باشه، ملودی چند وقتی رو مهمون ما باشه. میدونم که این درخواست سختیه، ولی برای پیشبرد عملیات و ایمنی خودش لازمه.»
فنجان چای را سرجایش گذاشت و ادامه داد: «نیما خونه شما رو میدونه. اگه بفهمه ملودی با پلیس ارتباط داره، خیلی راحت متوجه میشه که براش نقشه کشیدیم. از طرفی، مهراد تازه خونش رو عوض کرده، اونم به خاطر مسائلی که خودش بهتر میدونه. تازه مادرش هم اونجاست و جای هیچ نگرانی نیست. باید بگم اگه ملودی خونه خودش باشه، هر لحظه ممکنه نیما بهش نزدیک بشه، پیام بده، تهدیدش کنه، ولی ما متوجه نشیم. ولی اگه ملودی بیاد خونهی مادر مهراد... نیما هیچ راهی برای رسیدن بهش نداره. اونجا یه فضای امنه. من خودم شخصا تضمین میکنم که هیچ خطری متوجه دخترتون نشه.»
کاوه با اخم گفت: «حالا حتما