
این روزا هیچی سرجاش نیست
به جای رحمت، بیتفاوتی شده فرهنگ
به جای بخشندگی، حسابگری شده خرد
به جای عدالت، زرنگی شده باهوشی
به جای مهربانی، قدرت شده ارزش
هرکس بیرحم تر، برنده تر. هرکس نرمتر، بازندهتر. هرکس دستشو دراز کنه؛ اسمشو میزارن (نیازمند) نه (بخشنده)، هرکس کمک کنه میگن (نفع) داره.
داریم به کجا میریم؟
به جایی که انسان، از انسانیت خجالت میکشه. به جایی که گفتن دوستت دارم یا چطور میتونم کمکت کنم یعنی خودتو ضعیف نشون دادی. به جایی که گریه کردن برای درد دیگران نشونه احمق بودنه.
اما داستان عجیب این روزگار اینه که همه میدونیم کجاییم. همه درد دلشونو احساس میکنن. توی خلوت خودشون کلی حرف قشنگ میزنن. ولی جلوی جمع نقش آدم زرنگو بازی میکنن. چون میترسن. چون دیدن هرکس مهربون بود از پَس و پیش خورد.
فاِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا
پس همانا با سختی آسانی است
چرخ روزگار همیشه اینطوری نمیمونه. دوره های تاریک تهش روشنایی دارن. آدمها از این بی رحمی خسته میشن. شاید نسل بعد، یا نسل بعدتر، دوباره برگردند به همون صفت های خدا. به همون رحمتی که ته دل همه ما هنوز یک جرقه اش مونده.
بیا تو این روزگار معکوس آدمی باشیم که اگه همه چپ رفتند، ما هم باهاشون نریم، نه برای لجاجت، برای اینکه میدونیم رحیم بودن تنها راه درسته. حتی اگه تنها بمونیم. حتی اگه احمق خطاب بشیم. اونهایی که صفت های خدا رو نگه داشتن ضرر نکردن. چون لااقل با خودشون رو راستن.
و شاید... شاید خدا به همین یک نفر که توی تاریکی هنوز روشن مونده، افتخار میکنه.