صبح بیدار شده و خواستم آماده شوم برای این که برم مدرسه که یادم افتاد پسر عمویم شب برای خواب به خانه ما آمده بود و اون موقع خیلی با هم حرف زدیم و صبحانه خوردیم. به مدرسه که رسیدم دیدم که مراسم صبحگاهی نداریم و یکسر رفتیم داخل و این موضوع واقعا نشاط آور بود. زنگ اول را با امتحان ریاضی گذراندیم و زنگ دوم با درس آب و هوای ایران سروکار داشتیم و زنگ سوم زبان انگلیسی داشتیم و کلا من ان زنگ را کتاب خواندم. بعد از مدرسه همراه مادرم به دنبال پدرم رفتیم و من در این فاصله ماشین را از مادرم گرفته و جلوی در اداره پدرم دور زدم. به خانه که رسیدیم نهار خوردیم و بعد از یکم استراحت پیش پسر عمه ام رفتم برای کلاس سایت نویسی و با او خیلی خوش گذراندیم تا ساعت 8:30؛ وقتی که به خانه رسیدم خبر آمد که مهمان دارد میرسد و ما خانه را جمع و جور کردیم و آماده شدیم. با مهمان ها میوه و چای و تخمه خوردیم و کلی حرف درباره برادرم و اتفاقاتی که برای آن افتاده بود حرف زدیم تا الان و من مشغول نوشتن این متن هستم.