Arvin Jonbak·۱ ماه پیشروز پانزدهمالان دو روزه به خاطر آنفلونزایی که گرفتم نتونستم بنویسم و امروز که یکم حالم جا اومده دوباره میخوام که بنویسم. بگذریم، صبح که بیدار شدم یکم…
Arvin Jonbak·۱ ماه پیشروز چهاردهمصبح دلنشینی بود ومن حالم بد نبود البته اگر خرابش نکنن. امروز را استثناً با هم صبحانه خوردیم و به کلاس ریاضی رفتم. باران شدیدی میبارید و ما…
Arvin Jonbak·۱ ماه پیشروز سیزدهمصبح ساعت یازده از خواب بیدار شدم و به محض پا شدن از رخت خواب به گشتن دنبال پدر مادرم پرداختم. دیدم که پدرم اداره بود و مادرم در حمام رخت می…
Arvin Jonbak·۱ ماه پیشروز دوازدهمصبح خوبی بود چون هم مدرسه نداشتم و هم دیر از خواب بیدار شدم و صبحانه خردم و با گوشی کمی بازی کردم. یکم با کامپیوتر کلنجار رفتم و بعد پسر ع…
Arvin Jonbak·۱ ماه پیشروز یازدهمصبح که بیدار شدم و آماده شدم برای این که برم مدرسه یادم افتاد که پسر عمویم شب برای خواب به خانه ما آمده بود و اون موقع خیلی با هم حرف زدیم…
Arvin Jonbak·۱ ماه پیشروز دهمصبح ساعت 11 بیدار شدم و دیدم که پدرم و مادرم دارن با هم شوخی می کنند و من هم خودم را به خواب زدم تا این حال را ازشان نگیرم و حدود ده دقیقه…
Arvin Jonbak·۱ ماه پیشروز نهمصبحکه بیدار شدم حال خوبی داشتم چون پدرم خانه بود. من رفتم باهاشون صبحانه خردم و کلی حرفزدیم تا وقت بسکتبالم رسید و پدرم من را به بسکتبال بر…
Arvin Jonbak·۱ ماه پیشروز هشتماول کار بگم که روز خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی به خاطر دلیل هایی که الان بهتون میگم . مدرسه فوتبال داشتیم و مسابقه و بردیم و به نیمه نهایی رفت…
Arvin Jonbak·۱ ماه پیشروز هفتمزنگ اول و زنگ قرآن چی از این بهتر؛میدونید چرا چون معلم اون درس واقعا خنگ است و ما هر کاری که دوست داسته باشیم میکنیم و من هم کل کلاس را خور…
Arvin Jonbak·۲ ماه پیشروز ششمصبح ساعت 7 بیدار شدم که برم مدرسه و دیدم که مادرم و پدرم دارن آماده میشن که برن به ارومیه چون نوبت سونوگرافی داشتن و باید برای ساعت 9 آنجا…