
قسمت هفتم
سکوت داخل ماشین، سنگین تر از هر سکوتی بود که ملودی تا به حال تجربه کرده بود. وقتی وارد خانه شدند، کاوه بدون یک کلمه، کلید ها را روی میز پذیرایی انداخت و مستقیم به سمت اتاق خوابش رفت.
ناهید با آهی که از عمق وجودش برخاست، رو به ملودی کرد و گفت:
«برو اتاقت عزیزم... خودتو بشور. بوی غم و... بوی اون جنگل هنوز ازت میاد.»
ملودی از پله ها بالا رفت. هر قدم بر روی پله های آشنا، او را به سمت زندگی قدیمی اش میبرد، اما خودش دیگر در آن زندگی جا نمی گرفت. وارد اتاق شد و در را بست.
به آرامی شروع به درآوردن لباس های خاک آلود و پاره پوره کرد. وقتی بلوزش را از تن بیرون آورد، بدنش از تماس پارچه با کبودی های ریز روی دنده هایش یکه خورد. بوی جنگل، خاک خیس، دود آتش خاموش و عطر تند ترس همچنان به پوستش چسبیده بود.
تمام آنچه را که در طول این روزها تحمل کرده بود ترس از نیما، درد زخم، شرمندگی در کلانتری، نگاههای سنگین پدر و مادر، و حتی قدردانی تلخ از مهراد نتوانست بیشتر در خود نگه دارد.
اشکها چون سیلابی خاموش و ویرانگر جاری شدند. خودش را روی تخت انداخت و صورتش را در بالش فروکرد تا فریادش خفه شود. شانه هایش بیاختیار میلرزید، اما از گلویش جز نفس هایی بریده و خفه، چیزی بیرون نمی آمد.
گریهاش برای چیزی فراتر از یک ماجراجویی شکست خورده بود. برای از دست دادن اعتماد پدر، برای شکستی که در چشمان مادر میدید، و برای این حقیقت تلخ که نجات یافتن، به معنای بازگشت به خانه قدیمی نیست. او به خانه بازگشته بود، اما خانهای که حالا دیوارهایش از سکوت های رنجیده و نگاه های خالی بنا شده بود.
در کلبه چوبی مهراد در کنار یک غریبه احساس امنیت بیشتری کرده بود. اما حالا اینجا، در قلب خانوادهاش، تنها و گمشده به نظر میرسید. و در سکوت سنگین خانه، تنها صدایی که میشنید، گریه خاموش خودش بود.