ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

راز

زن روی مبل نشست و به اطراف نگاه کرد. گاهی به گچ‌بری و اسباب‌و‌اثاثیه‌ی خانه توجه می‌کرد. هر دو رو‌به‌روی هم نشسته بودند. حرفی بین آنها ردو‌وبدل نمی‌شد. پس از مدتی زن آرام کیفش را باز کرد و عطری گران‌قیمت را در آورد. مدام آن را در دستش می‌چرخاند و بو می‌کرد. آن را در کیفش گذاشت و به نگین نگاه کرد. بعد آستینش را کمی بالا و به النگوهایش دست زد. کمی بعد گردنبند و گوشواره‌هایش را لمس کرد. چند ثانیه بعد گفت: «همه‌شون بیست‌وچهار عیارن.»

مهمان: «چشم انتظاری سخته نه؟»

نگین: «آره»

مهمان: «چقدر مادر کلمه‌ی قشنگیه مگه نه؟»

نگین: «آره»

مهمان: «به نظرت چی سنگ رو سوراخ می‌کنه؟»

نگین: «نمی‌دونم»

مهمان: «آب»

مهمان: «نظرت راجبه کلمه‌ی بابا چیه؟»

دختر سکوت کرد. زن برگه‌ای را از کیفش در‌آورد و نشانش داد. نگین تا آن را خواند مبل را چنگ زد و به زن غریبه نگاه کرد. مهمان برگه را از او گرفت و در کیفش گذاشت. وقتی بلند شد که برود گفت: «خواستم یه چیزایی رو بدونی. بازم همدیگه رو می‌بینیم.»

کفشش را پوشید و از خانه بیرون رفت.

زن
۴
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید