بِسماللّه الرِّحمنِ الرَّحیم

مقدمه:
گاهی نجات، از جایی آغاز میشود که همهچیز به پایان میرسد.
گاهی فریاد، در سکوت عمیقترین گمشدگیها شنیده میشود.
این داستان، قصه گم شدن است. گم شدن در جنگل مه آلود اعتماد، در تاریک دل رابطهای ناسالم، و در پیچ وخم های تنهایی که آدمی حتی به خودش اعتراف نمیکند.
اما در قلب همین تاریکیست که جرقه رهایی میزند؛ رهایی که شاید شکل یک غریبه را به خود بگیرد، کسی که خودش از جامعه ای گریخته تا شاید بتواند نفس بکشد.
«نجات» روایت دختری است به نام ملودی، که برای فرار از قفس امن خانواده، به دام وسوسههای خطرناک میافتد. و روایت مردی تنها به نام مهراد، که برای فرار از گذشتهی تاریک خود، به آغوش طبیعت پناه برده است.
وقتی راه این دو، در قلب جنگل وِرَزِه به هم میرسد، هیچکدام نمیدانند که دیگری، تنها شانسش برای زنده ماندن است.
این رمان، پرسشی است درباره معنای واقعی نجات:
آیا نجات، فرار از دست یک شکارچی است؟
یا رهایی از شکارچی درون؟
آیا نجات، پیدا کردن راه خروج از جنگل است؟
یا پیدا کردن شجاعت ایستادن در برابر طوفان؟
قسمت اول
غروب بود. نور طلایی پاییز از پنجره بزرگ پذیرایی به درون میخزید و روی قالی دستباف کرمان، کنار سایههای دراز مبلمان طرح ویکتوریا میافتاد.
ملودی در آینه هال مشغول بستن موهایش بود و ناهید، مادرش، پشت میز آشپزخانه نشسته بود و چای بهم میزد.
بدون آنکه نگاهش را از فنجان بردارد پرسید: «بازم با همون پسر قرار داری؟»
ملودی نیم نگاهی به مادرش انداخت و گفت: «اسمش نیماست مامان و بله.»
اخم ظریفی بین دو ابروی ناهید نشست. از آن پسر "نیما" بیزار بود. در چشمان بیش از حد درخشان و لبخند همیشه آمادهی او، چیزی را میدید که ملودی نمیدید: سردی حسابگرانهای که پشت نقاب ادب پنهان بود. میترسید. میترسید آن نقاب، روزی کنار رود و دخترش را فریب دهد.
فقط یک جمله گفت، اما با تمام سنگینی دل نگرانش:
«تا دیروقت بیرون نمونی.»
ملودی درحالی که کیفش را روی دوشش می انداخت گفت: «مامان، من دیگه بچه نیستم...»
در همین موقع، کلید در قفل چرخید. کاوه وارد شد. چهرهاش از خستگی کار و ترافیک سنگین رنگ باخته بود. کیف چرمی اش را روی مبل انداخت و نگاهش به زن و دخترش افتاد.
آهی از درماندگی کشید و گفت: «باز شروع کردهاید؟ ملودی! مادرتو ناراحت نکن.»
ملودی در حالی که از در بیرون میرفت گفت:« ناراحتش نکردم بابا! فقط دارم زندگیمو میکنم!»
و در را پشت سرش بست، کمی درنگ کرد. از پشت در چوبی ضخیم، صدایشان میآمد، خفه و درهم:
:«دیدیش؟ این همون آزادیه که تو بهش دادی... الان دیگه گوش به حرف نمیده.»
ناهید عصبانی پاسخ داد: «آزادی؟ فقط گفتم تا دیروقت بیرون نباشه. تو که اصلاً نیستی که ببینی چیکار میکنه.»
ملودی آهی کشید؛ آهی سنگین که گویی تمام گفتوگوی تکراری پشت در را در سینهاش فشرده بود. از ساختمان بیرون زد و قدم به خیابان گذاشت.
با خود فکر میکرد: چرا خانوادهی من نمیتوانند مثل خانواده نهال باشند؟ چرا پدر و مادر دوستم مثل یک رفیق با او حرف میزنند، ولی خانواده من فقط میخواهند فرماندهی کنند؟
انگار نه انگار که من بیست سال دارم... انگار با بچه دو سه ساله طرفند.
سپس نگاهش به پیام نیما روی صفحهی موبایل افتاد. یک سوال قدیمی دوباره در ذهنش زنده شد: مگر نیما چه دارد؟ چه چیزی در او هست که این همه ترس و مخالفت برمیانگیزد؟ فقط یک پسر است، با یک لبخند معمولی و حرفهای شیرین. آیا واقعاً لای آن لبخند، نیرنگی پنهان شده؟ یا این فقط خیال پردازی والدینی است که نمیتوانند بپذیرند دخترشان بزرگ شده؟
به کافه که رسید، نهال و سامان آنجا بودند. آهنگ بلند بود. بوی قهوهی تازه و دود قلیان در هوای گرم کافه پیچیده بود. همه خوشحال به نظر میرسیدند.
نهال به استقبالش آمد. «وااای! ملودی! خوش اومدی!»
سامان بطری نوشیدنی به او تعارف کرد. ملودی رد کرد. چشمهای سامان کمی بیش از حد معمول، روی او مکث کرد.
او کناری نشست. دور و برش خنده و شادی بود، اما درونش یک سکوت عجیب سنگینی میکرد.
نیما کنارش نشست، دستش را دور شانهاش انداخت. «چی شده عزیزم؟ باز خانواده؟»
«نه...چیز خاصی نیست.»
ملودی سعی کرد خودش را به فضای کافه بسپارد، به صداهای بلند موسیقی، به قهقهه نهال که داشت ماجرایی را با اغراق تعریف میکرد و زمزمه یکنواخت سامان که گهگاه چیزی به گوش می رسید درباره بازار خودرو و سود کلان. نیما کمحرف بود.
اما وزن دستانش روی شانه او و نگاههای گاهبهگاه سامان که از لبه لیوانش به او خیره میشد بر رویش سنگینی میکرد.
نیما نگاهش را به سمت ملودی چرخاند. صورتش را خواند؛ آن خط های عمودی بین دو ابرو، آن لب هایی که در سکوت گره خورده بودند. خیلی وقت بود که او را می شناخت، این چهره را خوب بلد بود.
آرام دم گوشش پچ زد:
«ملودی... بیا بریم بیرون، یکم قدم بزنیم»
ملودی بدون معطلی کیفش را برداشت. نیما روبه بچه ها گفت که میرویم تا هوا بخوریم. از در کافه که زدند بیرون، هوای سرد پاییزی مثل دست یخی به صورتشان کشیده شد. چند قدم که برداشتند، نیما بی مقدمه پرسید: «ملودی... چرا انقدر غمگینی؟»
ملودی آهی کشید. آهی که از عمق چیزی می آمد که خودش هم نمی دانست از کجاست: «نمیدونم نیما... یه چیزی همش توی دلم سنگینی میکنه.»
نیما نفس عمیقی کشید و بعد گفت: «میخوای ایندفعه بریم یه جای آروم، ساکت، یه طبیعت بکر با هوای تازه، دور از همه این شلوغیا....»
«کجا؟»
«جنگلِ وِرَزِه.»
قدمهای ملودی کوتاه شد.
نیما ایستاد و برگشت تا صورتش را ببیند. نور چراغ نصف صورتش را روشن کرده بود و نصف دیگر را در سایه انداخته بود. نگرانی از چهرهاش پیدا بود. زمزمه کرد: نه نمیتونم...
«نمیتونی؟ چرا؟ مگه به من اعتماد نداری؟ میریم اونجا دلت باز میشه. یک دل سیر حرف میزنیم، هر چی توی قلبته میریزی بیرون. سکوت جنگل خودش درد دلتو میشنوه.»
ملودی در سکوت به زمین نگاه کرد. ذهنش پر از تکههای جدال بود:
«چرا نباید بهش اعتماد کنم؟ چند ساله با نیما دوستم... همیشه کافه، همیشه شلوغی، همیشه با بقیه. شاید واقعاً نیاز دارم یک بار با کسی حرف بزنم. شاید حق با اوست. شاید مامان و بابا بیش از حد نگرانش میکنند. مگر من چقدر باید از آدمها فرار کنم؟ من که بچه نیستم...»
به چشمان نیما نگاه کرد. همان چشمان همیشه گرم، همان لبخند همیشه مطمئن.
«باشه راجبه بهش فکر میکنم و بهت خبر میدم.»
نیما سر تکان داد و لبخندش را وسیعتر کرد:«باشه منتظر جوابت میمونم.»