ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
خواندن ۴ دقیقه·۸ روز پیش

"نجات" قسمت نهم

قسمت نهم

روزها گذشت و زندگی، به ظاهر به روال عادی بازگشت. زخم پای ملودی بهبود یافته بود و او دوباره به دانشگاه می‌رفت. اما حالا لباس‌هایی ساده‌تر و خنثی‌تر می‌پوشید؛ گویی می‌خواست خود را در پس این بی‌رنگی‌ ها پنهان کند تا کمتر دیده شود.

سکوت خانه به عادت جدیدی تبدیل شده بود. گفت‌وگوها کوتاه بودند: «غذا روی میزه»، «فردا کار دارم، دیر میام». پدر هنوز از نگاه کردن مستقیم به او طفره میرفت، اما آن خشم‌ اولیه، جای خود را به نوعی بیگانگیه خسته و سنگین داده بود. مادر گاه تلاش می‌کرد یخ را بشکند، با پرسیدن سوالاتی درباره دانشگاه یا گذاشتن میوه‌ ای کنار بشقابش. اما نگاه‌های خالی و دور ملودی، دیواری نامرئی دور او کشیده بود و جایی برای گفت‌وگو باقی نمی‌ گذاشت. او جسما به خانه بازگشته بود، اما بخشی از وجودش شاید همان بخش بی‌پروای ماجراجو برای همیشه در جنگل وِرَزه جا مانده بود.

امروز ملودی زودتر از همیشه بیدار شد. سکوت خانه هنوز سنگین و دست‌ نخورده بود. روی میز آشپزخانه، صبحانه‌ ای ساده چیده شده بود، ولی خبری از پدر و مادر نبود. احتمالا هنوز در اتاق‌ هایشان بودند. این بی‌اعتنایی سرد، از هر فریاد و مجادله‌ ای دردناکتر بود.

سریع صبحانه را تمام کرد و به اتاقش برگشت. جلوی کمد لباس ایستاد. نگاهش از لباس‌ های رنگی و جوان‌ پسندش گذشت. امروز، چیزی ساده و خنثی می‌ خواست؛ چیزی که او را کمتر نمایان کند. یک مانتوی ساده و یک شلوار جین قدیمی را انتخاب کرد. وقتی داشت بلوزش را می‌ پوشید، نگاهش به دستمال افتاد که هنوز دور مچش بسته بود آخرین نشانه قابل لمس از آن شب.

کیفش را برداشت و بدون اینکه کسی را ببیند یا خداحافظی کند، از خانه خارج شد. هوای پاییزی تازه و کمی تند بود. هر صدای بلند ترمز ماشینی یا همهمه‌ ناگهانی، ماهیچه‌هایش را منقبض می‌کرد.

در دانشگاه، همه چیز در ظاهر عادی جریان داشت. دانشجوها با هم حرف می‌ زدند، می‌ خندیدند، برای کلاس عجله می‌ کردند. اما ملودی خودش را در حبابی از سکوت میدید. صداها به او می‌رسیدند، اما انگار از پشت شیشه‌ای ضخیم. نگاه‌های دوستان و همکلاسی‌ها، معمولی به نظر می‌رسید، ولی او در هر نگاه، کنجکاوی یا قضاوتی را احساس میکرد که شاید وجود خارجی نداشت.

سر کلاس نشست. استاد درس میداد، اسلایدها عوض می‌شدند، ولی کلمات در ذهنش جا نمی‌گرفتند. تمرکزش به جای تخته، بر روی ترک دیوار کنار پنجره بود. ذهنش مدام میان دو دنیا در رفت و آمد بود: گرمای امن آن کلبه چوبی در میان جنگل تاریک، و سردیه سنگین این خانه‌ ای که حالا در آن یک غریبه بود.

وقتی زنگ تفریح خورد، یکی از دوستانش نزدیک آمد.
«ملودی! دیروز کجا بودی؟ غیبت داشتی.»
ملودی تنها لبخندی کمرنگ زد.
«حالم خوب نبود.»
دوستش با نگاهی دقیقتر گفت: «خسته به نظر می‌رسی. همه چی رو به راهه؟»

«آره، همه چی خوبه. ممنون.»

جوابش آنقدر کوتاه و تهی بود که حتی خودش هم باورش نشد. دوستش چیزی نگفت، اما در نگاهش چیزی از باور نکردن موج میزد.

حتی نهال، نزدیک‌ترین دوستش که با نگرانی از غیبت‌هایش می پرسید، پاسخی درست و درخور از او نمی‌ گرفت. ملودی سابق، همان دختر پرحرف و سرکشی که رازهایش را در گوش نهال می‌ گذاشت، گویی در دل همان جنگل گم شده بود. حالا کمتر حرف می‌زد. کمتر می‌خندید. و مهم‌تر از همه، کمتر اعتماد می‌کرد. حتی به نهال.

ملودی تمام روز را همین‌ گونه سپری کرد: حضوری فیزیکی اما غایب. مثل روحی که در میان شلوغی روزانه سرگردان است. وقتی کلاس‌ ها تمام شد، برای لحظه‌ ای در حیاط دانشگاه ایستاد. به سمت خروجی که می‌ رفت، ناخودآگاه مسیرش را کج کرد و به سوی کتابخانه رفت. آنجا، در میان قفسه‌های بلند و سکوت سنگین کتابها، شاید می‌توانست برای چند ساعتی در دنیای دیگری گم شود؛ دنیایی که نه جنگلی ترسناک داشت، نه خانه‌ای سرد، و نه نگاه‌های سنگین. دنیایی که فقط کلمات در آن حکمفرما بودند.

و در آن سو روزهای مهراد، در ریتمی خشن و یکنواخت از نفس‌های جنگل می‌گذشت. روزش با ردگیری و خنثی‌کردن تله‌های آهنیه زنگ‌زده می‌گذشت؛ تله‌هایی که شکارچیان غیر قانونی برای به دام انداختن گرگ یا گوزن کار گذاشته بودند. گاه مجبور بود با دستانش، دهان سرد فلز را از روی پای یک حیوان درمانده باز کند، درحالی که نگاه ترسان و دردآلود آن حیوان، یادآور نگاه‌های دیگری بود که تاکنون دیده بود.

ظهرها، نقشه‌ منطقه را روی زانویش پهن میکرد و رد شکارچیان را دنبال می‌کرد: ته‌ سیگارهای تازه، ردپا، پناهگاه‌‌ های موقت. او حالا جنگل را نه فقط به عنوان یک محیط‌بان، که به عنوان یک شکارچی شکارچیان می‌ شناخت.

عصرها، هیزم می‌‌ شکست و آب از چشمه‌ دور دست به پاسگاه می‌آورد با این‌حال، درمیان همه این مشغله کاری هر روز سری به مادر بیمارش می‌زد و احوالش را جویا می‌شد.

و گاهی نگاه‌های سرکش اما معصوم ملودی، چون تکه‌ای از آرامش گمشده، برای لحظاتی ذهن آشفته‌ اش را مرهم می‌گذاشت و بی‌اختیار لبخند را مهمان لب‌هایش می‌کرد.

پدر مادرنجات
۰
۰
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید