حسن اسکندرزاده·۱۳ ساعت پیشطلوعدرحالیکه که نفسش بالا نمیآمد به کلانتری محل رفت و عکس پسر را داد تا پیدایش کنند. مسئول فقدانیها هم قول داد او را در جریان بگذارد. موقع بر…
حسن اسکندرزاده·۳ روز پیشآتش در آسماننیمهشب زن در خواب غلت زد. دستش مرتب به اینطرفوآنطرف میخورد. خواب دید که همراه پسرش در دشتی سرسبز قدم میزند. پروانههای سفید،آبی و صور…
حسن اسکندرزاده·۷ روز پیشزیر تیغاز همان روز اول صاحب رستوران چموخم کار را به زن یاد داد. روزهای بعد کمکم مسئولیتهایی مثل بردن غذا سر میز را به او سپرد. افسانه گاهی در و…
حسن اسکندرزاده·۱۰ روز پیشخروجی اضطراریافسانه برای درآمد بیشتر خطهای جدید مسافرکشی پیدا کرد. زن ساعتها پشت فرمان بود. از ساعت نه صبح تا دوازده ظهر هم خانم و هم آقا را میبرد. ب…
حسن اسکندرزاده·۱۳ روز پیشخنجر نادوستچند روزی از نقل مکان آن دو نگذشته بود که یکبار وقتی زن خواب بود صدای دادوبیداد اورا بیدار کرد. چشمانش را مالید و خمیازه کشید. سمت شیر آب رف…
حسن اسکندرزاده·۱۴ روز پیشرعشهمادر از پشت شیشه برای پسرش دست تکان داد. به اتاقش رفت و دنبال آلبوم عکس گشت. جای همیشگیاش نبود. انگشتش را زیر چانهاش گذاشت و حرکت داد. چش…
حسن اسکندرزاده·۱۷ روز پیشروزآمدهوا گرگومیش بود. افسانه در اتاق را آرام باز و پسرش را صدا کرد. علی،علی. پسربچه دستش را روی بالش حرکت داد و چشمانش را مالید. مادر دوباره صد…
حسن اسکندرزاده·۱۹ روز پیشساحل آرامشاو در خیابانها چرخ میزد و شیشه خودرویش پایین بود. از خوشحالی جیغ میکشید و رانندگان و عابران همگی او را نگاه میکردند. به خانه که رسید چن…
حسن اسکندرزاده·۲۲ روز پیشسررسیددو هفته بعد وقتی نگین سوار ماشینش داشت از خانه دور میشد در آینه مأموری را که زنگ را فشار میداد دید.سریع برگشت، مرد تا او را دید نامش را پ…
حسن اسکندرزاده·۱ ماه پیشبومرنگدر راه مرد از او پرسید که میخواهد به کلانتری برود؟. دختر سرش را تکان داد. زن دستمالی به او داد تا دستش را پاک کند اما نگین گفت که آن را نم…