چند روزی از نقل مکان آن دو نگذشته بود که یکبار وقتی زن خواب بود صدای دادوبیداد اورا بیدار کرد. چشمانش را مالید و خمیازه کشید. سمت شیر آب رفت تا خوابآلودگیاش رفع شود. همینکه آن را باز کرد صدای زنگ که قطع نمیشد آمد. حوله را سریع روی صورتش کشید و دم در رفت. با شنیدن صدای آقای قادری «صاحبخانه» در آرام باز شد. پسربچه با موهای نامرتب کنارش ایستاده بود. مرد انگشتش را سمت زن گرفت و گفت که بچهاش حق بازی در راهرو را ندارد. زن جلو آمد و دست بچه را گرفت و یادآوری کرد که علی پسر خوبی است. مرد سرش را تکان داد و حرفش را تکرار کرد. یکی از همسایگان حین رد شدن از آنجا به افسانه اشاره کرد که بحث را تمام کند. او هم با دیدن بیفایده بودن حرف هایش دست علی را گرفت و داخل برد. پسر دستش را دور کمر مادرش حلقه کرد و گفت که آرام بازی میکرده اما صاحبخانه بیدلیل عصبانی شده و دروغ میگوید. زن زانو زد. ابروهای کودکش را مرتب کرد و بوسید. گفت که همه چیز را میداند اما چارهای نیست. موقع ناهار که شد باز صدای در آمد. افسانه دم در رفت. همسایه با لبخند با او احوالپرسی کرد و گفت که همهچیز را دیده اما آقای قادری آدم بداخلاقی است. زن با شنیدن اینها سرش را تکان داد و از او تشکر کرد. تا در را بست دست پسر را گرفت و به بیرون برای بازی اشاره کرد. افسانه موهای بلوندش را بست و گونههای او را بوسید. پس از مدتی آن دو کمکم به محیط جدید عادت کردند. روزی زن درحالیکه دستش را روی سینهاش گذاشته بود و سرفه میکرد به خانه برگشت. دراز کشید و پاهایش را از دیوار آویزان کرد. صدای جریان تند خونش را می.شنید. به گوشهای نگاه کرد. همانطور که پلکهایش میلرزید خوابش برد. بیدار که شد ساعت را نگاه کرد. یک ساعتی از پایان مدرسهی کودکش میگذشت سریع سمت در رفت و دید که او در پلهها درحالیکه دستش زیر چانهاش بود نشسته. پشت دستش را روی گونههای علی حرکت داد. آن روز غذای مورد علاقهی کودکش را درست کرد. بعد از او خواست تا روبهرویش بنشیند. او گفت که وقتی بیرون بود کیفش را زدند و نتوانست دزد را پیدا کند. پسر نگران شد. افسانه شانههای او را گرفت و گفت میخواهد مسافرکشی کند. مرتب سعی میکرد با حرفهایش کودک را آرام کند. به او اطمینان داد که کنارش میماند و این وضعیت موقتی است. با شنیدن این حرفها علی کمی آرام شد. از فردایش زن شروع کار روی ماشین کرد. هر وقت خسته میشد عکس پسرش را میدید و گوشهی لبانش بالا میرفت. روزی موقع پیاده کردن مسافری ماشینی کنارش ایستاد و راننده با دعوا خواست که دیگر در آن خط کار نکند. افسانه سوار شد و شیشه را بالا داد. نفس عمیقی کشید و بیتوجه به راننده به کارش ادامه داد. وقتی پولهایش را میشمرد باز هم کم میآورد اما چارهای جز این کار نداشت. چند روز بعد وقتی ساندویچش را تمام کرد، پیرزنی از او خواست کمکش کند. افسانه دستش را روی گونهی خودش گذاشت. تصمیمش را گرفت و رفت تا کمکش کند. وقتی برگشت ماشینش پنچر شده بود. همان موقع آن راننده با پوزخند از کنارش رد شد. زن به ماشین تکیه داد و چشمانش را بست. به آسمان نگاه و شروع به تعویض تایر کرد.