حسن اسکندرزاده·۵ ساعت پیشگیجیچند ساعت بعد آرامآرام پلکهایش را باز کرد. گردنش به سختی تکان میخورد. سرش را به اینطرفوآنطرف چرخاند. همه جا برایش تار بود. دندانهایش…
حسن اسکندرزاده·۲ روز پیشپروانه و عنکبوتفردی با ماسک سیاه روبهرویش ایستاده بود. خواست فرار کند که دیگری جلویش را گرفت. محکم دستانش را گرفت. خواست دوباره جیغ بزند که آن یکی از پشت…
حسن اسکندرزاده·۴ روز پیشچندشوقتی مرد از او دور شد دختر به پرستاران نگاه و کرد و خندید. از بیمارستان بیرون رفت. سوار شد، هنوز چند لحظهای نگذشته بود که بوق به صدا در آم…
حسن اسکندرزاده·۶ روز پیشصورتیبلند شد و مانتو به دست به سمت میز رفت. زیر شیشهی آن عکس مادرش بود. چند لحظه نگاهش کرد. خواست آب دهانش را قورت دهد اما نتوانست. دستش را روی…
حسن اسکندرزاده·۸ روز پیشنابکاردختر موبایلش را برداشت و شمارهی پدرش را گرفت. همینکه نزدیک بود صدای بوق بیاید دستگاه از دستش افتاد. لبش را گاز گرفت. سریع لباسش را عوض ک…
حسن اسکندرزاده·۹ روز پیشراززن روی مبل نشست و به اطراف نگاه کرد. گاهی به گچبری و اسبابواثاثیهی خانه توجه میکرد. هر دو روبهروی هم نشسته بودند. حرفی بین آنها ردو…
حسن اسکندرزاده·۱۰ روز پیششوکدستش را به گلویش زد و زبانش را در دهانش تکان داد. ابروهایش در هم رفت. بطری آبی از یخچال برداشت و نصفش را خورد. به سمت مبل رفت که دم در اتاق…
حسن اسکندرزاده·۱۱ روز پیشتویی که نمیشناختمسرراه به سوپرمارکت رفت و چند بسته دستمال کاغذی و سبزی آماده خرید. پس از جاسازی آنها در ماشین مسیر خانه را در پیش گرفت. ضبط را روشن کرد و آ…
حسن اسکندرزاده·۱۲ روز پیشخبردارکافی میکس را باز کرد و در فنجان ریخت. بخار فنجان تا چشمانش میرسید. شکل قلب در آن نمایان بود با دیدنش لپهایش مشخص شد .آن را هم زد. استکان…
حسن اسکندرزاده·۱۳ روز پیشسایهبهسایههمزمان که با مردی صحبت میکرد به ساعت نگاه کرد و با لبخند کوچکی تلفن را قطع کرد. از چهارراه که گذشت زد روی ترمز. دستش را روی پیشانی گذاشت.…