حسن اسکندرزاده·۲ روز پیشسررسیددو هفته بعد وقتی نگین سوار ماشینش داشت از خانه دور میشد در آینه مأموری را که زنگ را فشار میداد دید.سریع برگشت، مرد تا او را دید نامش را پ…
حسن اسکندرزاده·۶ روز پیشبومرنگدر راه مرد از او پرسید که میخواهد به کلانتری برود؟. دختر سرش را تکان داد. زن دستمالی به او داد تا دستش را پاک کند اما نگین گفت که آن را نم…
حسن اسکندرزاده·۸ روز پیشبال بگشاچند روز گذشت تا اینکه یکبار سر شب که رضا با نگین صحبت میکرد تا موبایلش را روشن کرد سفیدی چشمانش بیشتر از همیشه مشخص شد. سرش را به سرعت نز…
حسن اسکندرزاده·۱۱ روز پیشآهانیک ساعتی میشد که در اتاق بود که صدای ماشین آمد و در حیاط با صدای بلندی باز شد. کمی بعد نفر اول و آخر نفر وسطی را صدا زدند. آنها گفتند: «غذ…
حسن اسکندرزاده·۱۳ روز پیشنفوذیاو همانطور که در حال چرخیدن بود از کنار گلهای رز رد شد. ایستاد و چشمهایش را بست. نفس عمیقی کشید و آنها را بو کرد. وقتی چشمهایش را باز ک…
حسن اسکندرزاده·۱۵ روز پیششانسنگین نشسته بود که یکی از آدمرباها نفر وسطی را صدا زد. او رفت و در را بست. چند ثانیهای که گذشت وقتی مطمئن شد که آنها دور شدهاند. پشت در ر…
حسن اسکندرزاده·۱۶ روز پیشکورسوچند ساعت بعد نفر وسطی دوباره برگشت. صندلی را زیر لامپ گذاشت. بالا رفت و آن را چرخاند. حین چرخاندن آن گاهی چشمش به دختر میافتاد و دستش آرا…
حسن اسکندرزاده·۱۸ روز پیشو اینک آن زنلحظات تقلا کردنش موقع دزدیده شدن مدام مثل فیلم از جلوی چشمانش رد میشد. در حال خودش بود که صدایی شنید. کبوتری سفید کنار پنجره بود و او را ن…
حسن اسکندرزاده·۱۹ روز پیشفیکدختر خوب به اطرافش نگاه کرد. رنگ و طرح کاغذ دیواری اولین چیزی بود که خوب به خاطر سپرد. بعد رنگ و ابعاد میز را در ذهنش ثبت کرد. با شنیدن صد…
حسن اسکندرزاده·۲۰ روز پیشگیجیچند ساعت بعد آرامآرام پلکهایش را باز کرد. گردنش به سختی تکان میخورد. سرش را به اینطرفوآنطرف چرخاند. همه جا برایش تار بود. دندانهایش…