ساعت هشت بیدار شدم و یک نگاه به اطراف انداختم و بازم خوابیدم تا ساعت 9 و 40 دقیقه. اون موقع دیگه خواب از کله ام پریده بود، پا شدم که آبی به دست و صورتم بزنم و صبحانه بخورم. صبحانه کره و پنیر با خیار و گوجه بود؛ صبحانه خوبی بود. از صبحانه که بگذریم، من به پدرم کمک کردم که کابینت آشپز خونه رو تعمیر کنه آخه اگر بازش میکردی دیگه بسته نمیشد مگر اینکه بهش ضربه های محکم بزنی. خلاصه من و پدرم با هم به نماز جمعه رفتیم. بحث خطبه ارزش جایی بود که در آن زندگی میکنی؛ یعنی اینکه باید ملت خود را دوست داشته باشیم؛ مثلا من کردم باید به کرد بودنم افتخار کنم و ملت کرد نشین را دوست داشته باشم. خلاصه نماز جماعت تموم شد و بعد از خریدن زیتون و بادام زمینی و خیار و تخم مرغ و دوغ به خانه برگشتیم و نهار خوردیم و نهار امروز املت بود. بعد از نهار با گوشی یکم کلنجار رفتم و آماده شدیم که خانوادگی به سرسره بازی بریم. تقریبا یک کیلومتر پیاده رفتیم تا برادر بزرگم بیاد دنبالمون چون بابام ماشینو داده بود بهش تا یکم دور بزنه. از سرما داشتیم یخ میزدیم تا رسید بهمون و راه افتادیم به سمت پشت تپ. رسیدیم ولی زیاد بازی نکردیم چون هم دیر بود و هم خیلی سرد بود. به خونه که رسیدیم خودمون رو گرم کردیم و نشستیم بستنی بخوریم! چی؟ بله بستنی خوردیم و اصلا هم سردمون نبود به جز مادرم که نزدیک بود یخ بزنه. با مادرم سوره نبا رو کلا حفظ و تموم کردیمو من نشستم که کتاب هری پاتر رو از روی پی دی اف بخونم یکم اینکارو کردم تا فیلم پایتخت فرا رسید و نشستم که اونو نگاه کنم. فیلم که تموم شد اومدم که فیلم هری پاتر رو نگاه کنم که بابام نذاشت وگفت که ویرگولمو بنویسم و الان دارم این کار رو میکنم.