ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
خواندن ۵ دقیقه·۳ روز پیش

"نجات" قسمت ششم

قسمت ششم

کلانتری، پر از هیاهوی آرام رسمی و اضطراب بود.

لحظه‌ ای که مهراد همراه با ملودی پا به کلانتری گذاشت، چندتا از ماموران قدیمی‌ تر که او را میشناختند، نگاه‌ های سنگین و پر از داوری به او دوختند. در چشمانشان، نه تعجب که یادآوری تلخ موج می‌زد. یادآوری همان حادثه‌ چند سال پیش که خبرش همه‌جا پیچیده بود: "پلیس خوش‌نام، به اشتباه جوان بی گناهی را کشت." نگاهشان حرف میزد: "هنوز هم جرات آوردن پرونده به اینجا را داری؟"

یکی از مامورین درحالی که از کنارشان می گذشت، با دیدن مهراد چهره‌ اش درهم رفت. با صدایی آهسته و پر از طعنه تلخ گفت:« به پلیس فراری... اینورا؟!»

مهراد گرما به صورتش زد، اما نگاهش را خیره به نقطه مقابل دوخت. او این نگاه‌ ها را خوب می‌ شناخت؛ همان نگاه‌ هایی که روزی باعث شدند تا برای همیشه آن لباس فرم را کنار بگذارد.

ملودی با دیدن این واکنش طعنه‌ آمیز و سکوت سنگین مهراد، تعجب کرد، اما چیزی بر زبان نیاورد.

پس از چند دقیقه انتظار، یک افسر جوان که پشت میز پذیرش بود، نامشان را صدا زد و با حرکت سر به سوی راهرویی تاریک اشاره کرد: «اتاق سرگرد. در سمت چپ.»

مهراد و ملودی، یکی پس از دیگری، به سوی آن در قدم برداشتند.

شکایت خود را با جزئیات کامل گزارش دادند. ماموران هم با جدیت تمام موضوع را پیگیری کردند و به ثانیه نکشید که نیما، با دستانی از پشت بسته، زیر نگاه‌ های سنگین ماموران، وارد سالن کلانتری شد.

نیما با چشمانی که از خشم و نفرت میسوخت، نگاهی سوزان به ملودی و مهراد انداخت. این نگاه، پر از وعده انتقامی بود که در سکوت فریاد می‌زد. ماموران بی‌درنگ، با حرکتی محکم، او را به سمت اتاق سرگرد هل دادند.

بعد از چند دقیقه پدر و مادر ملودی با چهره‌ های رنگ‌ پریده و چشمانی قرمز وارد شدند. نگاه ناهید یک لحظه از پای پانسمان شده ملودی جدا نمیشد. کاوه پیش آمد و پیش از هر سلام یا سوالی، در مقابل چشمان ماموران، سیلی محکمی بر صورت ملودی نواخت.

صدای آن سیلی در سالن پیچید.
صدایش میلرزید: « دختره بیفکر تمام شب و روزم شده نگرانی تو... اینهمه جنگیدن با تو، خسته‌ام کرد. راستش رو بخوای... دیگه رمقی برام نمونده.»

ملودی سرش را پایین انداخت. در برابر این جملات، نه مانند گذشته سپر کرد، نه حمله. انگار برای اولین بار، عمق زخمی را که بر پیکر خانواده‌اش زده بود، میدید.

نیم‌ نگاهی به مهراد که سرش پایین بود انداخت. خواست واکنش او را ببیند، بعد از آن ضربه سیلی جلویش خجالت میکشید.

اما در وجود مهراد، درکی عمیق و تلخ به چهره‌های رنجور و نگران پدر و مادر ملودی موج میزد. این حس برایش غریبه نبود؛ آینه‌ای بود از همان زخمی که روزی بر پیکر خانواده‌ خودش نشسته بود.

ملودی با صدای لرزان رو به پدرش گفت«بابا... می‌دونم چقدر نگرانتون کردم، حتی جرئت ندارم تو روی شما نگاه کنم کاش به حرفتون گوش میدادم...» سپس با اشاره به مهراد ادامه داد: «اگه آقا مهراد نبود، من الان... الان اینجا نبودم.»

کاوه نگاهی به مهراد انداخت. خستگی و نگرانی در چشمانش با حسی تازه از احترام و قدردانی درهم آمیخته بود: «ممنونم، آقا. واقعا... ازتون ممنونم. نمیدونم چطور این لطفتونو جبران کنم.»

ناهید نیز با چشمانی نمناک، نگاهش را به مهراد دوخت و زمزمه‌کنان افزود: «خدا خیرتون بده. در حقمون لطف بزرگی کردید.»

مهراد تنها سر تکان داد و با صدایی آرام، اما محکم گفت: «خواهش می‌کنم. وظیفه بود. خداروشکر که حالشون خوبه.»

در این لحظه نیما از اتاق سرگرد خارج شد، پدر و مادر ملودی با نگاهی سنگین از نفرت و رنجش به او خیره شدند. نیما، زیر وزن این نگاه‌ها، برای یک لحظه حساب‌شده کنار مهراد توقف کرد.

با صدایی آرام و پر از زهر که فقط مهراد می‌شنید، زمزمه کرد: «پس تو بودی بهش پناه دادی. حسابمو باهات تسویه میکنم... منتظر باش.»

مامور جوان با بی‌حوصلگی بازوی او را گرفت و هل داد: « حرف نزن آقا! حرکت کن!»

اما پیش از آنکه کاملاً از دید دور شود، نیما سرش را برگرداند. پوزخندی گستاخانه بر لبانش نشست و درحالی که توسط مامور کشیده میشد زیر گوش ملودی پچ زد: «بازی... هنوز تموم نشده. برای تو هم سهم زیادی دارم.»

در این لحظه سرگرد از اتاق خارج شد. در را محکم بست و باعصبانیت و ابروی گره خورده دستش را به سمت سرباز دراز کرد: «به چه حقی داره شاکیو تهدید میکنه؟ تو اونجا وایستادی و نگاه میکنی؟ زود باش ببرش! همین الان!»

سرباز جا خورد. نگاهش را دزدید و نیما را هل داد: مگه نگفتم حرف نزن! یالا! حرکت کن!»

سپس، او را از در مخصوص بیرون بردند. اما آن نگاه و آن وعده، داغ دیگری بر دل دوتایشان وارد کرد.

سرگرد به سمت ملودی و خانواده‌اش رفت. به کاوه و ناهید نگاه کرد و بدون مقدمه گفت: «خدا رو شکر که دخترتون سالم برگشته. راستش... مدارک کافی‌ نیست شاید نتونیم زیاد نگهش داریم. باید بگم اون پسره... نیما... یه خانواده‌ بانفوذی داره، وکیلش هم دم دره.»

ناهید نفسش را حبس کرد. کاوه جلو آمد: «ولی دختر ما...»

سرگرد دستش را بلند کرد: «می‌دونم. می‌دونم اتفاقا حرف دخترتون خیلی ارجحیت داره، اما قانون به مدارک محکم‌تری نیاز داره... ولی این رو بدونید که ما تحقیقاتو شروع کردیم و نمی‌ذاریم نیما آزاد بچرخه.»

سپس نگاهش را به مهراد داد. لبخندی زد و دستی به پشتش کشید. «خب رفیق قدیمی... نمیای با ما یه چای بخوری؟ نترس، نمک گیرت نمی‌کنه.»

مهراد لبخند کوتاهی زد. سرش را تکان داد، همان حرکت مختصری که بین دوستان قدیمی معنی "باشه، میام" را می‌دهد.

سرگرد که به اتاقش رفت کاوه قدمی به سمت مهراد برداشت. دستش را دراز کرد و محکم فشرد.
«ازتون بی‌نهایت ممنونم. دینمون رو هرگز نمی‌تونیم پس بدیم.»

ناهید با چشمانی سرخ و نمناک نزدیک شد و رو به مهراد گفت: «نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم...اگه شما نبودید...» نتوانست جمله را تمام کند. اشک‌ها دوباره راه افتادند.

ملودی کمی عقب‌تر ایستاده بود. نگاهش به زمین دوخته شده بود. چشمانش را بلند کرد و مستقیما به چشمان مهراد نگریست. در آن نگاه، دنیایی از حرف‌های نگفته موج می‌زد: عذرخواهی، تشکر، و حسی عجیب از شرمندگی برای تمام این دردسر.
«ممنون... واقعاً.»
تنها همین را توانست بگوید، اما تمام وجودش این دو کلمه را فریاد می‌زد.

مهراد سرش را به نشانه احترام و پذیرش تکان داد.

نگاهش را از چشمان ملودی گرفت و به پدرو مادرش نگاه کرد و گفت: «خواهش می‌کنم وظیفه‌اس مواظبت خودتون و دخترتون باشید.»

پدر مادرملودینیما
۱
۰
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید