ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۳ دقیقه·۷ ساعت پیش

رعشه

مادر از پشت شیشه برای پسرش دست تکان داد. به اتاقش رفت و دنبال آلبوم عکس گشت. جای همیشگی‌اش نبود. انگشتش را زیر چانه‌اش گذاشت و حرکت داد. چشمانش به همه طرف حرکت می‌کرد. بعد از فکر زیاد ناگهان خندید و گفت: «ای علی شیطون بلا» دراز کشید و دستش را زیر کمد برد. آن عقب‌ها چیزی دیده می‌شد. زن اما باید زحمت بیشتری به خودش می‌داد. صورتش را طرف دیگر چرخاند و با انگشتش به آن چنگ زد. داشت اینکار را می‌کرد که مچش به لبه‌ی کمد گیر کرد. خط‌های کنار چشم و پیشانیش پیدا بود. با‌‌این‌حال به کارش ادامه داد تا توانست آن را بگیرد. خودش را عقب کشید و با دست دیگر خاک را تکاند. کمی پماد به زخم مچش مالید و در آشپزخانه عکس‌های خود و بچه‌اش را نگاه کرد. همینطور که آلبوم را ورق می‌زد به عکسی که علی دست او را گرفته بود و کنار کیک تولد می‌خندید رسید. دستش را آرام روی چشم و دندان‌های پسر گذاشت و خندید. نمی‌توانست نگاهش را از کیک تولد بردارد. دقایقی بعد خودش را جمع‌وجور کرد و دوباره ورق زد. هنوز به بعدی نرسیده بود که صدای زنگ خانه را شنید. محل نگذاشت اما دوباره همان صدا آمد. با خودش گفت: «ینی کیه این موقع صب؟». دم در رفت. گلویش را صاف کرد و گفت: «کیه؟» مرد گفت: «بسته دارین». افسانه از چشمی بیرون را نگاه کرد. آرم شرکت پست روی لباس آن غریبه معلوم بود. شال را سرش کرد و در باز شد. ناگهان غریبه او را هل داد و به زور وارد شد. گردن زن را فشار داد و او را به دیوار چسباند. زن خواست جیغ بزند ولی مرد انگشتش را روی دهان او گذاشت .او دستان مرد را چنگ می‌زد اما تلاشش بی‌اثر بود. مرد با دیدن این صحنه چاقوی ضامن دار را روی صورت افسانه گذاشت. اشک از چشمانش روی چاقو ریخت. غریبه گفت: «علی کجاست؟» زن چیزی نگفت. مرد او را داخل اتاق هل داد و همه‌جا را گشت. زن خشکش زده بود و توان واکنش نداشت. همه‌جا به هم ریخته بود. مهاجم به جستجویش ادامه داد اما چیزی پیدا نکرد. دست افسانه را گرفت و به زور با خودش برد. دم در که رسید زنی با شیرینی مقابلش ظاهر شد.

زن دوم: «تو کی‌هستی؟ دستشو ول کن» مهاجم او را رها کرد گفت: «برمی‌گردم، مطمئن باش.» بعد به سرعت از آنجا دور شد. افسانه روی زمین افتاد و شروع به سرفه کرد. زن دوم شیرینی را کناری گذاشت و برایش آب آورد. افسانه را روی مبل نشاند و گفت: «می‌شناسیش؟» اما او با دست سرش را گرفت و چشمش را بست. چند دقیقه‌ای گذشت تا حالش بهتر شد. به زن دوم گفت که آن مرد شوهر سابقش است و آمده بود تا بچه‌اش را با خود ببرد. برگه‌ی حضانت را که دادگاه به او داده بود نشانش داد. زن دوم خودش را لیلا همسایه‌ی جدید معرفی و توصیه کرد آن دو هر چه زودتر جای دیگری را پیدا کنند. زن اول قبل از هر کاری شماره‌ی صد و ده را گرفت. کمی طول کشید تا گشت بیاید. ماموران همه‌جا را گشته و از آن دو سوال پرسیدند. بعد گزارشی نوشته و از افسانه خواستند فردا به کلانتری بیاید. با رفتن آنها زن اول با کمک همسایه‌ی جدید خانه را مرتب کرد. زن دوم به خانه‌اش برگشت. وقتی پسر به خانه برگشت زن خودش را عادی گرفت. از فردا به هر بنگاه معاملاتی که می‌توانست سر زد تا بالاخره با هزار زحمت توانست خانه‌ی دیگری اجاره و خانه‌ی فعلی را بفروشد. سرانجام چند روز بعد افسانه با جور کردن بهانه‌ای علی را از آن مدرسه برد. موقع اسباب‌کشی وقتی تقریبا کارها تمام شده بود یکی از کارگران پیش او آمد. افسانه به فکر رفته و حواسش نبود. با شنیدن صدای او و دیدن سایه‌اش زن دست خود را روی سینه‌اش گذاشت و گفت: «زهره‌ترک شدم.» کارگر معذرت خواست و به ماشین اشاره کرد. همه چیز برای رفتن مهیا بود و آنها در سکوت در حالیکه پسر مدام پشت سرش را نگاه می‌کرد به محله‌ی جدید رفتند.

زن مردکیک تولد
۰
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید