ویرگول
ورودثبت نام
زهرایی که من باشم
زهرایی که من باشم
زهرایی که من باشم
زهرایی که من باشم
خواندن ۴ دقیقه·۷ ماه پیش

کابوس های درخت پرتقال

نگاهی بر کتاب « کابوس های درخت پرتقال» نوشته مائده مرتضوی.

هشدار! نقد این کتاب حاوی مقادیر اندکی اسپویل است!!!!

همه چیز را مو به مو یادم می آید. اولین بار نبود که به نمایشگاه کتاب می رفتم. بارها و بارها نمایشگاه را دیده بودم اما انگار این سری فرق های زیادی داشت. پایم را که توی نمایشگاه گذاشتم، کتاب ها دور سرم چرخیدند. قرار بود کدامشان را بخرم؟ رئالیسم باشد یا مدرنیسم؟ ترجمه یا کتاب ایرانی؟ نویسنده اش زنده باشد یا مرده؟ امضای خودش پای کتاب باشد یا نه؟ اگر کتاب سروش صحت را بخرم بیشتر کلاس دارد یا منصور ضابطیان؟

فکرها آمدند و رفتند و مغزم را تکه پاره کردند تا یک مرتبه خودم را جلوی غرفه ای آشنا دیدم. غرفه نشر چشمه. از همان اولش هم عهد کرده بودم یکی دو کتابی از چشمه نصیب بگیرم. با چند قدم خودم را به کتاب ها رساندم. کتاب ها منظم و مرتب روی میز چیده شده بودند. از نسیم مرعشی بگیر تا زویا پیرزاد. از رضا جولایی بگیر تا یزدانی خرم. دختری که کنار ایستاده بودم با ذوق توی صورت دوستش نگاه کرد و گفت:« راستی فهمیدی امروز ساعت 5 ناهید طباطبایی جشن امضای کتاب داره؟». ذوق توی صورتم دوید. حتما می مانم و از ناهید طباطبایی امضا می گیرم. بعد هم تعظیم کوچکی بابت کتاب «برف و نرگس» می کنم و همدیگر را مهمان تکه تعارف های کلیشه ای می کنیم.

غرفه شلوغ است و فشار جمعیت امانم نمی دهد. دستم ناخودآگاه می رود روی یک کتاب. چشم هایم را ریز می کنم تا اسمش را بهتر ببینم. غیر ارادی می گویم:« چه اسم قشنگی. کابوس های درختِ پرتقال». ناگهان از آن سمت میز کسی با خوشحالی می گوید:« این کتاب منه. من نویسندشم». خشکم می زند و یک لبخند تحویلش می دهم:« عه چه خوب». زیر لب می گویم:« حالا باید توی رودربایستی کتابت را بخرم». دست می کشم رویش. جالب به نظر می رسد.

فکرها اینبار دور سرم نمی چرخند. اجازه می دهم همه چیز غیر ارادی اتفاق بیفتد. کتاب را می گیرم سمت نویسنده. چهره اش برایم نا آشنا می آید. از روی کتاب اسمش را می خوانم و می گویم:« خانم مرتضوی، میشه لطفا برام امضاش کنین». نویسنده ذوق می کند و با خنده می گوید:« چرا که نه». کتاب را از دستم می گیرد و شروع می کند به یک چیزی نوشتن. تمام که می شود صفحه اول را باز می کنم و نوشته اش را با دقت می خوانم. با خط خوش نوشته است:« به زهرا جان در یک روزِ بهاری! به امید پایان کابوس هایمان».

کابوس های درخت پرتقال
کابوس های درخت پرتقال

همینجا فرقِ بزرگ نمایشگاه امسال را با سال های قبل می فهمم. می خواهم به همین یک کتاب بسنده کنم. نمی خواهم نظرهای اینستاگرامی برایم تصمیم بگیرند. نمی گذارم عقیده دیگران رویم اثر بگذارد. می خواهم کتابی ناآشنا بخوانم از نویسنده ای ناآشناتر.

شب که خانه می آیم کتاب را شروع می کنم. همه چیزش بی نظیر است. یک سورئالیسم تمام عیار؛ نه چیزی شبیه به آنچه تا به حال خوانده بودم. کتاب داستان دختری بود به نام هدیه. دختری که بعد از مرگ پدر و مادرش، تصمیم گرفته بود خانه قدیمی آن ها را برای زندگی انتخاب کند. خانه ای که یک درخت پرتقال دارد و دختر هر شب قصه سال های دور را به شکل کابوس در خواب هایش می بیند.

کتاب کابوس های درخت پرتقال، 7 فصل مجزا دارد که ابتدای هر فصل، با کابوسی شروع می شود. قصه حالت معمایی و تخلیلی خود را حفظ کرده و سعی دارد به صورت اکتشافی، قطعات این پازل به هم ریخته را کنار هم بگذارد. دختر قصه شخصیت تنهای خود را به خوبی با مخاطب در میان می گذارد؛ به طوری که گاهی ممکن است خود را جای او بگذارید.

شخصیت های قصه هر کدام داستان خاص خود را داشتند و این شخصیت ها هر یک به نحوی به خانه پدری هدیه و کابوس های او مرتبط بودند( ثریا، همایون، افشین، فریماه و بابا سرهنگ! اسامی را می نویسم برای خودم تا بعدها یادم بیاید که چه خوانده ام و چه کرده اند).

حالا آخر شب رسیده است و من به انتهای قصه رسیده ام. شخصیت ها هر کدام گوشه ذهنم شیرین نمایی می کنند و من به سقف خیره شده ام. فکر می کنم چه خوب است که امروز کاری متفاوت کردم. چه خوب است که کلیشه های همیشگی را کنار زدم و آدم های معروف را نادیده گرفتم. اما خدا کند امشب من هم مثل هدیهِ ی قصه، کابوس نبینم. راستی! به امید پایان کابوس هایمان. در یک روزِ بهاری؛ زهرا.

نمایشگاه کتاب
۱۴
۰
زهرایی که من باشم
زهرایی که من باشم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید