
به نام مهربانترین
وقتی رسیدم و نگاهم به گنبدت افتاد،
گویی زمان ایستاد.
باد در گلدستهها خوابید،
نه صدای نقارهای شنیدم،نه ردّ زائری دیدم.
فقط سکوتی را یافتم
که در هیاهوی روزگار پیاش میگشتم.
ایستادن.
رسیدن.
و یکی شدن با خدایی که دست نوازشش را بیمنت بر سرِ ما میکشد.
در همان خاموشی مقدّس،
صدایت را شنیدم
که بیصدا میخواند:
«خوش آمدی.»
ـــــ
آلوده به گناه آمده بودم،
تو مرا به حضور خواندی.
شکایتکنان از روزگار آمده بودم،
تو همان دم با چای گرم مهمانم کردی.
گفتم:«الان است که امام رضا از من خسته شود…»
اما بارها و بارها مرا به زیارتت خواندی
تا بازگردم.
آمده بودم بپرسم: «چرا بازیِ دنیا اینقدر سخت است؟»
و تو،گویی در پاسخ میگفتی:
«این چای گرم و شیرین را بنوش…
و ببین چگونه بازیگر آن، به همین شیرینی و گرمی چای نقش میآفریند.»
ـــــ
آری من،
درست در سایهی همین رحمت بیکران بودم
که از نمایش گناهانم سوختم.
حالا میفهمم
چرا خدا میگوید:«کافران را عذابی سخت است.»
یا امام رضا…
از این میسوختم
که تو با همین بار گناهم مرا پذیرفتی
و پاکی را از گرمای چایت به جانم ریختی.
ـــــ
اومدم نگات کنم تو هم من و نگاه کنی♫♪
من تو رو صدا کنم تو هم منو صدا کنی
قربون صفات برم از راه دوری اومدم♫♪
جای دوری نمیره اگه به من نگاه کنی
دل من زندونیه تویی که تنها میتونی♫♪
قفس و وا کنی و پرنده رو رها کنی
می شه کنج حرمت گوشه قلب من باشه♫♪
می شه قلب من و مثل گنبد طلا کنی
تو غریبی و منم غریبم اما چی می شه♫♪
این دل غریبه رو با دلت آشنا کنی
دوست دارم تو ایون آینه ات از صبح تا غروب♫♪
من با تو صفا کنم تو هم منو دعا کنی