ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

آتش در آسمان

نیمه‌شب زن در خواب غلت زد. دستش مرتب به این‌طرف‌وآن‌طرف می‌خورد. خواب دید که همراه پسرش در دشتی سرسبز قدم می‌زند. پروانه‌های سفید،آبی و صورتی با خال‌های سیاه اطراف آنها پرواز می‌کردند. پایین لباس سفیدی که پوشیده بود را صاف کرد. علی و افسانه خندان با هم می‌دویدند که کودک دست مادر را رها کرد. زن صدایش کرد اما بچه به سرعت سمت گوسفندان دوید. افسانه دستش را دراز کرد. به همان سمتی که فرزندش حرکت می‌کرد رفت.ناگهان جیغ زد و زمین افتاد. چند مار سیاه از روبه‌رو طرفش می‌آمدند. زن عقب‌تر رفت و پسرش را صدا زد که آن دشت خرم به بیابانی سوزان تبدیل شد.مادر هر طور بود از دست مارها فرار کرد اما اثری از پسرش نبود. گرما امانش نمی‌داد. آنقدر رفت تا چیزی را آن دورها دید. سمتش رفت تا علی را که روی زمین افتاده بود پیدا کرد. تکان نمی‌خورد. صورت کودک را سمت خودش برگرداند و دید که در پای علی جای نیش مار است. در این لحظه از خواب پرید. بدنش خیس شده بود. کودک در تختش نبود. کیف او هم دیده نمی‌شد. نفس‌های افسانه نامنظم شد. چند لیوان آب از یخچال خورد. دم پنجره رفت اما اثری از علی نبود. زن لباسهایش را عوض کرد و سمت مدرسه رفت. همینطور که می‌رفت صدای سوت‌مانندی شنید. پایش به چیزی گیر کرد و زمین خورد. صدای وحشتناکی آمد و زمین لرزید. خواست بلند شود که دو صدای دیگر هم شنید. تکه‌‌های کوچک سنگ و بتن بود که رویش فرود می‌آمد. دستش را روی سرش گذاشت . مدتی در همان وضعیت ماند تا توانست بلند شود. چیزی با صدای غرش از بالای سرش رد شد. گیج بود اطراف را نگاه می‌کرد. آمبولانسی کنارش نگه داشت. پرستار دستش را گرفت و پرسید که حالش خوب است یا نه. زن فقط به او نگاه می‌کرد. گوش‌هایش چیزی را نمی‌شنید. اطرافش چند جسد خون‌آلود که تکه‌های کوچک سنگ و بتون رویشان ریخته بود دیده می‌شد. چند دقیقه‌ای گذشت تا دوباره توانست صداها را بشنود. از پیشانیش خون می‌آمد. دست پرستار را گرفت و پرسید چه شده است. وقتی فهمید که آنجا را بمباران کرده‌اند دست‌هایش شروع به لرزیدن کرد. به سرعت موبایلش را درآورد و شماره‌ی پسرش را گرفت. اما گوشی فرزندش خاموش بود.

زنافسانه
۰
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید