صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدم و به محض پا شدن از رخت خواب به گشتن دنبال پدر مادرم پرداختم. دیدم که پدرم اداره بود و مادرم در حمام رخت میشست و برادرم داشت با گوشی کار میکرد. گوشی را برداشتم و به بازی فری فایر مشغول شدم. خیلی خوب داشتم بازی میکردم و چندین مرحله بازی کردم و همه آن مرحله ها را تقریبا شش کیل کردم( کیل در بازی به معنی کشتن تعدادی افراد در بازی است.) بعدا به کار با کامپیوتر مشغول شدم تا کار های سایتم را انجام بدم و این کار تا عصر طول کشید. وقتی که میخواستم به کلاس قرآن برم پدرم بدون هیچ دلیلی در ماشین شروع کرد به فش دادن به من. حدود 20 دقیقه فش داد که فکر میکرد که کلاس زبان دارم و دیرم شده و در این حال در ترافیک شدید گیر کرده بودیم. وقتی که فهمید که کلاس قرآن دارم فش هایش را بیشتر کرد تا به آنجا رسیدیم و من در آخر بدون خداحافظی رفتم داخل و بغضم ترکید گریه کردم و قبل رفتن به داخل وضو گرفتم و دست و صورتم را شستم. در کلاس در مورد خدا و معنی رب که چند معنی دارد صحبت کردن و کلاس به پایان رسید و من با چشم های در هم ریخته سوار ماشین شدم ولی آن موقع پدرم معذرت خواهی کرد و تا خانه حرف نزدیم. وقتی که به خانه رسیدیم باران می بارید. به بالا که رفتم دیدم پسر عمویم خانه ما است و لپ تاپش را آورده بود تا من برایش درست کنم و با هم چی فلکس خوردیم. این کار ها تا الان که دارم تایپ می کنم طول کشید.