یک ساعتی میشد که در اتاق بود که صدای ماشین آمد و در حیاط با صدای بلندی باز شد. کمی بعد نفر اول و آخر نفر وسطی را صدا زدند. آنها گفتند: «غذاها رو دست به دست کنیم بذاریم داخل.» بیست دقیقهای مشغول جابجا کردن خریدهایشان بودند. بعد همه جا ساکت شد. نگین روی تخت نشسته بود و همچنان فکر میکرد تا شاید نام مرد را بیاد آورد. اما ذهنش خالی شده بود. دستش را به کمرش زد و صدای آن را شنید. باز دراز کشید. چشمانش را بست. صدای پا که از کنار اتاقش میگذشت را شنید. کمی بعد صدای یکی از آنها آمد. به سرعت بلند شد و کنار در رفت. خودش را به آن چسباند. باز چشمانش را بست و آرام نفس کشید. سعی کرد صدای قلبش را نادیده بگیرد. صدایی ضعیف از فاصله دور گفت: «حوصلهام سر رفته، ورقا رو بیار بازی کنیم.» جوابی نشنید. دوباره از همان سمت صدایی که به نظر متعلق به نفر اول بود گفت: «شنیدی چی گفتم؟»
نفر وسط: «آره الان میارمشون»
کمی بعد او از کنار اتاق دختر رد شد. به فاصلهی دوری که رسید چیزی روی زمین افتاد.
نفر وسط: «أه حالا چه وقته ریختن اینا بود؟»
نفر اول: «چی شد رضا؟»
نفر وسط: «هیچی دارم میام.»
دختر تا این را شنید انگار چیزی داغی را گرفته باشد ناگهان در را رها کرد. دور اتاقش راه رفت و با خودش گفت: «رضا، رضا کیه؟.» یک لحظه ایستاد و بشکن زد و گفت: «آهان، رضا اعرابی، آخرش پیدات کردم.»
رفت و دراز کشید. چشمانش را بست و دستانش را در حالیکه لبخند بر لب داشت روی شکم گذاشت. حالا قلبش آرام میزد و خوابش برده بود.