ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۳ دقیقه·۱۳ ساعت پیش

طلوع

درحالیکه که نفسش بالا نمی‌آمد به کلانتری محل رفت و عکس پسر را داد تا پیدایش کنند. مسئول فقدانی‌ها هم قول داد او را در جریان بگذارد. موقع برگشتن مرتب شماره‌ی پسرش را می‌گرفت اما خاموش بود. دم در که رسید از راننده خواست به یکی از بیمارستانها برود، ولی در آشفتگی آنجا هم نتوانست او را بیابد. به هر بیمارستانی که می‌شد سر زد ولی دست خالی برگشت. وقتی به خانه رسید ضعف داشت و پول کمی برایش مانده بود. به شبنم زنگ زد و گفت که فردا نمی‌تواند بیاید. صدایش پشت خط خش‌دار بود. شبنم گفت که منتظر او باشد. افسانه هر طور بود حاضری درست کرد و به زور چند لقمه خورد. بعدش خواست سفره را جمع کند ولی نایی برایش نمانده بود. به اتاق خودش رفت و دیگر چیزی نفهمید. مدتی گذشت تا با صدای موبایلش بیدار شد. شبنم پشت در بود. با هزار زحمت آن را باز کرد. تا صاحب‌کارش وارد شد روی زمین افتاد. صاحب رستوران او را به اتاق برد و آب به صورت زن ریخت. مادر کودک چشمانش را باز کرد. با صدای بریده بریده جریان را تعریف کرد. شبنم به حساب افسانه پول زد و گفت که از حقوقش کم می‌کند. آن دو چند ساعتی را با هم گذراندند. مادر پسر قول داد به او خبر دهد. وقتی صاحب‌کارش رفت شب شده بود. افسانه رفت تا حمام کند. دوش را باز کرد و چشمانش را بست. صورتش را بالا گرفت و شروع به ناله کرد. مرتب علی را صدا می‌زد. در آینه خودش را دید. وقتی خواست حوله را بردارد چشمش به لباس علی افتاد. آن را بو کرد. بیرون آمد و سرش را سشوار زد. خواست چیزی درست کند اما حوصله نداشت. پیتزا سفارش داد و خورد. آخر شب تازه به رختخواب رفته بود که باد شدیدی آمد. سایه‌‌ی درختی که در حیاط آپارتمان بود را روی دیوار اتاقش دید. آهی کشید و لب تراس رفت. باد زوزه‌کشان موهای زن را حرکت می‌داد. آمد داخل برگردد که جغدی روی درخت نشست. به او زل زده بود و بالهایش را تکان می‌داد. مادر پسر با دیدن پرنده در فکر فرو رفت. دید که دکتری دم در همراه با آمبولانس منتظر اوست. در را که باز کرد مرد از او خواست تا جسدی را شناسایی کند. پاهای افسانه مثل ژله می‌لرزید. برانکارد را پیشش آوردند. تا پارچه را کنار زد پسرش را دید. ناگهان به خودش آمد و جغد از درخت پرید. افسانه داخل برگشت. قهوه درست کرد و تا نزدیک صبح خوابش نبرد. وقتی خورشید بالا آمد دوباره شماره‌‌ی کودکش را گرفت. با صدای بوق لب‌هایش بالا رفت. با عجله لباس پوشید و به کلانتری رفت. افسر پرونده دستور نقطه‌زنی را داد. با مشخص شدن محل کودک همگی همراه مادر آنجا رفتند. از کوچه پس کوچه‌ها رد شدند تا علی را کنار ساختمانی تخریب شده پیدا کردند. او به بیمارستان منتقل و بستری شد. دکتر گفت که مصدوم باید بماند تا ترکش‌ها از بدنش خارج شود. چند روز طول کشید تا پسر توانست از تختش بیرون بیاید. روزی مادر فرم رضایت را امضا کرد و زودتر از موعد علی را با خود برد. تمام مدت در خانه از او پرستاری کرد تا خوب شد.

مادر کودک
۱
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید